پنجشنبه ۲۲ فروردین

« حتا خود تمدن در نظام حاکم مردسالار عبارتست از "قانون پدر".»

لاکان

Permalink | Archive


 

 

:. Home
:. Contact
:. Archives
:. Weblog RSS
:. Herstory RSS
:. Silences RSS

 

دوستش دارم، آخر او یک داستان خوب و واقعی است...واقعی تر از ماه.

Permalink | Archive


 
 



 

 
 

Archive

+ همین روزهاست که کلمه قطع شود(پاگرد)
+ تائیدیه مدرک پیش دبستانی برادر کردان(نگاه)
+ یک عصر تابستانی با یکی از اولین دخترانی که در اصفهان دیپلم گرفت(زیگ زاگ)
+ همیشه یک جای کار می‏لنگید(مطرود)
+ محبت، محبت می آورد(باغ بهار)
+ سلطان غم، مادر!(سایه)
+ ترجمه فارسی اسم خلخالی در ویکیپدیا انگلیسی!!
+ Iran : avortement du projet de loi facilitant la polygamie
+ اروپا یا آمریکا؟( یک لیوان چای داغ)
+ آقای ب و احترام به آداب و اعتقادات مذهبی
 
 
 

یکشنبه ۱۷ شهریور ۸۷

آیا فاصله بسیار است میان "من" و "من"؟

 
 

اخیرن یکی از وبلاگ نویس ها* که از ایران برای سفر تفریحی به هلند آمده بود را دیدم. قراری گذاشتیم و در کافه ای قهوه ای نوشیدیم و گپی زدیم. پیش از این همدیگر را ندیده بودیم، عقاید بسیار متفاوتی داریم و نوع وبلاگ هایمان هم بسیار متفاوت است. همه تماس ما بیش از این دیدار چندباری کامنت گذاشتم در وبلاگ هم، آن هم همه انتقادی و در نقد نوشته دیگری بوده است.

آخر دیدارمان گفت که چقدر با تصورات او و تصویری که از وبلاگم متصور می شود فرق دارم. بار اولی نیست که این اظهار نظر را از خواننده های وبلاگم که در دنیای حقیقی من را دیده اند می شنوم. در همه سال های گذشته این نظر را بارها و بارها شنیده ام. اکثرن معتقدند خود واقعی من بسیار مهربان و شاد و آسان گیرتر از وبلاگم است.

امروز در قطار که نشسته بودم فکر می کردم چه ابعادی از "من" تا به حال در این وبلاگ جلوه داشته است؟ چند درصد من؟ به نتیجه مشخصی نرسیدم. فکر کردم از شما و به خصوص آن دسته از خوانندگانی که من را در دنیای حقیقی هم دیده اند بپرسم "من" وبلاگ نویس با "من" دنیای حقیقی چقدر متفاوت است؟ در چه زمینه ها و ابعاد و مواردی؟ با کدام یک بیشتر ارتباط گرفته اید و کدام را ترجیح می دهید؟ راستی! اگر ابتدا من دنیای حقیقی را شناخته و بعد وبلاگم را خوانده اید چطور؟

* مطمئن نیستم مایل باشند اسمشان را بگویم.

 

Permalink | Comments 3
 


 

 

پنجشنبه ۱۴ شهریور ۸۷

پزهای دوزاری

 
 

یکی از پزهای دوزاری مردم در ایران این بود که" وایییییی خدا را شکر! ما که تا حالا پامون به کلانتری و دادگاه و اینجور جاها باز نشده اصلن!" این جمله معمولن از سوی خانم ها با قر گردن همراه بود، از طرف آقایون هم با اخم و صدای مثلن بم!

جواب من به این مزخرف بالا همیشه یک عبارت بود:" در حکومت سرکوب گر دیکتاتوری هیچ افتخاری نیست که پاتون به کلانتری و دادگاه باز نشده. معنای این پاتون باز نشدن یک چیز است. شما به سرکوب تن داده اید و شخصیتی پذیرا در برابر زور دارید. هرچی هم تو سرتان می زنند، سرتان را خم تر می کنید که راحت تر بزنند. حالا این کجاش اسباب افتخاره؟!"

این روزها با این بند و بساط گشت ارشاد و مانع خروج زن بدحجاب شدن و وزرا و غیره دیگه فکر کنم کسی نمانده پایش به کلانتری و وزرا و این چیزها باز نشده باشد. حالا ببینم کماکان کسی پز بالا را می دهد یا نه؟

پ.ن: آن فامیل عزیز ما را بگو که زن و شوهر سردمدار این پز بودند و بنا بر اخبار واصله از مامان خانم جان، دخترشان را تا حالا سه بار گشت ارشاد گرفته!

پ.ن.ن: بدیهی است مخاطبان عبارت رایج بنده عزیزان قاچاقچی و قاتل و موادفروش نبوده اند!

 

Permalink | Comments 17
 


 

 

سه شنبه ۱۲ شهریور ۸۷

گاهی هم مرهم باشید

 
 

آمدم از تجمع دیروز دانشجویان ایرانی در هلند در اعتراض به ممنوعیت ادامه تحصیل ایرانیان در نه رشته مربوط به فیزیک اتمی بنویسم که شرم آور بود! که مجموعن سی نفر ایرانی هم در ان حضور پیدا نکرده بودند! و باز بنویسم از این رخوت و بی خیالی غم انگیز ما نسبت به منافع و حق و حقوق خودمان، حالا در هر خراب شده ای که هستیم!

اما باز این ایمیل لعنتی را باز کردم و باز خبر بد دیگری کوبیده شد بر فرق سر! خبر شش ماه حبس تعزیری چهار فعال زنان... پروین اردلان، مریم حسین خواه، جلوه جواهری، ناهید کشاورز.

لااقل پنج سالی با تک تک این چهار زن کار کرده ام، خندیده ام، گریسته ام، ترسیده ام، امیدوار شده ام و ناامید...پنج سال زندگی نقش زده ایم.

فعالان اجتماعی در ایران تنها هستند، روبرویشان هم کسانی ایستاده اند در مسند قدرت مطلق و تا بن دندان آماده سرکوب! اما این سویی که فعالان اجتماعی ایستاده اند هم زیاد همدلی و همراهی نیست. یک عده فحاش هستند، یا بسیاری تهمت زن که مدام در حال بافتن ریسمان اتهام و افترا و شایعه هستند و تا دلتان بخواهد مدعی طلبکار! روزهای بسیاری خواستم داد بزنم هی بزرگوار طلبکار! خودت چه کرده ای آخر؟ تو کجای این همه مشکل و بدبختی را گرفته ای؟

فعالان اجتماعی خسته اند. عکس های این روزهای دوستانم را که می بینم دلم درد می گیرد. از چهره هایشان خستگی و تنهایی می بارد. باز هم ادامه می دهند، زن های طیف های مختلف را بسیج می کنند می روند مجلس و ساعت ها معطل می مانند تا انقدر استدلال بیاورند تا مانع تصویب لایحه به اسم خانواده شوند، پیگیر کار زن های زندانی می شوند که بدبخت ترین و بی پناه ترین زنان هستند. می نویسند، تولید می کنند، ستون می شوند، پناه می دهند...


انتقاد دارید؟ من هم دارم! بله! من هم که جزئی از این مجموعه هستم... دوست نازنینی از جنبش زنان را چند هفته پیش دیدم، شروع کردم از انتقادهایم گفتن...شد دو روز حرف! انتقاد کنید... باید انتقاد کرد... اما انقدر اتهام و برچسب نچسبانید، انقدر طلبکارانه برخورد نکنید، گاهی هم لحظه ای بایستید و دلداری دهید، جمله ای از سر مهربانی بگویید، بگذارید حس کنند تنهای تنها هم نیستند. یادتان نرود این ها همین اندک افرادی هستند که هنوز تا خرخره غرق روزمرگی نشده اند و پشت پا می زنند به رخوت و خمودگی و انفعال...

پروین! مریم! جلوه! ناهید! کاری از دست من ساخته نیست؛ آنجا هم نبود...جلو آن قدرت مطلق سرکوبگر منی که دستم به بقال محل هم نمی رسد چه می توانستم کنم؟ می دانم حداقل می توانستم با همه لرزانی خودم ستونی باشم...همه ما می لرزیدیم و ستون هم بودیم... این را نوشتم که باز هم بگویم هرچقدر شوکه شوم از انشعاب ها، از دعواها و درگیری ها، هرچقدر نقد کنم و تحلیلم این باشد که دارد اشتباه هایی رخ می دهد، هرگز یادم نمی رود که چطور دست تنها به جنگ نابرابری و رخوت رفته اید و رو شانه هایتان بار صد سال تاریخ جنبش برابری طلبانه را حمل می کنید تا تحویل نسل های بعد دهید.

 

Permalink | Comments 6