|
آمدم از تجمع دیروز دانشجویان ایرانی در هلند در اعتراض به ممنوعیت ادامه تحصیل ایرانیان در نه رشته مربوط به فیزیک اتمی بنویسم که شرم آور بود! که مجموعن سی نفر ایرانی هم در ان حضور پیدا نکرده بودند! و باز بنویسم از این رخوت و بی خیالی غم انگیز ما نسبت به منافع و حق و حقوق خودمان، حالا در هر خراب شده ای که هستیم!
اما باز این ایمیل لعنتی را باز کردم و باز خبر بد دیگری کوبیده شد بر فرق سر! خبر شش ماه حبس تعزیری چهار فعال زنان... پروین اردلان، مریم حسین خواه، جلوه جواهری، ناهید کشاورز.
لااقل پنج سالی با تک تک این چهار زن کار کرده ام، خندیده ام، گریسته ام، ترسیده ام، امیدوار شده ام و ناامید...پنج سال زندگی نقش زده ایم.
فعالان اجتماعی در ایران تنها هستند، روبرویشان هم کسانی ایستاده اند در مسند قدرت مطلق و تا بن دندان آماده سرکوب! اما این سویی که فعالان اجتماعی ایستاده اند هم زیاد همدلی و همراهی نیست. یک عده فحاش هستند، یا بسیاری تهمت زن که مدام در حال بافتن ریسمان اتهام و افترا و شایعه هستند و تا دلتان بخواهد مدعی طلبکار! روزهای بسیاری خواستم داد بزنم هی بزرگوار طلبکار! خودت چه کرده ای آخر؟ تو کجای این همه مشکل و بدبختی را گرفته ای؟
فعالان اجتماعی خسته اند. عکس های این روزهای دوستانم را که می بینم دلم درد می گیرد. از چهره هایشان خستگی و تنهایی می بارد. باز هم ادامه می دهند، زن های طیف های مختلف را بسیج می کنند می روند مجلس و ساعت ها معطل می مانند تا انقدر استدلال بیاورند تا مانع تصویب لایحه به اسم خانواده شوند، پیگیر کار زن های زندانی می شوند که بدبخت ترین و بی پناه ترین زنان هستند. می نویسند، تولید می کنند، ستون می شوند، پناه می دهند...
انتقاد دارید؟ من هم دارم! بله! من هم که جزئی از این مجموعه هستم... دوست نازنینی از جنبش زنان را چند هفته پیش دیدم، شروع کردم از انتقادهایم گفتن...شد دو روز حرف! انتقاد کنید... باید انتقاد کرد... اما انقدر اتهام و برچسب نچسبانید، انقدر طلبکارانه برخورد نکنید، گاهی هم لحظه ای بایستید و دلداری دهید، جمله ای از سر مهربانی بگویید، بگذارید حس کنند تنهای تنها هم نیستند. یادتان نرود این ها همین اندک افرادی هستند که هنوز تا خرخره غرق روزمرگی نشده اند و پشت پا می زنند به رخوت و خمودگی و انفعال...
پروین! مریم! جلوه! ناهید! کاری از دست من ساخته نیست؛ آنجا هم نبود...جلو آن قدرت مطلق سرکوبگر منی که دستم به بقال محل هم نمی رسد چه می توانستم کنم؟ می دانم حداقل می توانستم با همه لرزانی خودم ستونی باشم...همه ما می لرزیدیم و ستون هم بودیم... این را نوشتم که باز هم بگویم هرچقدر شوکه شوم از انشعاب ها، از دعواها و درگیری ها، هرچقدر نقد کنم و تحلیلم این باشد که دارد اشتباه هایی رخ می دهد، هرگز یادم نمی رود که چطور دست تنها به جنگ نابرابری و رخوت رفته اید و رو شانه هایتان بار صد سال تاریخ جنبش برابری طلبانه را حمل می کنید تا تحویل نسل های بعد دهید.
Permalink |
Comments 6
|