هر سال در کتاب های علوم و زیست خواندیم که مغز نقش رهبری بدن را بر عهده دارد و تمام اعضای بدن از مغز فرمان می گیرند. هر سال به ما گفتند که حتی قلب هم بی مغز توان تپیدن ندارد. دروغ گفتند...دروغ گفتند...دروغ.
چشم هایم از مغز حرف شنوی ندارند. ساز خود را می زنند. مدام در حال جدالند. مغز هر چه می کند ، هر چه فرمان می دهد، قلدری می کند، نرم خویی می کند هرچه که می کند بی فایده است. چشم ها اصلا انگار در کنترل مغز نیستند. نجوا کنان التماسش می کنم. خواهش می کنم... ببینید! من کلی بیچارگی کشیدم تا پوسته ظاهریم را خندان و بشاش نگاه دارم. من زمانی که لازم بوده است یک خروار رنگ و لعاب مالیده ام تا کسی حال روز زار و رنگ پریده ام را نبیند و نفهمد در درونم چه خبر است. من الکی خندیدن را با هزاران بار تمرین یاد گرفته ام. من بالاخره یاد گرفتم که در جمع خود را شاد و سرحال نشان دهم. اما شما دو تا....شما دو تا ابدا همکاری نمی کنید. تمام زحمت های مرا نقش بر آب می کنید. آنچه را که با هزار زحمت پنهان می کنم لو می دهید. می گویم، می خندم، جوک تعریف می کنم، اما...اما باز کسی می گویند: معلومه ظاهرت را شاد نشان می دهی و درون پژمرده ای داری. هاج و واج می پرسم: از کجا اینو فهمیدی؟ پاسخ می گیرم: از چشم هایت. چشم هایت داد می زند که تنها حفظ ظاهر می کنی.
می بینید؟ خواهش می کنم از مغز فرمان ببرید. خواهش می کنم. مگر چشم های من نیستید؟ پس چرا اینجوری می کنید؟ شما هم هماهنگ با بقیه اعضا بدن شوید. ساز خود را نزنید. خواهش می کنم...خواهش می کنم.
****************
آری! خوب می دانم چه می گویی.
****************
همین الان، یعنی ساعت 6:20 دقیقه این خبر خوب را شنیدم. نفسی آسوده می کشم. همیشه خوش خبر باشی مریم جونم.خیلییییییی خوشحالمممممممممم.
Permalink
|