Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

سه شنبه ۲۹ دی ۸۳

آغوش...

 



آغوشی می خواهم، آغوشی می خواهم مرا به جایی برد که دیگر نه سوالی باشد نه جوابی، نه توضیحی باشد نه توجیهی. هم آغوشی می خواهم، هم اغوشی که در آن دیگر سخن از اولین بار کی و کجا نباشد. می خواهم لحظه ای، ثانیه ای، درنگی حتا در اکنون زندگی کنم. ذهنم را تهی گردانم. فکر فردا را نکنم، گذشته ها را رها کنم. حسرت آشنا سراغم نیاید. حسرت لحظه نابی که می دانم هرگز تکرار نخواهد شد. حسرت دستان گرمی که سرم را میان گرمایش جا داد، بوسید، بویید اما....
آغوشی می خواهم گرم، آغوشی ملموس. چشمانم را ببندم، تهی شوم، رها شوم...رهای رها. گرما می خواهم، گرمایی که گرمای تاریکی ان آپارتمان طبقه ششم را دور کند...دور....خیلی دور... محو شاید.آغوشی می خواهم که روحم را به رقص وا دارد. روحم سماع گونه چرخ زند...دور شود...تهی شود...آرامشی جوید. هم آغوشی می خواهم که در ان لب هایمان خاموش ماند....بگذار روح ها با سکوت سخن گویند. لحظه هایی می خواهم تکرار نشدنی... مستی سکر اوری می خواهم که هر زمان چشمانم را بستم خماری آشنای بعد از هم اغوشی باز گردد. آعوشی که مرا حل کند در خود...همچون ماری پیچیده شود به دور اندامم...چنبره زند تا خود گلویم...مرا غرق کند...غرق...نابود کند...نابود...زندگی بخشد...زندگی....حسرت از دست دادن ان لحظه ناب را محو کند...یا لا اقل دور...
حوله را به خود پیچم، پناه برم به شر شر گرمای آبی که می بارد برسرم و پایین می آید...پایین...تا که سرمای کاشی های سفید کف حمام را گرما بخشد. چشم ها را ببندم، سر را بالا گیرم، شر شر آب را با تمام وحود لمس کنم، آهی کشم از سر رضایت، حرکت قطره های آب را با نگاه دنبال کنم، قطره ها تنم را نوازش می کنند، می بارند بر سردی کاشی های سفید، و می رسند به دو پایی که به چارچوب در تکیه داده است، نگاهش را بی دریغ نثار می کند و حوله را، همان حوله را که به تن پیچیدی در دست دارد.
آغوشی می خواهم..........
***************
آهان! آسیه باز هم چه درست و بجا نوشته است.

Permalink