Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

چهارشنبه ۷ بهمن ۸۳

برای خودمون دوتا

 



چهار ساله ام، تغییرات نا خوشایندی را احساس می کنم.شکم مادر روز بروز بزرگتر می شود. تخت تازه ای خریده اند، می پرسم چرا تخت جدید خریدید؟ جواب می دهند برای یک فرشته کوچک.بالاخره روزی مرا خانه مامان بزرگ می گذارند و با هم راهی بیمارستان می شوند.شب بغل بابا بزرگ نازنینم می خوابم.بابا بزرگ رخت خوابش همیشه بوی یاس میداد، شب ها همیشه گوشی تو گوشش می گذاشت و اخبار گوش می داد. پنج ساله و نیمه بودم که پدر بزرگ رفت همان جایی که کلیشه کودکی هامان بود:پیش خدا. فردا صبح زنگ تلفن خانه بابا بزرگ و مامان بزرگ به صدا در می آید: مامان پسری به دنیا آورده است. اولین نوه پسری!همه می خندند، همه خوشحالند و کسی نفهمید که من پشت تخت خاله کز کردم و بی صدا گریه سر دادم.اولین حس نا امنی را تجربه کردم!
بچه را به خانه اوردند.پسرک زیباست، تپل و سفید. مامان از ته دل می خندد. پسرک جبران زشتی نوزادی مرا هم کرده است. مامان با افتخار پسرک را به دیگران نشان می دهد. نا امنی بیخ گلویم را چسبیده است. مامان وقتی که رسیدند تنها دستی به سرم کشید و بس! نیمه شب است. همه خوابند. پسرک هم کنار مامان بابا خوابیده است.بلند می شوم و در تاریکی کورمال کور مال وارد هال می شوم.روی کاناپه هال می نشینم، زانوهایم را بغل می کنم و بی صدا گریه سر می دهم.برایم اسباب بازی خریده اند و گفته اند برادرت این ها را برای تو اورده است. دلم می خواهد اسباب بازی را بشکنم، دوست دارم پسرک را که نیامده مامان باباییم را از من گرفته است خفه کنم.چند ساعت گذشته است؟یک ساعت؟دو ساعت؟سه ساعت؟می ترسم. نکند منو بدند نمکی بیره؟منو نمی خواهند دیگه. می دونم.چراغ هال روشن می شود. باباست. مرا می بیند که کز کرده ام و گریه می کنم. بی حرف جلو می آید. می نشیند کنارم، بغلم می کند.موهایم را نوازش می کند و سرم را می بوسد. عجیب آرام می شوم. با سکوت حرف هایش را زد. با سکوت گفت که نگران نباشم. که هنوز همان گونه برایشان عزیزم. که دوستم دارند، بسیار. در دلم پسرک تازه وارد را بخشیدم و حتی احساس کردم که دلم می خواهد بوسش کنم.پدر مرا به اتاقم می برد، بی حرف روی تختم می خواباند مرا و برایم آب میاورد. می بوستم و با آرامشی عجیب به خواب می روم.
پنج ساله ام. با پسر همسایه که دو سالی از من بزرگتر است دعوایمان شده است. پسرک موهایم را کشید و محکم زد تو سرم. گریه کنان می دوم خانه، بابا تازه به خانه برگشته است. می پرسد:چی شده؟چرا گریه می کنی؟ وسط هق هق هایم برایش تعریف می کنم که پسر همسایه مرا کتک زد. بابا با دقت گوش می کند و بعد می پرسد؟خوب؟حالا چرا به من میگی اینارو؟ تعجب کرده ام. می گویم:خب!واسه اینکه بیایید دعواش کنید دیگه. بابا زانو می زند و روبرویم می نشیند، می گوید: یک چیزی را امروز بهت می گم که تا آخر عمر آویزه گوشت کن.یادت باشه هیچ وقت به کمک دیگران تکیه نکنی. بادت باشه که این خودتی که باید از حقت دفاع کنی.یادت باشه که زندگی مثل کشتی گرفتن میمونه. یادت باشه که هر کی یکی بهت زد دو تا بزنی.قرار نیست آدمی تو سری خور بار بیای و واسه دفاع از حقت دیگران را بندازی جلو.فهمیدی؟ ...با حیرت سرم را به نشانه تایید تکان می دهم .بابا می گوید: آفرین!حالا هم خودت میری از حقت دفاع می کنی. دیگه هم واسه اینجور چیزیا سراغ ما نمیای. بدو بیرون می روم. پسر همسایه دست به کمر ایستاده است و با غرور نگاهم می کند.بلند می گوید:پسرا شیرن مثل شمشی...حرفش تمام نشده که محکم می کوبم تو سرش.دهانش باز مانده است. پا به فرار می گذارد، جفت پایی می گیرم، مجکم زمین می خورد. بلند می خندم:حالا جرات داری باز بگو پسرا شیرن!
سیزده ساله ام. دی ماه است و هوا عجیب سرد. برف می آید و مدرسه های راهنمایی را تعطیل نکرده اند.امتحان ریاضی داریم ، ساعت اول و باید به مدرسه روم.بابا!بابا!شما منو می برید مدرسه دیگه؟ ...نه!...چی؟نه؟چرا؟!!...چون همیشه من و مامانت نیستیم، باید یاد بگیری که تو روز برفی چیکار باید بکنی. نه اینکه همیشه مثل بچه های نازنازی لوس ببرن و بیارنت.متوجه شدی؟....با حیرت: همه بچه ها را تو روز برفی بابا مامانشون میارند...کار اشتباهی می کنند. پدر مار خوب بچه اش را مستقل بار میاورد نه لوس و ناز نازی.
شانزده ساله ام و وقت انتخاب رشته است.آن فامیلمان که نگذاشت بچه هایش رشته مود علاقه شان را بخوانند مدام زنگ می زند و می گوید: نگذارید رشته انسانی بخواند. اینکه این همه با استعداد است و درس خوان باید ریاضی بخواند! (مملکت فقط مهندس می خواهد انگار!) بابا می گوید: من زمانی می توانم ادعا کنم پدر خوبی بوده ام که به بچه ام کمک کرده باشم علایقش را دنبال کند. بچه ابزار بر اورده کردن آرزوهای من نیست. باید خواسته و میل باطنیش را دنبال کند. مهم نیست که چی می خواند. مهم این است که سعی کند دنبال هر رشته و حرفه ای می رود نیرویی خبره و ماهر شود. و من انسانی خواندم، اما اینکه نیروی خبره و ماهری شدم یا نه...این را نمی دانم.
بابا!در زندگی من تو تنها کسی هستی که از من فقط یک چیز خواستی. (( همیشه فقط کاری را انجام بده که به ان معتقدی. به خاطر هیچ کس،حتی من، کاری را که باورش نداری انجام نده.))
هر دو بارها با سکوت و خاموشی با هم صحبت کرده ایم و من چقدر این درک مشترک را دوست دارم.دردها، غصه ها،سرخوردگی ها و یاس های مرا بهتر از هر کسی،بهتر از خودم حتی می فهمی. با سکوتت پیام را می فرستی یا گاه یادداشت کوچکی روی میز تحریر یا میز آرایشم منتطر من است.
(( تنها ترین تنها هم که بشی پدری هست که عاشق توست.))
((هی دختر!باز که جا زدی!پاشو پاشو، سر بالا،قدم بعدی را محکم بردار.))
(( باز رو کسی حساب باز کردی؟ یادت باشه که اول و آخر خودمونیم هستیم و بس.))
تو رو بیشتر از هر کسی تو دنیا دوست دارم و خودت هم خوب این را میدانی. وقتی که روی کاناپه هال دراز می کشی، عینکت را به چشم می زنی و روزنامه های شرق،ایران، اعتماد و همشهری را مو به مو می خوانی، وقتی صفحه ای از روزنامه را به طرفم می گیری و می گویی:بیا اینجا را بخون! راجع به زنان هست،وقتی هنوز در اتاقم را باز می کنی و می گویی:بیا بابا جان!برایت پاستیل خریدم...مثل روزهای دور کودکی هایم، وقتی نفس زنان با روسری که روی شانه هایم افتاده است و لبانی که دیگر اثری از رژلب وقت رفتن بر ان باقی نمانده است بر می گردم و زیر چشمی نگاه می کنی و می گی دیر کردی بابا ، وقتی به اتاق می روم و صدای ارامت را می شنوم که می گویی جوونی کجایی که یادت بخیر، همه این زمان ها و زمان های دیگر دلم می خواهد بارها بارها بگویم که چقدر دوستت دارم و چقدر ممنونم که قبل هر چیز به من اندیشیدن را آموختی. بگویم که آرامش برای من کتابی است که عینک بابا رویش قرار گرفته است، کتابی که روی دراور پدر همیشه هست.
امشب هم باز آخر شب به سراغ کامپیوتر می آیی، صفحه وبلاگ را باز می کنی، عینکت را به چشم می زنی و شروع به خواندن خواهی کرد. این مطلب را یک روز زودتر از روز موعود می فرستم تا اولین نفری باشم که تولدت را تبریک می گوید. تولدت مبارک بابایی گلم!
می دانم که نوشته را که کامل خواندی عینکت را از چشم خواهی برداشت، با پشت دست اشک هایت را پاک خواهی کرد، به اتاقم می آیی و پیشانیم را خواهی بوسید و فردا هردو لبخندی بهم خواهیم زد ...رازی دیگر اضاقه شد به همه رازهایی که فقط خودم می دانم و خودت.
پ.ن: این وبلاگ هم تولدش با تو در یک روز است. اینجا هم فردا یک ساله می شود

Permalink