*بهتر است وقتی یک نفر خیلی داغ هست بحثی نکرد. باید اجازه داد که از حال و هوای شور و حال شدیدی که او را فرا گرفته است در اید تا بعد با آرامشی بیشتر بحث کرد:)...خوب! تازه تازه دارم عادت می کنم که به این اصل پایبند باشم:)...بنابراین فعلن بحثی نمی کنم که خدای ناکرده به مجادله تبدیل شود:)
**بخش ترجمه سایت تریبون فمینیستی ایران، با کمبود مترجم مواجه است. در نتیجه، درصد اخبار تولیدی هم با کاهش روبرو شده است. پروین اردلان پیشنهاد کردد که سر کلاس های پیشرفته ام از شاگردانم بخواهم که اگر مایل هستند برای سایت اخبار کوتاه ترجمه کنند. خوب! من هم دیروز سر کلاسی که چهار بخش آخر کتاب Headway Advanced را بهشون درس می دهم این پیشنهاد را مطرح کردم. شاگردهایم که کوچیکترینشون 18 ساله است و میانگین سنی آنها بین 24 تا 29 هست فوری پرسیدند بهمون نمره اضافی می دهید اونوقت؟!! جواب دادم که این مربوط به کار کلاسی نیست البته من سعی می کنم اگر اخر ترم لازم به ارفاق شد این ترجمه ها را لحاظ کنم. بعد پرسیدند پول بابت ترجمه ها می دهید؟ گفتم این سایت ان جی اویی کاملن مستقل هست و متاسفانه توان پرداخت پول بابت ترجمه را ندارد و در واقع کار، کاری داوطلبانه هست. همه همچین رو ترش کردند و نوچ نوچ که برای اولین بار در طی این چند ساله پرداختن به شغل انبیا احساس کردم بد ضایع شدم!! انگار یک سطل اب سرد ریختند رو سرم! ای، کجایی ان روزگار خوشی که معلم کبکبه دبدبه ای داشت و جذبه ای ؟!شاگردها واسه خوشایند معلم سر و دستی می شکونندند و ملقی می زدند!ای بابا! بد ضایع شدم انصافن! حالا این سوال منطفی پیش میاد که من اینارو برای چی اینجا می نویسم؟ آفرین! الحق که باهوشید. آره دیگه! مترجم می خواهیم:)...اخبار کوتاه و حداکثر یک صفحه ای را برای ترجمه برای داوطلبین خواهیم فرستاد و مقاله های طولانی را خودمان ترجمه می کنیم:) حالا بی زحمت اینحا هم منو ضایع نکنید و بیایید و ثوابی کنید و ترجمه ای کنید و اجر دنیوی و اخروی و اونور اخروی را واسه خود و خانواده تان خریداری کنید:)
***
من به ندرت پیش میاد که از کوره در برم و هوار بکشم. معمولن راه گفتمان را ترجیح می دهم. دیروز از همون روزهای صد سال یک باری بود که عجیب از کوره در رفتم و ساختمان یک دانشکده را با هوارهای بی امانم دچار ترک خوردگی و خطر ریزش کردم:) روزهای ثبت نام در دانشکده ما همیشه روز بر استرس و اعصاب خرد کنی هست. دیروز اولین ترمی بود که ثبت نام ها بر اساس معدل انجام می شد. خوب ما هم با گردنی بر افراشته و گام هایی استوار و سرشار از غرور! در این برف بی امان راهی دانشکده شدیم که چی؟ بله دیگه! معدل بین 17 تا 20 هستم و اولین سری که ثبت نام خواهند کرد و برای اولین بار آرزو به گور نمی شویم و انتخاب واحد به تمام معنا می کنیم. از همان جلو در مثل همیشه رفتار، رفتاری بود که با گله گاو و گوسفند می شود. هی لب هایم را گاز گرفتم که ارام باش، این نیز بگذرد. مسئول آموزس که آی کیو بیشتر از انیشتن دارد باز تا منو دید گفت: اصل دیپلمت را تحویل ندادیا!( حد اقل در طول سال 99 بار این را میگه) ! گفتم خانم کیانی! بابا من که دو ساله اصل دیپلم تحویل شما دادم! چهار تا کپی هم خودم ازش دارم! گقت: اهان! یادم نبود! لیست کلاس ها ی انتخابی را دادم دست یکی از همین کارمندهای آموزس که وارد کامپیوتر کنه. تا زده میگه کلاس ترجمه انفرادی 2 ظزفیتش تکمیله!!بله؟! چی چیو تکمیله؟!ما که اولین سری هیتیم ثبت نام می کنیم و مجوعا هم بیست نفر معدل بالای 17 بیشتر نیستیم! منم که جز معدود کسانیم که با این آقا بد اخلاق کلاس بر میدارم! پره خانم!بحث موقوف! امپرم داره میره بالا. نیم دقیقه بعد باز میگه: نمی تونی این ترم روش تدریس برداری!!! چرا؟؟؟؟؟؟؟ چون واحدهات صد تا نشده. میگم خانم! 11 واحد از درس های ترم پیش نمره اش هنوز نیومده، با این واحدها من صد و پنج واحد پاس کرده خواهم داشت.میگه: اه...امودیمو افتادی؟! میگم: آخه کسی که معدلش 18 هست درس می افته؟! کارنامم که جلو چشمتون هست! بحث نکن! می گم نمیشه بر داری. باشه ترم بعد!! (آمپر داره نزدیک 80 میشه!)
نم دقیقه بعدش: چرا تو نمره درس های ترجمه ات همه 19 و 20 هست اونوقت نمره تاریخ اسلامت 16؟! چه فایده ادم ترجمه اش خوب باشه اما دینش را نشناسه؟!!!! من( با صورتی همچون لبو): چون قراره مترحم بشم نه معمم مسجد سر خیابون!!چشم غره می رود. می گویم می شه زودتر وارد کنید؟ من شاغلم، دیرم شده. با این برف و ترافیک مطمئنا سر وقت نمی رسم. سرش را تکون میده. تلفنش زنگ می زنه، جواب میده. قسمتی از حرفاش:
اه...ذلیل بشه . بس که زیون چرب و نرمی داره....اره!سیاست داره دیگه، شوهره را کرده عین موم....اره والا!میگم که مال اینا انگار افقی هست نه عمودی!!میمون هرچی زشتتر بازیش هم بیشتر. حالا چقدر خرح برداشته ؟ بازم که دماعش عین خرطوم فیل هست!
این وسط من اشاره می کنم که اگر قبول زحمت کنند و کار من را تموم کنند که برم دنبال زندگیم! که یهو میگه: حالا بهت زنگ می زنم!یک دانشجو اینجا سیریش شده!بگذار دکش کنم!!!!!!
منو میگی؟ یهو منفجر شدم. هوار کشیدم که تو طویله تو بزرگ شدی؟ اینجا با پول من به تو حقوق می دهند که بشینی با یک مشت احمق تر از خودت شر و ور ببافی؟ اخلاق مثل سگت را بیاری دانشگاه و سر دانشجو خالی کنی؟ به چه حقی یه خودت اجازه میدی دانشجویی را که نوبتش هست و تو داری دست دست می کنی سیریش خطاب کنی؟به تو چه مربوط که نمره ترجمه هاش بیسته اخلاق اسلامیش 16؟اخلاق اسلامی لابد رفتار تو هست؟ که بشینی روزی صد ساعت غیبت مردم را کنی و مزخرف ببافی؟بعد با صدایی بلند تر: یک مشت مزدور نون به نرخ روز خورید همتون! کثافت از در و دیوار دانشگاه اسلامیتون! می باره. هیج کدومتون انقدر فهم ندارید که بدونید به دانشجو که حقوق همتون از پولی که ان می پردازه پرداخت میشه احترام بگذارید؟خیال کردی منم مثل این جماعت تو سری خود ببو هستم؟ خیال کردی با کی طرفی؟ با گله گوساله ها؟ سن مامان منو داری. ادب یاد نگرفتی؟ یک جایی تو زندگی باید یکی ادبت کنه تا بفهمی یا نه؟
آی هوار می زدم!! زنه که زنگش مثل دیوار شده بود!لال نگاهم می کرد.مدیر گروهمون بدو بدو اومد. برد منو اتاق خودش. اب بهم داد بهد میگه چی شده فرناز؟ تو که همیشه ارام و منطقی هستی؟اصلن صدا که بلند شد باور نمی کردم صدای یکی از بهترین دانشجوهای اینجا باشه.
خوب دیگه! ببینید چه جون به لبمون کردید که صدای من هم بلند شده دیگه. تا اینجام رسیده دیگه. حالم از همتون بهم میخوره.از رئیس دانشکده، ازتمام استادهای هیز دیوث، از اینکه هیچ کس اینجا ادب نداره، از رفتار دمدمی مزاج خود شما.می فهمید؟خسته شدم...خسته!
خلاصه!یک دانشگاه بسیج شده بودند منو اروم کنند!هی قربون صدقه می رفتند، خود مدیر گروه همه کلاس هایی را که می خواستم ظرفیت باز کرد. بار دیگر مطمئن شدم که اینجا فقط با داد و فریاد کارت راه می افته و حقوقت رعایت.
**** مریم دوباره می نویسد:) هورا!
*****حسین تحلیل جالبی از من و مریم صورتک کرده است. حسین می گوید: نوشته های فرناز را که می خوانی فکر میکنی ادم خیلی رادیکال و جدی تندی هست، اما وقتی از نزدیک باهاش اشنا میشی می بینی خیلی ادم ارام و ملایم و معتدلی هست. نوشته های مریم را که می خوانی ، نوشته های خیلی ارام و منطقی و ملایمی هست اما از نزدیک که باهاش اشنا میشی ادم سر سخت و جدی هست.
پاسخ مریم اما جالب تر است. مریم جواب داده است که دلیلش این است که فرناز انلاین می نویسد و همان موقع مطلبش را می فرستد اما من افلاین می نویسم و بعد ویرایشش می کنم به خاطر همین احساس لحظه ایم را نمی فرستم اما فرناز احساسات لحظه اش را ثبت می کند. تحلیلی جالبی بود:)
****** ایمیلم دچار مشکل شده است. ایمیل هایم به دست فرستنده ها نمی رسد. نمی دانم چشه!:(...اگر جواب ایمیلتان را دریافت نکردید بدانید که به علت مشکل فنی هست:)
****** و می شود این چنین با بسته ای چای خشک اجر دنیوی و اخروی را کسب کرد و صاف رفت بهشت!:دیییییی
انقدر وراجی کردم که واسه چند روزی بس باشه:دییییییییییی
Permalink
|