چیستم من؟ زاده ی یک شام لذتبار
ناشناسی پیش می راند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم، بی انکه خود خواهم
کی رهایم کرده ای، تا با دو چشم باز
برگزینم قالبی، خود از برای خویش؟
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از ان کی آشنا بودیم ما با هم؟
من به دنیا آمدم بی آنکه (( من)) باشم...
میکشدی خلق را در راه و می خواندی:
آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
هر که شیطان را به جایم بر گزیند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
خویش را آیینه ای دیدم تهی از خویش
هر زمان نقشی در ان افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت، گه نقش بیدادت
گاه نقش دیدگان خود پرست تو
گوسپندی در میان گله سرگردان
آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده!
آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی
می زده در گوشه ای آرام آسوده!
می کشدی خلق را در راه و میخواندی:
((آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
هر که شیطان را به جایم برگزیند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد.))
آفریدی تو خود این شیطان ملعون را
عاصیش کردی و او را سوی ما راندی
این تو بودی، این تو بودی کز یکی شعله
دیوی اینسان ساختی، در راه بنشاندی...
گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود؟
هیچ در این روح طغیان کرده عاصی
زو نشانی بود، یا آوای پایی بود؟
تو من و ما را پیاپی میکشی در گود
تا بگویی میتوانی اینچنین باشی
تا من و ما جلوه گاه قدرتت باشیم
بر سر ما پتک سرد آهنین باشی
چیست این شیطان از درگاهها رانده؟
در سرای خامش ما میهمان مانده
بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی
عطر لذت های دنیا را بیفشانده
چیست او، جر انچه تو میخواستی باشد؟
تیره روحی، تیره جانی، تیره بنیانی
تیره لبخندی بر ان لب های بی لبخند
تیره آغازی، خدایا، تیره پایانی
میل او کی مایه ی این هستی تلخست؟
رای او را کی از او در کار پرسیدی؟
گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد
هرگز از او در جهان نقشی نمی دیدی...
این منم ان بنده عاصی که نامم را
دست تو با زیور این گفته ها آراست
وای بر من، وای بر عصیان و طغیانم
گر بگویم، یا نگویم، جای من انجاست
باز در روز قیامت بر من ناچیز
خرده میگیری که روزی کفر گو بودم
در ترازو مینهی بار گناهم را
تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم
کفه ای لبریز از بار گناه من
کفه دیگر چه؟ می پرسم خداوندا
چیست میزان تو در این سنجش مرموز؟
میل دل یا سنگ های تیره صحرا؟
خود چه آسانست در ان روز هول انگیز
دوی در دوی تو، از خود گفتگو کردن
آبرویی را که هر دم میبری از خلق
در ترازوی تو ناگه جستجو کردن!...
کاش هستی را به ما هرگز نمیدادی
یا چو دادی، هستی ما هستی ما بود
می چشیدیم این شراب ارغوانی را
نیستی، آنگه، خمار مستی ما بود
سالها ما آدمکها بندگان تو
با هزاران نغمه ساز تو رقصیدیم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم
معنی عدل! تو را هم خوب فهمیدیم...
تو چه هستی ، ای همه هستی ما از تو؟
جز یکی سدی به راه جسنجوی ما
گاه در چنگال خشمت میفشاریمان
گاه میایی و میخندی به روی ما
تو چه هستی؟بنده ی نام و جلال خویش
دیده در آیینه دنیا جمال خویش
هر دم این آیینه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خویش
برق چشمان سرابی، رنگ نیرنگی
شیره شب های شومی، ظلمت گوری
شاید ان خفاش پیر خفته ای کز خشم
تشنه سرخی خونی، دشمن نوری
خود پرستی تو، خدایا، خود پرستی تو
کفر می گویم، تو خارم کن، تو خاکم کن
با هزاران ننگ الودی مرا اما
گر خدایی-در دلم بنشین و پاکم کن
لحظه ای بگدر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از ان ما را بسوزان تا ز ((خود)) سوزیم
بعد از ان یا اشک، یا لبخند، یا فریاد
فرصتی، تا توشه ره را بیندوزیم.
قسمت هایی از شعر (( عصیان بندگی)) سروده فروغ فرخزاد که بعد از انقلاب، این شعر هرگز اجازه چاپ نیافت.
چند سال گذشته است؟ 24 بهمن ماه 1345 . و امروز 24 بهمن 1383. سی و هشتمین سالروز مرگ شاعری که شعرش فورانی بود، اتشفشانی بود از دردها و احساسات ناب بشری. شاعری که زن بود و زنانگی شعرش بی تردید ناب ترین نمونه هاست. بزرگ زنی که همانگونه که پیش بینی کرده بود، در یک روز سرد زمستانی ساعت چهار بعد از ظهر از دنیایی که خود چه زیبا گفته است همبونه کرم و کثافت و مرض است رفت. و گاه فکر می کنم بهتر که رفت. این همبونه کرم و کثافت و مرض مناسب حال زالوها و انگل هایی است که هر کجا چشمانت را بگردانی می بینیشان. انگل های خوش پوش، زالوهای متجدد دوراس خوان!
انگار چاره ای نیست، انگار باید برید از انسان.
تولد مادر است امروز. می خواستم چیزکی بنویسم. می خواستم از قصه پر تناقض من و مادر بگویم. از تفاوت هایمان که از اینجاست تا دورترین نقطه آسمان ها. از لحظه هایی که رو در روی هم ایستاده ایم ، سر یکدیگر فریاد کشیده ایم و هر کدام دیگری را متهم کرده ایم.
می خواستم بنویسم، از خیلی چیزها. اما باز هم در لحظه شکستم و تمام احساسات خوبم دود شده اند و رفته اند نا کجا آباد. شاید روزی دیگر نوشتم، شاید. مادر کم لطفی این دخترک همیشه چموش را به صفای آسمانی دل پر مهرش خواهد بخشید.
Permalink
|