Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۳۰ بهمن ۸۳

درنگی شاید...

 



می نشینیم پشت یکی از همین میز های فکسنی کافی شاپ های امروزی که به زور برای دو نفر جا دارد و طراحی شده اند برای تنهایی آدم های همیشه تنهای این قرن. نگاهت می کنم.پیر شده ای. نگاهم می کنی. لابد من هم تغییری کرده ام. شاید من هم پیر شده ام. نمی دانم چرا این آخری را بلند گفتم. می گویی: این سن و پیری؟ می گویم: تو که باید بهتر بدونی سن صوری آدم ها نشان دهنده چیزی نیست. زیر لب چیزی می گویی که نمی فهمم. حس دختر همراه مرد آمریکایی در داستان همینگوی را دارم. سکوت دیگر آزار دهنده شده است. من هم که بی استعداد ترین آدم هایم در شکستن سکوت. می پرسی از فلانی چه خبر؟ می گویم خبر ندارم. ازوقتی ازدواج کرد کم پیدا شد. هووووم... می پرسم: تو چی؟ طلاق گرفتید یا هنوز ...؟ می گویی: هنوز. می شد حدس زد. نه از اینکه هنوز حلقه ای در دستت هست یا رنگ لباست که انگار خاص آدم های متاهل است، نه! هیچ کدام از اینها نیست. نگاهت است...همان چشم های کذایی که انگار کاری جز لو دادن و تلاش های ادمی برای پنهان کردن حقیقت را هدر دادن ندارند. خدا پدر دوست ها و آشناهای مشترک را بیامرزد که پرسیدن از حال و احوالشان، وقتی هیچ برای گفتن نداری به دادت می رسد... مازیار دکترایش را گرفت یا نه؟...از پریناز چه خبر؟بالاخره شیمیدان قرن شد یا نه؟....هانیه هم خوب است، پسزش حالا دو سالی دارد...کاوه؟به! مبارکه!پس اونم رفت قاطی مرغ ها؟....خوب آشنا ها هم ته کشیدند. قهوه هایمان اما هنوز به نیمه فنجان هم نرسیده اند. به دستانت نگاه ی کنم و باز سرشار می شوم از نوستالژی. اولین بار با چه کنجکاوی دستانت را نگاه کردم، می خواستم ببینم دستان یک نقاش که دغدغه اش رنگ است و عشقش بوم چه شکلی است. نمی دانم رو چه حسابی گمان می کردم دستان یک نقاش، ان هم نقاشی حرفه ای باید باریک و بلند باشد و با ناخن های گرد و پشت گل بهی. دستان تو اما نه خیلی باریک و بلند بود و نه ناخن هایی پشت گل بهی داشت. بعد ها نقاش های دیگر را هم دیدم، هیچ کدام انگشتان باریک و بلند نداشتند. زل زده ای به من...می پرسم چیه؟ می گویی:هنوزم رژ لب زرشکی می زنی و من نمی گویم که مدت هاست رژ لب رزشکی نزده ام و امروز بعد مدت ها...زیر لب می گویی زرشکی لب های تو تو هیچ مداد...هر دو می خندیم. باز هم سکوت می کنیم. این اما از ان سکوت هایی است که هر دو نفر می دانند ان دیگری می خواهد چیز مهمی بگوید، شاید اصل مطلب را. می گویی: فلان شب با فلان کارگردان معروف دیدمت در تئاتر شهر. می گویم: هوووم . می گویی: شنیدم بهت می گفت که تو همه فاکتورهایی که یک زن می تواند داشته باشد تا مردی را عاشق خود کند داری. و من نمی پرسم کجا بودی که این را شنیدی و انوقت من ندیدمت! می گویم: مرد روشنفکر...مرد کاسب...مرد هنرمند...مرد کارمند...مرد مهندس...مرد راننده... مرد پیر...مرد جوون، در ظاهر دنیا بین هر یک از اینها تفاوت است اما وقت مخ زدن عجیب همه شان مثل هم می شوند. کلیشه های قالبی! و پوزخند می زنم. زل می زنم تو چشمانت و می گویم: هر کی ندونه تو یکی خوب میدونی که گوش های من پر است از این حرف های کلیشه ای. می گویی: هووم...اما مرد نمی فهمید این را. می گویم: نباید هم بفهمد، موسم مخ زنی که برسد، عقل و هوش و تعقل پر!
قهوه ای نمانده ته فنجان. من برگشته ام به پاییز ... یک سال پیش؟ده سال پیش؟ صد سال پیش؟ می گویی: هنوز هم می گویم تو مجموعه تضادهایی. هیچوقت نتوانستم بین فرناز فمینیست با فرناز عاشق شعر و فرناز مترجم و ان فرناز کافی شاپ رو و ان یکی فرناز نوستالژیک و هزاران فرناز دیگری که هستی ارتباط برقرار کنم. زیر لب هووم می کنم. می گویی: تنها کسی هستی که نمی توانم بگویم چه کاری به دردش می خورد. من می شنوم و نمی گویم که خودم هم نمی دانم.
بلند می شوم و می گویم خوب! من دیگر باید بروم. سلام برسان. به کی را خودم هم نمی دانم! می گویی:فرناز! تو محکومی به تنهایی... هیچ کس را پیدا نخواهی کرد که احساس ها و دردها و دغدغه های تو را کامل درک کند.
میروم و اصلن چیزی نمی گویم از خواب های عجیب و غریبم که در ان آدم ها چهره شان چهره کسی است که می شناسم، صدایشان صدای کس دیگری است که او را هم می شناسم، اما خودشان نه اینند و نه ان! حتی نمی گویم از همای سعادتی! که هفته پیش باز دیدمش. حتی نمی گویم که انگاری روح هنرمندش هم دارد پیر و فرسوده می شود زیر بار....

*************
و خدای را هزاران بار سجده شکر که چیزی در میان این مردم تمامی ندارد نگاهی است که از پایین تنه بالاتر نمی اید و اصلن توان بالاتر دیدن را ندارد.

Permalink