لابد یک جای کار من می لنگد که اینطور می شود. می پرسی کدام طور؟ همین دیگر! همین که دست آخر پاسخ ان همه حرص خوردنت که دنبال حق و حقوقت باش و زندگی مشترک را با شرایطی برابر و انسانی آغاز کن این می شود که در گردهمایی های مهم دور میز آشپزخانه، که تخمه شکستن و شماره رنگ مو پرسیدن مهم ترین بخش ان است، متهمت می کتتد به این که به خواستگار بازاری مسلک طرف حسادت می کنی!! و تو می دانی هر گونه واکنشی به چنین استدلال و حرفی وقت تلف کردن است، بس که مبتذل و مشمئز کننده است این حرف.
هنوز هم معتقدم که باید به عوام الناس آگاهی داد، هنوز هم معتقدم به آموزش...اما دروغ چرا، گاه فکر می کنم چه تلاش بیهوده ای است آموزش دادن و آگاهی رساندن وقتی که مخاطبت می خواهد تا ابدالدهر در جهل مرکبش غوطه ور بماند و شان و منزلت خوبش را جیرینگ جیرینگ سمفونی النگوها و دستبند ها بداند. وقتی خوشبختی برایش مترادف است با ازدواج کردن و هر کجا دختری مجرد می بیند می گوید: ابشاالله تو هم ازدواج می کنی و خوشبخت میشی!! ...می دانی چه چیزهایی دست به دست هم می دهند تا چنین تفکری را به وجود آورند؟ و چه های دیگری در راستا هم قرار می گیرند تا این تفکر را باور کنند و درونی؟ مرا توان تغییر ان هست؟ می توانم راهی بگشایم به درون این زنجیره متصل و شکافی ایجاد کنم در ان؟ اصلن پاسخی در خور برای زمان هایی که جمله (( به تو چه مربوط. دلش می خواهد اینجوری باشه)) در چنته دارم؟
چگونه باید با زن تحصیل کرده شاغلی که می گوید من دوست دارم گاه گاه شوهرم کتکم بزند چرا که این نشان دهنده اوج علاقه او به من است وارد گفت و گو شوم؟ بازگشایی این باورهای تنیده در هم اصلن به ان سادگی نیست که گمان می رود. برای ایجاد گفت و گو ، دانستن زبان خاص هر طبقه و قشر است که لازم و واجب است. این زبان را می شناسم؟ ریشه های به وجود امدن این باورها را به طور کامل می شناسم؟
این سوال ها و بسیاری سوال های دیگر بار نخست نیست که به سراغم می آید. اما، شنیدن مزخرفاتی که گفته بودی بار دیگر مرا به فکر فرو برد. نمی دانم بهترین راه در چنین شرایطی چیست. من سکوت را انتخاب کرده ام که شاید بهترین گزینه باشد در برابر نادانی.
Permalink
|