از احوالم پرسیده بودی. جواب داده بودم که هی بدک نیستم. پرسیده بودی که ای بابا! پس تو کی خوبی دختر؟ نمی دانم. نمی دانم اصلن می شود خوب بود یا نه. می دانی! دیروز اینجا باز هم زلزله ای آمد. اینجا مردن خیلی ساده تر از بقیه چیزهاست، ساده تر از پیدا کردن جرعه ای آب آشامیدنی حتی. باور نمی کنی؟ همین دو هفته پیش بود که اوضاع استان گیلان جوری شد که برف را آب می کردند و جای آب آشامیدنی می نوشیدند. می خندی؟ می گویی شمال و بی آبی؟! آره رفیق! سرزمین عجایب که می گویند همین جاست. تصاویر زلزله دیروز را می دیدم...روستایی صد در صد تخریب شد...خانواده ای بی پدر شد...زنی بی فرزند... و بچه ای بی مادر. اینجا، این سوی نیمکره که من هستم آدمها مفت حان از دست می دهند. امروز در تاکسی رادیو روشن بود و اخبار از آمار تلفات می گفت. مردی که کنار راننده نشسته بود گفت خدا را شکر که باز انقدر زیاد کشته نداشته!! راست هم می گوید. اینجا، این سوی نیمکره که من زندگی می کنم ششصد هفتصد نفر چندان عدد چشمگیری نیست...وقتی تنها در یک تصادف سی چهل نفری کشته می شوند...و در یک آتش سوزی هفتاد هشتاد نفری.یادت باشد که تنهایی بچه های زرند هم اضافه شد به تنهایی بچه های بم. رفیق! از اوضاع کلی مملکت پرسیده بودی. همان خبرهاست دیگر...عشرت جوون و فاطی خانم با جدیت دنبال حقوق از دست رفته مردهایند! و رفیق چهل کیلویی مان دنبال ژاپنیزه کردن اسلامی کشور!! منتها این وسط چیزکی هم به کابوس های بی امانمان اضافه شده است، کابوس جنگ! که البته مهم نیست زیاد. فوقش این است که چند هزار نفری می میرند و مملکت با خاک یکسان می شود و کودکانمان سرنوشتی مشابه کودکان عراقی پیدا می کنند. مهم است مگر؟! نه والا!! به این فکر کن که بعدش آزادی خواهیم داشت، دموکراسی صادراتی آمریکایی! که خوشمزه تر از مک دونالد هایشان هست حتی!
رفیق! من هم دلم بی تاب ان رفاقت های ناب و ماندگار است والا. من هم دلم تنگ شده برای یک جو بی ریایی. برای یک جو معرفت. آدم های این سوی نیمکره عجیب و غریب شده اند رفیق. دوستی ها یک قرونی شده اند رفیق. می توانی بفهمی عرصه رفاقت چه دشوار شده است برای منی که اهل دو دو تا چهار تا نیستم. برای منی که هیچ وقت مثل پیاز لایه لایه نبودم. برای منی که همیشه نازیدم به رک بودنم و به اینکه تو رو در بایستی سوت و هورا برای کسی نمی کشم. ساده بگویم رفیق! بریدم از دست دو رویی ها و چاچول بازی های جماعت. دیروز پریروزها مادر می گفت چت شده؟ چرا مثل مرغ خانگی نشستی کنج خونه؟ آره رفیق دیرینه. کمتر کار می کنم، کمتر دانشگاه میرم، کمتر آدمیزاد می بینم، کمتر دل می سوزانم و از این جماعت یاد گرفته ام که کمتر مهر بورزم. چی؟ نه رفیق! منو بریدن؟ منو تسلیم شدن؟ نه! نه! و هزار بار دیگر نه. من دیگر عادت کردم به زمین خوردن، به له شدن، به خسته شدن، به نارو خوردن. اما هر بار مصمم تر بلند می شوم رفیق! خیالت تخت!
گفته بودی نوشته هایت چرا روز بروز تلخ تر از دیروز شده اند. نوشته ها بازتاب خود آدمی است رفیق! بازتاب شرایط زندگی و جامعه آدمی. شرمنده که نمی توانم از پارتی شب سال نو و کنسرت ایکس و دوست پسر جدید ایگرگ بنویسم. شرمنده رفیق که دل نگران پاهای برهنه بچه های بم هستیم و اوضاع نا بسامان کشور و زندگی دردناک کارتن خواب های شهر. شرمنده که درد تنهایی زنان، بی پناهی زنان و خشونتی که روز و شب مستقیم انها را هدف قرار داده است امان ما را بریده است. شرمنده رفیق!
راستی شنیدی آرش سیگار چی به 14 سال حبس محکوم شد؟ هووم...می دانی آرش چند ساله است؟ بیست و شش ساله. می دانی چهارده سال دیگر چند ساله خواهد بود؟ چهل ساله! می دانی چهارده سال چند روز است و چند شب؟ آرش را می شناختی؟ می توانی دردش را بفهمی؟ هان؟ میتوانی تصور کنی 14 سال زندان یعنی چه؟ سعی کم بفهمی رفیق! سعی کن...
دیگر عرضی نیست. جز اینکه مقادیری آنفلونزا مرغی گرفته ایم و کمی نالانیم. امروز دوستی می گفت پیشرفته شود ممکن است تخم بگذاری!! خلاصه شنیدی موجود پستانداری تخم کرده است زیادی تعجب نکن رفیق جان! اینجا سرزمین عجایب است و من هم لابد آلیس!
کلیشه ای تمامش کنم، روی ماه رفقا را ببوس و مراقب خود باش و ایشالله تابستان ببینمتان و این حرف ها!
قربان شما،
فرناز
***********
دبروز دوستی می گفت وبلاگ می نویسیم به چه دلیل؟ آگاهی دهیم، دردو دل کنیم، فحاشی کنیم و چه وچه. گله داشت که چرا وبلاگم اینطوری شده است، به قول او پر از درد و دل. نه رفیق! درد و دل نیست اینها. درد و غم است. و نمی نویسم که بیایند و گویند آخی، نازی، از جوونیت لذت ببر، چقدر خوب نوشتی، بهت لینک دادم و چه و چه. نه رفیق! قصه درد است. منتها رها شده ام از قید و بند فرم. آنگونه می نویسم که دل خسته ام می خواهد. شرمنده که باب میل نیست. اما عجیب باب میل خودم هست...
Permalink
|