Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۲۸ اسفند ۸۳

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 



7sin2.jpg

می خواهم برای چند روز هم که شده، یا حتی یک روز یا اصلن برای همین لحظه که انگشتانم روی دکمه های آشنا صفحه کلید در حرکت هستند، به زیبایی ها فکر کنم. دلم می خواهد به خودم دروغ بگویم. فکر کنم که مجتبی سمیعی نژادی پشت سردی چندش آور آن میله های خوف انگیز نیست، لیلا مافی نیست که کودکی معصومانه اش را گرگ صفتان به تاراج برده و حالا خود قربانی منتظر اعدام است و سوداگران در شهر مشغول یغما بردن لیلاها، کبری رحمانپور افسانه است، ماجرا ساخته ذهن خیال انگیزان است و اصلن مینایی نیست که فریاد زنان تنها کشته شدن او را می خواهد و بس. می شود فکر کرد که بیجه ای نبوده است اصلن که حالا برای تماشای اعدامش جماعت صف کشند و هورا کشان از تماشای این پیک نیک لذت بخش! روزی را شاد باشند! و می شود اصلن هم به این فکر نکرد که چه کرده ایم که سر هر برزنی بیجه ای سبز شده است!
ببین! می خواهم بخندم. آره! باور کن! می خواهم قهقهه زنم، از ته دل. می خواهم گوشم فقط خبر آزادی آرش سیگارچی را بشنود، هورا کشم و فکر کنم که آرش آخرین زندانی تحجر قرون وسطی قرن بیست و یکم بود. می شود دیگر؟ مگر نه؟ می شود فکر کرد که اکبر گنجی ها، احمد باطبی ها و مجتبی سمیعی نژاد ها دیر زمانی است که این سوی سردی چندش آور میله ها هستند و نه انسوی جهنمی.
می دانی! دلم سبزه می خواهد، لاله می خواهد، لاله زرد و قرمز و آهنگ ارباب خودم سرتو بالا کن. دلم بنفشه می خواهد، بنفشه های مخملین، از همان هایی که هر سال این موقع می خریدیم و باغچه را صفایی می دادیم. چند سال است که دیگر بنفشه هم نخریده ایم؟ از همان وقت که موج لعنتی آپارتمان نشینی ما را هم گرفت و شدیم آپارتمان نشین! مهم نیست این آپارتمان ها لونه موش باشند یا زمین فوتبال! تنگ هستند، تنگ و پانصد مترش صفای حتی یک وجب از حیاط خانه کودکی هایمان را ندارد.
می گذاری دمی در خلا باشم یا نه؟ چرا اینجا نشسته ای و با سوز و گداز می گویی که شوهر خانم ایکس که خیلی متشخص است و آقا و در و دیوار خانه شان پر است از تقدیر نامه هایی که آقا گرفته است و فرانسه و آلمانی و عربی را مثل بلبل حرف می زند شب عیدی خانم ایکس را لت و پار کرده است و دشت اول عید را با مشت و لگد در کرده است تا نشان دهد که خیلی مرد است! چرا هی می گویی طفلی خانم ایکس! به همه الکی میگه چمدان از طبقه بالا کمد افتاد و کبودی وحشتناک زیر چشمانش را به سقوط چمدان ربط می دهد؟
ببین! می شود فقط یک لحظه، آره یک لحظه نا قابل چیزی نگویی؟ یا لا اقل از سبزی ها بگویی، از بهار، از نو شدن. اصلن شعر " خوش به حال غنچه های نیمه باز" مشیری را بخون. باشه؟ بگذار چشم هایم را ببندم و در این خلسه شیرین فرو برم...می خواهم تهی شوم... تهی... فقط صدای پای بهار را بشنوم... و تنها سبزه را ببینم و لاله های زرد و قرمز...آخ... آه...می خواهم همین یک لحظه را شاد باشم ... و لاله ها تازه ام کنند...تازه...می خواهم بخوابم... خواب....خواب شیرین... آره! بغلم هم کنی بد نیست.... تازه شدنت مبارک، خوب بخوابی فرناز!
تازه شدنتان مبارک! شاد باشید، برای روزی، ساعتی، لحظه ای، دمی حتا!


Permalink