می دانی من اولین بار کی احساس کردم که بزرگ شدم؟ نمی دانی؟نه؟ هیچ کس نمی داند رفیق! اما بگذار بگم. وقتی یک ظهر گرم تابستانی بی خیال دامن کوتاه جین و تاپ صورتی بر تن، واسه خودم دوچرخه سواری می کردم. خیال می کردم خیلی با سوادم، تازه اعداد سه رقمی را یاد گرفته بودیم و من چه کیفی می کردم از این همه معلوماتم! عادت داشتم هر نوشته ای را می بینم بخونم. رو لباس سراسری مرد، چیزی نوشته شده بود. داشتم سعی می کردم نوشته را بخونم. مرد متوجه نگاه من شد.اومد جلو و من را از دوچرخه ام پایین آورد. دست های بزرگی داشت، شاید هم در روزگار نه سالگی دست ها، آنقدر بزرگ به چشم می آمدند. یادم هست که یاد گوریل انگوری انداخت من را. مرد، دست های بزرگش را زیر دامن من انداخت، چشم های من گرد شد، دست مرد فشار می داد و می چلوند، چشم های من گردتر می شد. لال شده بودم، لال... مرد خم شد و کشاله ران های ظریف نه سالگی ام را گاز زد. گریه ام گرفت، دست های مرد همچنان می فشارد. صدای پایی آمد، مردک با چه سرعتی در رفت! من سر جایم ایستاده بودم و اشک بود که رو زین دوچرحه ام می ریخت. پسر همسایه بود. فکر کرد زمین خورده ام و از درد گریه می کنم. دستم را گرفت و با دوچرخه ام را هم با دست دیگر به جلو راند. زنگ خانه ما را زد، مادر را که دیدم گریه ام به هق هق تبدیل شد. هرچه ازم پرسیدند که آخه چی شده هیچ نگفتم. همان شب تب کردم، سه روز در رخت خواب افتادم. باز چیزی نگفتم... تا همین امروز که اینها را اینجا می نویسم. می دانی چرا می نویسم؟
دیروز ناهار با این آقا، و این یکی آقا و این خانم و این یکی خانم بیرون بودیم. تو کوچه ما خرابه ای هست. خیابان خلوت بود و کوچه خلوت تر. آرام آرام راه می رفتم و تو فکر بودم که روبرو دخترکی هشت نه ساله رادیدم، با شلوارکی لیمویی و تاپی نارنجی، و مردکی که نه دست های خیلی بزرگی داشت و نه قدی انقدر بلندو دست های مرد در ان خلوتی ساعت چهار بعد از ظهر، همانطور می فشارد و می چلاند و دخترک همانطور می لرزید و اشک می ریخت. آرام به مرد نزدیک شدم، از پشت یقه اش را گرفتم و سیلی بود که به صورت کریه اش می زدم. مرد هیلی زود از دستم در رفت، من ماندم و دخترکی لرزان. دخترک را بغل کردم، می خواستم چیزی بگم. بگویم این بار را تو سینه ات تلنبار نکن، بگم که اصلم فراموشش کن، می خواستم خیلی چیزا بگم. اما به جای تمام حرف ها تنها زیر گریه زدم. گریه ام هق هق شد، و دخترک حیران نگاهم می کرد. و در چشم هایش این سوال دو دو می زد که بابا، شما چرا گریه می کنی اخه؟!
این را هم می دانی که از دامن جین بیزارم؟ و هرگز زیر بار دوباره پوشیدنش نرفته ام؟ می دانی آن دامن جینی که سوغات مادر از یکی از سفرهایش هست همینطور کنج کمد لباس هایم خاک می خورد؟!
***************
داشتن خواننده موشکاف، جدی و پیگیر غنیمتی است. من این شانس را دارم که چند تایی از این خواننده ها دارم که نظر و دیدگاه های آنها برایم بسیار با ارزش و مغتنم است. یکی از این خواننده های آقایی به نام رضا قویدل هستند که ایمیل ها و نظراتشون را همیشه بسیار دوست داشته و دارم.
یادتان هست نوشته بودم که دلم لاله می خواهد؟ دیروز ایمیلی از آقای قویدل راشتم که در قسمتی از ان نوشته بودند:
سه روز از نوروز گذشته بود که برای سفر راهی سوئیس، شهر برن شدم تا چند روزی را با خانواده پسر دایی خود بگذرانم. اولین شب، یعد از انکه برای پیاده روی راهی مرکز شهر شدیم، نظرم به لاله های جلب شد که به مناسبت بهار در شهر دیده می شد و من که حال و هوای آخرین مکاتبه در سرم مانده بود، دوست داشتم سبدی از لاله های آنحا را برایت بفرستم. ولی خوب این سبد را در ذهن نگه داشتم و در روزی دیگر به گرفتن عکس اکتفا کردم. نکته ظریف در این بود که این چندمین سفر من در نوروز به این شهر خاص بود ولی این بار بود که لاله ها برایم جلوه گر شده بودند. خوب به این میگن تاثیر مثبت و حس خوب.... و برای فرناز خانوم سراسر از زندگی عکسی را می فرستم که هرچند خیلی خوب نشده اما عکسی است که صرفن برای وی گرفتم و به نوعی خود وی حضور داشت. اینم از عکس:

می بینید چه لاله های نازی هستند؟ دستتون درد نکنه آقای قویدل عزیز:)
**************
از بازی جدیدی که باب شده است، منظورم همین دروغ سیزده یا آوریل هست، اصلن خوشم نمیاد. به نظرم کار خیلی خنک و لوسی است. همین!
**************
و فردا باز دود است و ترافیک، باز کار است و درس و بدو بدو. باز دعوا با راننده تاکسی است و متلک های جوجه پسرها، و بار رادیو پیام است و سلام رانندگان عزیز! ای لعنت به تو تهران که بد جوری دوستت دارم و دلبسته ات هستم.
Permalink
|