داشتم طبق عادت هر روزه وب گردی می کردم که سری هم به وبلاگ علی تمدن عزیز زدم. آخرین مطلبش مرا بر آن داشت که چیزکی بنویسم. به جرات می گویم که من در دنیای حقیقی این اندازه بچه بازی ندیده ام که در اینجا، وبلاگشهر ایرانیان که سر و صدایش جهان را هم برداشته است. خوب! من رفتار آقای درخشان را در حیطه دیگری جز آنچه که گفتم نمی توانم بگنجانم و این لحن نوشتار را ابدن در جایگاهی نمی بینم که بخواهیم، یا لا اقل بخواهم پاسخی دهم. آنچه می خواهم بگویم نقدی بر نوشته علی تمدن و نوشته های کورش ضیابری است.
علی تمدن نوشته است: ضمن اعلام حمايت از کورش عزيز پشنهاد می کنم که اگر نمی توانيم مثل جريان رضازاده از ايشان حمايت کنيم حد اقل برای شادی دل اين جوان روزی سه تا لينک بهش بديم.
و بلافاصله نوشته است: خود من به عنوان پيشقدم در اين کار اين سه لينک را تقديم می کنم به بزرگمرد کوچک تاريخ روزنامه نگاری دنيا استاد گرانقدر کورش ضيابری (دامت توفيقاته)
برای من سریع این پرسش به وجود آمد که ما همیشه به همین راحتی لقب استادی را ( که لا اقل برای من لقبی بسیار محترم است که حصولش ساده نیست) را استفاده می کنیم؟!! می توان کسی را که سال ها درس می خواند و دست به تحقیق و پژوهش می زند و شاگردان بسیاری را تربیت می کند با نوجوانی با استعداد که در اولین گام این راه دور و دراز است برابر دانست و به کسی که تازه گام در این راه گذاشته است لقب استاد داد؟!
این سوال بجا مطرح است که چه اصراری به بزرگ کردن بیش از اندازه این نوجوان ساعی دارید؟ این نوع دوستی من خواننده را تنها یاد دوستی خاله خرسه می اندازد و بس! با این همه تعریف و تمجید بیش از اندازه به چه چیز می خواهید برسید؟ با این همه امتیاز ویژه قائل شدن به دنبال چه هستید؟ قهرمان پروری؟!
دو روز پیش بود که آقای ضیابری برای اولین بار به من پی ام دادند و بعد سلام و احوالپرسی لینک نوشته کودکانه آقای درخشان را فرستادند. بعد از اینکه نوشته را خواندم از من خواستند در وبلاگم جواب ایشان را بدهم چرا که فضای فکری من مشابه ایشان است!!! در دوران وبلاگ نویسی ام هرگز کسی چنین درخواست عجیب و غریبی از من نداشته است!! حتا صمیمی ترین دوستانی که از این دنیای مجازی یافته ام و از لحاظ فکری دقیقن در یک طیف جا می گیریم، هرگز از من نخواسته اند در حمایت از آنها و کوبیدن دیگری قلم فرسایی کنم!! بماند که من شرافتم را با هیچ چیزی عوض نمی کنم و به خاطر عزیز ترین هایم نیز هوراکش یا فحاش نمی شوم. من این برخورد عجیب آقای ضیابری را نتیجه دوستی های خاله خرسه گونه ای می دانم که باعث شده است ایشان تا این اندازه از بلاگرها متوقع باشند. ایشان هم مثل همه ما یک وبلاگ نویس هستند؛ نه چیزی کمتر و نه بیشتر. کوروش ضیابری هنوز نوجوانی بیش نیست، مسلمن به اندازه ماهایی که سن بیشتری داریم تجربه ندارد و در سنی است که روحیه آسیب پذیری نیز دارد. رفتارهای تحسین آمیز غلو شده دوستان، بیش از ان که مفید باشد مضر است و من نگرانم، نگران که مبادا این رفتارها، به جای آنکه استعدادی را در مسیر صحیح هدایت کند و به رشد و شکوفایی اش کمک کند، به بیراهه کشاند و چند سال بعد شاهد باشیم که این نوجوان به مرد خودخواه و خود پسندی تبدیل شده است که دیگر کسی را قابل نمی داند.. رفتارهای غلو شده هیچ گاه به درد پیشرفت هیچ آدمی نخواهد خورد.
آقای ضیابری در اخر یک سخن کوتاه هم با شما دارم. یادتان باشد مشک آن است که خود ببوید نه انکه عطار بگویئ. کپی و پیست کردن بیوگرافی کامل خانوادگیتان در نظر خواهی همه وبلاگ ها؛ یا قرستادن لینک نوشته کودکانه آقای درخشان برای همه وخواستار حمایت شدن از سوی دیگران، کار پسندیده ای نیست. انرژیتان را صرف این حواشی بی اهمیت نکنید. مطمئن باشید که مطلب خوب خواننده پیدا خواهد کرد، بی آنکه نیاز باشد مدام تقاضای لینک و حمایت کرد.
پ.ن: پیشگیری بهتر از درمان است! چون مطمئنم عده ای خواهند توپید که نوشته علی تمدن عزیز طنز است پیشاپیش می گویم که من هم می دانم زبان نوشته طنز است اما طنز بهترین پوشش ها برای حرف اصلی و حرف دل را زدن است. حسن دیگری هم دارد؛ به وقت نقد می توان ان را ابزار توجیه قرار داد. شخصن فکر می کنم حرف دل آقای تمدن همینی است که با طنز بیان می کنند و البته آفای تمدن نمادی از یک تفکر رایج در وبلاگشهر فارسی هستند.
Permalink
|