منتظر تاکسی ایستاده بودم. چند قدم بالاتر هم دختری بیست شش و بیست هفت ساله منتظر تاکسی بود. پراید سرمه ای رنگی جلو پایم ترمز کرد. خانم کاملن مجحبه ای راننده پراید بود. سلام کرد و با خوشرویی گفت: من تا... میرم اگر مسیر شما هم میخوره من می رسونمتون. از زن تشکر کردم . گفتم که هم مسیر نیستیم. لبخندی به بکدیگر زدیم و زن گاز داد و رفت. چند قدم جلوتر، جلو پای دختر ایستاد و شنیدم که به ان دختر هم گفت اگر مسیرتون با من یکی است خوشحال می شوم تا جایی برسونمتون. دختر اخمی کرد و با صدای بلند گفت: نخیر! از هرچی بدمون میاد سرمون میاد! اول صبحی یک چادری عتیقه جلومون سبز بشه! زن با حیرت به دختر نگاه می کرد؛ دختر باز گفت اه! برو بینیم بابا فاطمه کماندو! زن چیزی نگفت و رفت. دختر به طرف من برگشت و گفت: می بینید تو رو خدا؟ هر سوسک سیاه چادری ماشین سوار شده! تازه میاد ادای آدم بودن را هم در میاره! گفتتم: من رفتار این خانوم را در معیاری جز انسانیت قرار نمی دهم. لابد فکر می کنید هر کی مانتو کوتاه تنگ صورتی بپوشه انسانه و هر کی چادر سرش کنه گاو؟! دختر اخم کرد و گفت: آدم هیچ وقت چادر سرش نمی ندازه!
بحث را ادامه ندادم؛ چرا که می دانم بحث با آدم های قشری که در مغز را بسته و چهار فقله کردند، بی فایده است. هیچ فرقی بین این دختر جوان مد روز پوش با لباس شخصی های چماق به دست نیست. هر دو آدم ها را سیاه یا سفید می بینند؛ همه را با یک چوب می رانند و خشک مغزند. تعصب کور، از هر نوعی که باشد مخرب است و تنها باعث رکود و مرداب ذهنی می شود. همان وقت یاد اوایل انقلاب افتادم که مردم انقلابی! از اعدام و کشتار هر کس که روزی در رژیم قبلی سمتکی داشته یا تنها دوستدار ان رژیم بوده است، چه هلهله و شادی راه می انداخته اند. خیلی مانده تا روزی که مردم بدون پیش فرض کلیشه ای، بی سیاه و سفید دیدن آدم ها و بی کینه و بغض به قضاوت یکدیگر نشینند.
********************
همانا دعوت شدیم به ستاد حزب مشارکت تا درباره انتخابات و دکتر معین و این بند و بساط ها به تشریح دیدگاه بپردازیم. بماند که نفهمیدم من مگر وبلاگ نویس سیاسی هستم که دعوت شدم؟! هر چند به قول ان یارو مگر میشود در خاور میانه زیست و سیاسی نیود؟! بالاخره پا شدیم شال کلاه کردیم و رفتیم. ساختمانی بس مشکوک که اولش بد بینی ذاتی ایرانی گونه به سراغم آمد که جان تو تله هست که هممون را گیر بندازند و یهو بیست سی تا بلاگر به رحمت ایزدی بپیوندند!:دیییییی اما بعد که رفتیم تو دیدیم نه بابا! ازاینخبر ها هم نیست! عالی جنابان
مصطفی تاجزاده، عیسی سحر خیز، بچه های اقبال ابطحی( جای هاله خالی!) و ... تشریف داشتند. گفتیم و شنیدند، گفتند و شنیدیم. اما حس بسیار بدی با من بود؛ حسی که انگار دارند خرمون می کنند! شاید هم اینطور نبود و بدبینی من است که اینگونه می اندیشیدم. اما صحبت های آقای تاجزاده مبنی بر اینکه شهروند متمدن نمی تواند نسبت به سرنوشت کشورش بی تفاوت باشد و اگر رای ندهیم اوضاع تنها بدتر می شود و ... نمی دانم! شایدم واقعن من بد بینم. حرف رو راست ر ا ابطحی زد که می گفت با آمدن معین بهشت نمیشه، تنها می توان شرایط موجود را حفظ کرد. بچه ها،انتقادهای بسیار به جایی از حزب مشارکت و معین کردند که مشارکتی ها هم شنیدند و ایشاالله که گوش هم بکنند. تاجزاده گفت که حرب متبوعشان 15 مورد اشتباه کرده است که همه را میپذیرند( جان خودم15 تا بیشتر می شه ولی!) و متذکر هم شدند که ایشان وبلاگ نویس نیستند، اما وبلاگ نویس ها را دوست دارند چراکه خانمشان هم وبلاگ نویسند و بله!
اما همانا نابغه ترین فرد جمع، وبلاگ نویسی بود که بیست دقیقه مانده به پایان جلسه گفت شما ما را واسه چی گفتنید؟ واسه اینکه به وبلاگ ها کمک کنید یا ازشون کمک بگیرید؟! چشم نخوری پسر جان!
و همانا گوگولی ترین و با مزه ترین فرد جمع هم بی گمان آقای ابطحی بودند! انصافن موجود بامزه ای است این ابطحی:دیییی از قضا رو صندلی ایشان هم میخی، پونزی چیزی گذاشته بودند چون تو جاشون بند نمی شدند!
و همانا خانم الهه کولایی کجا تشریف داشتند پس؟! وبلاگ نویس فمینیست دعوت می کنید بعد ایشون نیست! یعنی که چی؟! برای کسی مثل من که دغدغه اصلیش مسائل زنان است، حضور ایشان و گفت و گوی صریح و بی پرده با ایشان شاید خیلی از مسائل را روشن سازد و مرا در تصمیم گرفتن مصمم. سوالات بسیاری از ایشان داشتم، به خصوص که تازگی ها اعلام فمینیست بودن ( از نوع مسلمان) هم کرده اند. دفعه بعد ایشون هم تشریف داشته باشند بی زحمت!
و بی گمان از وقایع خوب این نشست، تجدیدی دیدار با دوستان بود و البته دیدن آقای پور استاد نازنین:) فعلن خدا پدرت را بیامرزه دکتر معین که باعث شدی رفقا را بینیم تا بعد ببینیم چی میشه:دییییی
Permalink
|