در من زنی است که در آیینه نیست
شناسنامه ندارد
اداره نمی رود
و کوپن های بسیج را گم کرده است
تا به شمعدانی ها آب بدهد
و برای گنجشک ها دانه بریزد
در من زنی است که رخت می شوید
که رخت می دوزد
و با صدای چرخ های خیاطی مادر شعر می گوید
در من زنی است که حرف نمی زند
می بیند و می بینندش
می خواند و می سراید
((بنگلادش)) را با ((جون بائز)) می خواند
و کودکان گرسنه را با ((شینیا تواین))
((نوایی)) را در خیابان های ((مادرید))
زمزمه می کند
((عروسی خون)) را در کوچه باغ های نیشابور
و ((فروغ)) را
در هزار توی تنهایی اش
در من زنی است که در ((رواندا)) آواره می شود
در ((زئیر)) کودک از دست می دهد
در ((حلبچه)) شیمیایی می شود
در جنوب لبنان بیوه
و در ((سره بره نیستا)) تجاوز می بیند
در من زنی است که زود گریه می کند
که زود عاشق می شود
و زود عاشقش می شوند
****
در آیینه زنی است که اداره می رود
شناسنامه و کوپن بسیج دارد
کارت حضور و غیاب دارد
پر چانگی می کند
و روزی هزار بار دکترای افتخاری می گیرد
و آیینه را که می شکند
با روزه های سکوت
وروره جادو ها را می ترساند
و با هر حکم ترفیع
یک بار اعدام می شود.
م.هاجر
********************
زن درونم را دوست دارم؛ همان اندازه که آزادی ام را دوست دارم و رهایی ام را. زن درونم ناب است، مثل شراب. آزادی ام را دوست دارم؛ می دانستی این را؟ یا هیچ چیز عوضش نخواهم کرد؛ هیچ چیز، حتی انچه که نامش عشق است یا پرستیدن.
********************
کاملن بی ربط!
حسین! روز نوشت هایت را دوست دارم:)
Permalink |
Comments 8
.::
نظرات خوانندگان
سلام ... öار خوبي ميöني
آرمین گیله مرد :: 31 فروردین 1384 8:36 بֽظֽ
زن درونم را دوست دارم؛ همان اندازه که آزادی ام را دوست دارم و رهایی ام را. زن درونم ناب است، مثل شراب
e :: 31 فروردین 1384 2:19 بֽظֽ
از نوشته پاييني خوشم اومد مي خواستم لينك بدم ديدم تيتر زدي سلام. كاش تيتر بهتري مي زدي اما با طرز فكرت در مورد اون دختره موافقم
قاجار :: 31 فروردین 1384 10:09 قֽظֽ
با اين شعر گرچه كه زبان حال من نبود خيلي خوب بود. به من كه چسبيد. حداقل از شعر يك جانبه و برخورنده ي خانم ترابي بهتر بود.
يك بلاگر :: 31 فروردین 1384 3:23 قֽظֽ
سلام و صد سلام...از چند وقت پيش ...حدود يكسال...خواننده ي وبلاگتون هستم ..اون اوايل كه برايتان كامن مي گذاشتم ..يك بار شما صفحه اظهار نظرات را بستيد به اين دليل كه فكر مي كرديد كه بعضي ها فقط براي شهرت ژيدا كردن اينجا مي اينند و كامنت مي گذارنند...حتما هم فكرتان درست بوده!؟..در هر حال چند ماه است كه تمام مطالبتان را مي خوانم و البته بدون كامنت...حال قصد عرض سلامي بود و خسته نباشيد و اميد واري بر قدرت بيشتر قلمتان و ارزوي گامهاي استوار تر براي ادامه راهي كه در پيش گرفتيد....دلشاد باشيد و بدرود
پریوش :: 31 فروردین 1384 1:24 قֽظֽ
وقتی تلخی حقیقت با شربت زندگی دز هم می آمیزد قهوه ای میشود که نمیتوان خورد!
فواد :: 30 فروردین 1384 7:32 بֽظֽ
خوش به حالت من كه هنوز از زن درونم راضي نيستم نمي دونم شايد من توقعم از اون زن دروني زياد باشه
برات ارزو مي كنم براي هميشه از زن درونت راضي باشي
دت :: 30 فروردین 1384 6:27 بֽظֽ
من هم زنانگي درون وجود زنان را دوست داشته ، مي پرستم و ارج مي نهم !
الحمراء :: 30 فروردین 1384 5:39 بֽظֽ
|