خوب! بالاخره بنده هم رو صندلی داغ وبلاگشهر نشستم:دی... آقای علیمحمدی برای این گفت و گو ها خیلی زحمت می کشند. دستشون درد نکنه:) اما بلا به دور عکسم چه بده!! هر چند با دوربین موبایل عکس انداختن اونم در حالی که آژانس پایین منتظره و عجله داری بری بهتر از این نمیشه:دیییییی
*****************
زمان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، چند نفری ایمیل زدند که چرا در این باره موضع گیری نمی کنی و نظر و انتقاداتت را نمی نویسی. پاسخ دادم که من در آن جامعه زندگی نکرده ام، مردم و فرهنگ و دغدغه هایشان را نمی شناسم،، لایه های نامرئی و زیرین تار و پود آن جامعه را نه دیده ام و نه می شناسم. پس هر چه گویم مستند و قانع کننده نخواهد بود چرا که ممکن است( واتفاقن درصدش هم بسیار زیاد) که از بیخ و بن کج روم. بماند که بدیهی می دانم مردم هر مملکتی ابتدا به منافع کشور و زندگی خود بیاندیشند، نه منافع دیگر کشورها. پس اتفاقن، از انتخاب مجدد جورج بوش هیچ حیرت نکردم. آنطور که می شنیدم و می خواندم ترس از تروریسم، ترسی جدی در میان مردم آمریکا بود و بوش رییس جمهوری که انها را مطمئن کرده بود که این معضل جهانی را از بین خواهد برد. خوب! مردم آمریکا هم دیگر بار به بوش و سیاست های او رای دادند؛ طبیعی هم هست که چندان به اینکه چه بر سر دیگر کشورها، به ویژه محور شرارت ها، خواهد امد فکر نکردند.
حالا انتخابات ریاست جمهوری ما نزدیک است؛ شخصن فکر می کنم این انتخابات سرنوشت سازترین انتخابات تاریخ ایران است. شاید شما هم احساس کرده باشید که انگار تمام مملکت بی صبرانه منتظر است، منتظر چه حتا برای خودمان هم شاید معلوم نباشد. اما تقریبن همه مطمئنیم که به زودی اتفاقاتی رخ خواهد داد؛ حالت امروزمان مصداق آتش زیر خاکستر است.
این روزها وبلاگ ها را می خوانم و نظرات موافق و مخالف را، آنهایی که معتقد به تحریم انتخابات هستند، دیگرانی که معتقد به شرکت در انتخابات هستند، موافقان رفراندوم، مخالفانش و... اما آنچه که من از ان دلخورم چیست؟
بگذارید بی تعارف چیزی را بگویم. بسیار به ندرت دیده ام که وبلاگ نویسانی که خارج از ایران هستند، در تحلیل های سیاسی از بیخ و بن بیراهه نروند. طبیعی هم هست، همانطور که اگر من می خواستم اوضاع آمریکا را تحلیل کنم احتمالن از بیخ و بن بیراهه می رفتم؛ چرا که زندگی کردن میان ان مردن و لمس باورها و لایه های زیر پوستی، ترس ها و نگرانی ها و هزار و یک مسئله ریز و درشت دیگر است که به ما کمک می کند تجزیه و تحلیلی منطبق بر واقعیات و خصوصیات جامعه داشته باشیم. حال در این روزها، که به انتخابات نزدیک می شویم این دوستان عزیزمان هم تحلیل هایی ارائه می دهند. گله من از این نیست، هر چند معتقدم شایسته این است که درباره موضوعی که اشراف نداریم صحبت نکنیم، اما این صرفن دیدگاهی شخصی است. آنچه مرا آزرده می کند، تعیین و تکلیف کردن و با تحکم امر و نهی کردن عده ای از این دوستان است. یکی نوشته بود:
تا کی خودتون را با ذلت راضی می کنید؟ حالا من هی بگم به گوش شما ها هم نره!
دیگری نوشته بود:
من اصلن می خواهم بگید واسه چی باید انتخابات شرکت کنیم؟ که چی بشه؟ پالون خر عوض میشه. متوجه نیستید؟
و نمونه های بسیار دیگر. بی تعارف چیزی در میان عده ای از این دوستان هست که من را بی اندازه می رنجاند و آن از بالا با دیده تحقیر نگریستن است. همین دو روز پیش تو وبلاگ هاله عزیز، نوشته خانم ستوده را دیدم از سفرشان به ایران. آنقدر از یک جانبه بودن، از ان تحقیر زیر پوستی که با چاشنی طنز سعی در پوشاندن ان داشتند، از اغراق ها خشمگین شدم که بلند گفتم: وای! بپا شامپو نره چشمت تیتیش خانوم! بعد که آرام شدم، یک بار دیگر نوشته را خواندم. رسیدم به جایی که نوشته بودند همه دخترها دماغ عمل کرده، مو مش کرده و خط لب قهوه ای دارند ( با تحقیری زیر پوستی) و با خود فکر کردم: بفرما! این خانوم مثلن سال ها در کشوری دموکرات هم زندگی کرده است. اما بدیهی ترین حق را که همان انتخاب لباس و رنگ مو و آرایش هست را هم نیاموخته است! و این سوال منطقی به جاست که به شما چه که همه موی مش کرده و خط لب قهوه ای و بینی سر بالا دارند؟! این مگر باعث آسیب جامعه می شود؟! نوشته بودند گه بگیرند سعادت آباد را! چرا که در میدان کتاب فروشی ندارد. اگر قدم رنجه می فرمودند و وارد مرکز خرید کسری در میدان می شدند، کتاب فروشی بزرگ و خوبی می دیدند و اگر هم چهار قدم اونور تر وارد سرو شرقی می شدند، دو کتاب فروشی بزرگ و به روز می دیدند و بالای میدان ، روبروی بیمارستان کتاب خانه! نمی دانم! شاید انتظار داشتند وسط میدان کتاب فروشی باشد! نوشته اند در بخش تازه به دوران رسیده ها تا دلتان بخواهد نمایشگاه است! آها! نمی دانستم کودکت را از کودکی با موسیقی و نقاشی و کتاب آشنا کردن یعنی تازه به دوران رسیدگی! ممنون که یادمان دادید! ببخشید که چیتان فیتانی جوانانی که در موزه هنرهای معاصر دیده اید باب میلتان نیست! و لابد این ها هم خرده بورژوا و تازه به دوران رسیده اند! نمی دانم چرا ما که این همه هم با ایران ایر مسافرت کردیم ندیدیم یک بار مار را هل دهند یا دست یاری شان را از ما دریغ! گلویم را این نگاه سرشار از تحقیر و عاقل اندر سفیه خانوم ستوده که ما را گاو و گوسفندانی در هیئت انسان می بینند می فشارد. کاش کمی هم مردمی را که در این وانفسا با سری که پر از عشق به خدمت است می دیدید که با دست خالی اما همت بلند سازمان غیر دولتی راه می اندازند، برای نجات دیگری تقلا می کنند. کاش کمی هم پای صحبت همان جوانان به زعم شما چیتان فیتان می نشستید، می دیدید که چقدر پخته اند و چه تجربیاتی در چنته دارند. کاش کمی هم آن عشق و شور دانستن و آموختن را در چشم های خط چشم کشیده می دیدید. این وانفسا هیچ برای ما نداشته باشد، لا اقل فولاد آبدیده مان کرده است. مقاومت را آموخته ایم و خدا را شکر که هیچ اگر نشدیم، لا اقل تیتیش هم نیستیم!
سر درد دل و خشمم از یک جانبه دیدن و نیمه خالی را چندین برابر جلوه دادن و هیچ انگاشتن باز شد و از بحث دور شدم. جان کلام اینکه باور کنید مردمی که اینجا زندگی می کنند، از انجایی که معضلات و مشکلات را با تمام وجود لمس می کنند، ان لایه های پیچیده زیرین جزئی از زندگیشان است، تغییر و تحو لات سیاسی تاثیری مستقیم بر زندگیشان دارد بهتر می توانند تحلیل کنند و این تصمیم انهاست که محترم است. برایمان تعیین تکلیف نکنید؛ ما نه صغیریم و نه نادان، این وانفسا و شرایط سخت ایران هم آبدیده مان کرده است. باور کنید مردم بسیار تغییر کرده اند. با فاکتور های سالیان دور انها را نسنجید. انقدر از بالا ما را ننگرید. تحلیل های دور از واقعیت . باری به هر جهت تان را اصولی و راه حل ندانید. برایمان تعیین تکلیف نکنید لطفن. ممنون!
پ.ن: جهت جلوگیری از هر گونه سکته قلبی و کهیر زدن و آمپر جوش اوردن باز هم تاکید می کنم که منظورم عده ای از این دسته هستند نه همه. شما هم مطمئنن نمونه هایی از این دوستان را می شناسید که به هیچ وجه چنین دیدی ندارند و درصدد تعین تکلیف برای ما نیستند.
Permalink
|