Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۸۴

بی تیتری هم خود تیتری است!

 



تلفن زنگ می زند. صدایش تن آرام همیشه را ندارد. زود می رود سر اصل مطلب. حامله شده است...از پسری که یک سالی از دوستیشان می گذرد. می داند میان جور واجور دوست و آشنا من حتمن دکتری، مامایی چیزی گیر می آید و می داند انقدر اعتبار دارم که درخواست مرا رد نکنند... چند وقت است؟...نزدیک دو ماه؟...نمی خواهید ازدواج کنید؟...نه! نه حوصله اش است و نه شرایط اش...دکتر؟...کمک که نکرده هیچ، نزدیک بود با اردنگی هم بیرونمون کند!...آره! داره دیر میشه دیگه...چاره دیگه ای نیست... باشه!..یک لحظه صدای نفس هایش قطع می شود...می زند زیر گریه...های های گریه می کند. بغضم را قورت می دهم. حالا نگران نباش. من چند دقیقه دیگه بهت زنگ می زنم...تلفن را قطع می کنم. ای بابا! شماره تلفن این پسر را کجا نوشته بودم؟ هزار بار به خودم گفتم همه شماره ها را تو این تکنولوژی سیو کنم که اینجوری دور خودم نچرخم. سر رسید و دفترچه تلفنم را زیر و رو می کنم. نیست که نیست! آهان! بگذار به این یار و غارش زنگ بزنم...الو؟سلام کامیار جان! خوبی؟...آره! هرچی بگی راست میگی. میدونم خیلی بی معرفتم...قربانت...کامیار شماره این یار غارت چند بود؟...آهان! ممنون. باشه! حتمن!...قربانت. خداحافظ!...ولو می شوم روی تخت. چه سرگیجه ای دارم! باز فشارم پایین افتاد.دست هایم چرا می لرزند؟ نای شماره گرفتن ندارم! سرم را فشار می دهم. چشم هایم سیاهی می روند. با هر جان کندنی که هست شماره پسر را می گیرم...الو؟ سلام!...پقی می زند زیر خنده! تویی فرناز؟...این پسر از بیست و چهار ساعت شبانه روز بیست و پنج ساعتش را می خندد!!...خوبی خانوم ستاره سهیل بی مرام؟...ممنون. تو هم که معلومه خوبی!...آره! هزار بار گفتم تو هم به جای اینکه این همه فلورانس نایتینگل باشی و دنبال حل مشکل این و اون شاد باش و بخند....ببین! یک مشکلی پیش اومده. می توانی کمک کنی؟...مشکل؟ چه مشکلی؟...یک نفر حامله شده است. می توانی کورتاژ کنی؟...ای بابا! باز که زد زیر خنده!...وسط خنده می پرسد: حامله شدی؟...نه بابا! من حامله نشدم. یکی از دوستامه. تازه فرض کنیم من حامله بودم. انقدر خنده داره؟!...آره! هر زنی را می تونم تصور کنم که داره بچه شیر میده یا پوشک عوض می کنه الا تو! یه سیستم تو این چیزها نمی یاد!...آهان! لابد باز فکر کردی فمینیست ها موجودات بی رگ و احساسی از گونه آبزیان تک سلولی هستند؟هان؟!....نه بابا!شوخی می کنم. از دوست پسرش حامله شده؟...آره!...بیست و چهار سالشه...پسره؟ فکر کنم بیست و نه ساله است!...نه بابا! واسه چی در بره؟ ...حدود دو ماه...کی؟...سه روز دیگه؟...خونه؟مطبت نمیشه؟...خونه که خطر داره آخه!...باشه! از ناصر خسرو؟....نسخه نمیشه بدی؟...ای بابا! باشه! ...باشه! خیلی ممنون. دستت درد نکنه....باشه! شام هم میدهم! ...خیلی ممنون!خداحافظ!...تلفن را قطع می کنم و این بار شماره دختر را می گیرم. با اولین زنگ تلفن را بر می دارد. تلگراف وار می گویم سه روز دیگه...تو خونه...باید از ناصر خسرو بگیرید...یک صبح تا شب باید اونجا باشی...نه بابا! خیالت راحت! من تضمین می کنم...خواهش می کنم...این حرف ها چیه بابا؟..من هم شاید بعد از ظهرش بیام پیشت...قربانت! گریه نکن دیگه! باشه؟...خداحافظ!

ولو می شوم روی تخت! نفس عمیقی می کشم...بغضی که نیم ساعت است به زور قورتش می دهم می شکند...چه اشک های درشتی!...من که نه باردار شده ام و نه تجربه کورتاژ دارم. پس چرا با تک تک سلول های بدنم حس زنی که کورتاژ می کند را می فهمم؟...قسمتی از وجودت که ار تو جدا می شود...یک زندگی! یک زندگی نو رسته که این چنین در نطفه خفه می شود...یک پیوند! پیوندی که گسسته می شود...چرا اینطور بی امان گریه می کنم؟ چرا بغض دارد خفه ام می کند؟...راستی! چه کسی گفته است برای درک هر موضوع حتمن باید ان را تجربه کرد؟هان؟!

*************************

یک عمر با دو دو تا چهار تا منطقی زندگی کردم؛ به خویشتن داری ام نازیدم، به منطق ام که همیشه پیروز میدان است و هزار کوفت و مرض دیگه! می خواهم چند صباحی هم با دلم زندگی کنم...بگذار گاهی هم احساس منطق را مغلوب کند. می خواهم نه به فردا و پس فردا فکر کنم و نه حتی به یک دقیقه بعد. چند صباحی هم "لحظه" را عشق است!

*************************

تو این دنیا که آدم هایش برای یک سلام و احوالپرسی ساده هم منت سرت می گذارند، من...من ممنون این همه لطف و مهربانی بی منت توام.

*************************

می خواهم حرف بزنم. از تمام اراجیف روزمره و همه احساسات ناب درونی. میشه یک نفر دستم را محکم بگیره، موهایم را بهم بریزه، زل بزنه تو چشم هایم و من بی وقفه حرف بزنم؟

Permalink