دور می نشینم؛ خارج از گود. از دور بهتر می توان دقیق شد ، بوی ابتذال را هم بهتر استشمام می کنی. بهتر از زمانی که میانشان می نشینی. مثل رابطه آدم ها با یکدیگر است. تا وقتی وسط رابطه ای تحلیل آب دوغ خیاری و دور از منطق زیاد داری، دور که می شوی از فضا، چشم های بسته یا نیمه بازت گشاده می شوند و تازه حقایق کوچک و بزرگ را می بینی. نگاهشان می کنم. از آن که شش کلاس سواد دارد تا ان یکی از فارغ التحصیل برکلی است، همه عمر، همه لحظه ها درگیر مسابقه و دور تسلسلی هستند آشنا. مسابقه زیباتر جلوه کردن، لوند تر بودن، خانوم و نجیب بودن. از دور نگاهشان می کنم، با چه زجری غذا می خورند! لب ها را بالا می دهند مبادا که رژ لب و خط لب شان پاک شود. با حسرت دیس زرشک پلو را نگاه می کنند و به سالاد بی سس اکتفا می کنند. شکم باید تخت باشد، نیشگونش که می گیری گوشت تو دستت نیاد. با چه بیچارگی می نشینند! با خودت فکر می کنی چطور این دامن های تنگ و چسبان را تحمل می کنند؟! خفه نمی شوند؟! با همان دامن هایی که انگار دو سایز کوچک تر از سایز حقیقی آنهاست سعی می کنند پا رو پا اندازند و نشینند. اصلن با اتیکت نیست که عادی نشست. چه تقلایی برای انداختن پا رو پای دیگری صورت می گیرد! باید شش دانگ حواست به درز دامن هم باشد، مبادا که پاره شود! کار با ناخن مصنوعی حتمن سخت است. نه؟ نمی دانم چرا فکر می کنم درد هم دارد. دارد؟ با ناخن های این چنین دراز باید تند و تند سیب و پرتقال و کیوی پوست بکنند، هنرمندانه و با سلیقه تمام تو یک زیر دستی تمیز بچینند، رو خیارهای حلقه شده نمک پاشند و با عشوه و فروتنی تقدیم مرد کنند تا در چشم به هم زدنی بی آنکه به چیدمان با سلیقه میوه ها نیم نگاهی اندازد میوه ها را ببلعد. آن دیگری هنوز برای شوهرش ماهی را پاک می کند و مرد پنجاه ساله با چه افتخاری می گوید که تا به حال ماهی پاک نکرده است! تا وقتی مجرد بوده مادر و دوست دختر های رنگ و وارنگ زحمت می کشیدند و ماهی آقا را پاک می کردند، بعد ازدواج هم این مهم به عهده عیال گذاشته شد! نگاه می کنی...پسر بچه های پنجاه ساله! نینی های پنجاه ساله شکم گنده و کچل! دقیق تر که نگاهشان کنی صدای اونقه اونقه را هم می توانی بشنوی! بعد از شام زن ها هجوم می برند به دستشویی یا اتاق خواب. آیینه های کوچک در می آیند، رژ لب و خط لب تجدید می شود، دوباره ریمل می زنند و چشم ها را باز و بسته می کنند و با دستمال کاغذی سیاهی زیر چشم را با دقت پاک می کنند. مسابقه مهمی است...لحظه ای غفلت تو را چندین گام عقب خواهد راند. به خصوص اگر مرد مجرد شیک پوشی هم در میان مهمانان باشد و چند دختر مجرد دیگر! تو این مسابقه زن های مجرد بالای سی و هفت هشت سال شانس چندانی ندارند؛ دو روز پیش دوستی از زن چهل ساله مجردی می گفت که از دست دختران جوان حسابی گله مند است. می گوید این دختران جوان آنقدر زیاد هستند و عشوه گر که مردان سن بالا هم سراغ آنها می روند و دیگر کسی به این زن ها توجه نمی کند. به این دوست گفتم سن تنها یکی از ده ها فاکتور است و شخصن فکر می کنم فاکتور مهمی هم نیست. اگر کششی به دیگری باشد و درک و تفاهم چه اهمیت دارد طرف بیست سال از تو بزرگتر باشد یا ده سال کوچک تر؟ اما از دور که نگاه کنی تنهایی عجیب زنان مجرد چهل و چند ساله را می بینی و نگاه های مردان مجرد پنجاه ساله را که محو تماشای بیست سه چهار ساله ها هستند. قضیه مسابقه با درک و تفاهم و دوستی فرق دارد. اینطور نیست؟ یک لحظه به تنهایی های زنان چهل و چند ساله فکر می کنی و دلت می گیرد اما...اما مسابقه با درک و تفاهم و دوستی فرق دارد. مگر نه؟
از دور که نگاهشان کنی هراس را هم می بینی. دست و پا یشان را گم می کنند...اینجا ثانیه ها هم حکم طلا را دارند. نگران هستند...غفلت موجب پشیمانی است! مگر نه؟ به ماسک هایشان خیره می شوی. خوش آب و رنگ است؛ اما نگرانی های پس نقاب روی خوش الوانی ماسک سایه می اندازند. بازیگر های قابلی شده اند و حقیقتن مرد سالاری عرصه یکتای هنر مندی آنهاست! اما ...اما هرگز روزی نمی رسد که بازیگر عرصه زندگی خود باشند. رها از تمام قید و بند های عرف مردانه و مسابقه پایان ناپذیر زن زیبا، زن نجیب، زن طناز و زن نمونه آسوده خاطر نشینند و بازیگر عرصه زندگی خود باشند. چنین روزی می رسد؟ نگاهشان می کنم...
*************************
تضمین؟ گارانتی؟ برای رابطه انسان ها با یکدیگر؟ مگر لوازم برقی است یا خودرو ملی که گارانتی و ضمانت می خواهید؟ برای کدام رابطه انسان ها با یکدیگر ضمانت و گارانتی می توان قائل شد؟ هان؟!
*************************
پ.ن: هاله آفتابی ما برگشت. خوش اومدی گل خانوم.
Permalink
|