لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
امروز یک شنبه است؛ دوم خرداد...هشت سال پیش را که فراموش نکرده ای؟
من عزمي جز اصلاح نداشتم، توفيقم جز از سوي خدا نيست، به او تکيه مي کنم و به سوي او بر ميگردم.
پرده ای می گذرد
پرده ای می آید
می رود نقش پی نقش دیگر
رنگ می لغزد بر رنگ.
پشت سر را نگاه کن و مگو پشت سر چیزی نیست...
می توانست همچون همه قربانیان این صندلی نکبت و شوم دیگران را خفه کند و از بودن و ماندنش شادمان باشد، اما خاتمی چنین نکرد. خاتمی علیرغم همه آن کارهایی که نکرد، اما کاری کرد که در تاریخ قدرت ایران بی سابقه است. خاتمی هشت سال شریف ماند.
هی آقا! در بساط رمالی کدامتان شرافت هم هست؟ قیمت شرافت این روزها چند است؟ هشت سال شرافت را چند می خری؟ هشت سال...لحظه لحظه هایش را که حساب کنی سر به ثریا می زند. هی آقا! در بساط رمالی کدام یک از این..شرافت را می فهمی؟ می فهمی؟!
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ...دنگ...دنگ...
اینک من شادمانم. شادمانم که برای یک بار هم که شده یک نفر بر صندلی قدرت نشست و شرافتمند ماند.
فرضا اگه احمدي نژاد بشه رئيس جمهور , از فردا همه جا مي شه ستاد پيوندهاي آسماني , مثل امروز صبح که راديو داشت با شور و شوق اعلام مي کرد , همه مي ريم تو صف واميستيم که شايد امروز حواله ازدواجمون رو بگيريم. بعدش همه مردم ايران با هم ازدواج مي کنن , اونهايي هم که مي مونن (چون تعداد زنها بيشتره!) از روش هاي پيشنهادي مجلس استفاده مي کنن يا با مردهاي کوچيکتر ازدواج مي کنن و يا مردها قبول زحمت مي کنن و چند نفر رو با هم مي گيرن.
می گم مگه بالاتر از سياهی رنگی هست؟ می گه يه نگاهی به عراق بنداز...
امروز دوم خرداد است....
مشق امشب:
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام.
Permalink
|