Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۱۵ خرداد ۸۴

ملالی نیست ...

 



روی فن اتاق من یک سگ کوچولو قهوه ای پشمالو هست که همیشه پوزه اش به خاک مالیده شده هست و خوابیده. اونطرف فن هم یگ گربه سفید هست که لم داده و با دو تا چشم های آبی اش روبرو را نگاه می کنه. اینجا، یک سگ و گربه با بیست سانت فاصله از هم نشسته اند؛ نه دنبال هم می کنند، نه واسه هم شاخ و شونه می کشند و نه دندان تیز می کنند. هاپو پشمالو را خودم خریدم، چند سال پیش، از سیتی سنتر دوبی. مظلوم هست، ده دقیقه ای نگاهش کردم، با هم دوست شدیم و من خریدمش. گربه سفید پشمالو ملوس اما داستان دیگری دارد. یک جور نوستالژی را هم با خودش حمل می کند. هدیه یک دوست پسر سابق هست که الان اون سر دنیا هست. از اون رابطه های ناب که صد سال یک بار سراغ آدم می آیند. از اون رابطه هایی که پر بود از بعد از ظهر های کافی شاپ گردی و کشف رستوران، جمعه های شمشک و میگون رفتن، شب ها تا دو نصفه شب تلفن حرف زدن و صبح ها با زنگ تلفن بیدار شدن، بوسه ها و در آغوش گرفتن ها و "دوستت دارم ها" و... از اون رابطه هایی که هیچ اثری از تنش و درگیری و گیر دادن و چرا اینو گفتی و چرا اینو پوشیدی و چرا اینجا نیومدی و... توش نبود. رابطه ای که هر وقت یادش می افتم اول صدای خنده هامون تو ماشین یا سیل شکلات ها و گل رز ها یادم می آید... رابطه ای که صد سال دیگه هم که بهش فکر کنی لبخند رضایت بر لبت میاد و هر زمان هم که از ان طرف دنیا پی ام می دهد که چطوری خوشگل؟ دل از ایران نمی کنی بیای اینورا مخت را بزنم زنم بشی؟ آیکون خنده می فرستی و صفحه مسنجر پر میشه از جوک و خنده و شوخی و مهربانی.
به پیشی که دوست پسر سابق اسمش را انتخاب کرده بود نگاه می کنم و فکر می کنم که اینور دنیا که من هستم رابطه های این چنین، حکم کیمیا را دارند. فکر می کنم چقدر خسته ام از تمام رابطه ها و آدم های دور و بر...از همه رابطه هایی که "آخرش چی میشه؟" سوال کلیدی انهاست...از همه رابطه هایی که تو را انجور که هستی نمی خواهند و به زور می خواهند تو را به " ایده آل" ذهنشان وصله پینه کنند. بیزارم از همه آدم هایی که به خودشون حق می دهند واسه رنگ مو و رژ لب و مدل سوتین و رنگ روسری و نشستن و بلند شدنت اظهار نظر کنند و یک " عزیزم اگه من را دوست داری" یا " به خاطر من" هم چاشنی دیکتاتور مابی شان کنند.
هر شب، موقع خواب، کتاب را می بندم و رو پا تختی می گذارم، یه طرف فن بر می گردم، رو تختی را تا زیر گلو بالا می کشم و با پیشی و هاپو درد دل می کنم. از ترس هایم می گویم، از درد هایم، از همه دل نگرانی هایی که مثل کرم تو مغزم وول می زنند و از تمام دل تنگی هایی که پشت خنده ها و رژ لب های براق پنهان کرده ام. پیشی سفید و هاپو قهوه ای من، به من زل می زنند. یکی با چشم های آبی و اون یکی با چشم های گرد مشکی. ساکت اند و من عاشق همین سکوتشان هستم. برای آدم ها که از ترس ها، دلهره ها، خستگی ها و دل تنگی هایت حرف می زنی، می پرند وسط حرفت و باران نصیحت ها و نسخه پیچی ها سرازیر می شود. بعد، آرام آرام از حرف زدن پشیمون می شی... باز میری تو لاک دفاعی. فکر می کنی چرا آدم ها متوجه نیستند که تو فقط می خواهی دغدغه هایت را برای یک جفت چشم که با مهربانی نگاهت می کنند بیرون ریزی؟ چرا نمی فهمند که اگر این دغدغه ها را با صدای آرام تعریف می کنی و نمی نویسی به این خاطر است که وقتی اشک هایت سرازیر شد، تو نباشی و مانیتوری بی احساس که به تو زل زده است. چرا نمی فهمند که تو دست هایی را می خواهی که دست هایت را نوازش کنند و گوش هایی که به صدای آرام تو و هق هق های آرامتر تو گوش دهند؟ چرا نمی فهمند که تو نه نصیحت می خواهی و نسخه درمان! چرا نمی دونند که یک نگاه مهربان و یک نوازش آرام تاثیرش از همه نسخه ها و نصیحت های کلیشه کپک زده بیشتر است؟
برای هاپو و پیشی روی فن اتاقم درد دل می کنم، گاهی گریه می کنم... بعد دستم را دراز می کنم و یکیشون را بغل می کنم. تمام شب ها و لحظه هایی که دلم می خواهد یک نفر من را بغل کند و ترس ها و دغدغه هایم را یک جفت گوش دیگر هم بشنود...تمام این شب های تنها، هاپو یا پیشی ام را بغل می کنم و بیشتر هم پیشی سفید و نرم چشم آبیم را. شاید به خاطر همان نوستالژی است که این پیشی با خودش حمل می کند. به این خاطر که من را یاد آدمی می اندازد که بی حرف تو را بغل می کرد و می دونستی که می توانی ساعت ها از زن درونت، از دلهره ها و نا آرامی هایت برای او حرف بزنی...بی انکه نگران باشی که درباره تو چگونه قضاوت می کند یا از هر کلمه ای که از دهان تو بیرون می آید چکشی سازد برای روز مبادا!
یک روز دوستی از من پرسید اگر روزی به تو بگویند که از تمام دارایی هات حق داری تنها یک چیز را برای باقی عمرت انتخاب کنی چه چیری را انتخاب می کنی؟ من، بی تامل جواب دادم: کتاب هایم را!... اما امروز می گویم کتاب ها و پیشی و هاپویم را. این دو عروسک ساکت، بهترین رفیق ها و همدم های روزهای سخت زندگی من بودند و بی شک راز نگه دار ترین انها.
در زندگی همیشه لحظه هایی هست که زن درونت سکوت را درهم می شکند، ناگفته ها را بیرون می ریزد، از ترس ها، دغدغه ها، دلهره ها، نفرت ها و... سخن می گوید و همیشه دل بی صاحابت یک جفت چشم مهربان و آغوش مهربان می خواهد برای بیرون ریختن تمام درونیاتت. حتی اگر این چشم های مهربان و آغوش گرم و نرم از ان یک پیشی سفید و هاپوی قهوه ای کوچولو باشد...

پ.ن: تنهای تنهای تنهام...


Permalink