
دم ظهر که می خواهم از خانه بیرون بیام، مامان با چشم هایی که نگرانی در ان موج می زند می گوید: مراقب خودت و بقیه باش...مهربان مادر من محال است تنها بگوید مراقب خودت باش. دیگران هم برای او همواره مهم اند. سرم را به علامت باشه تکان می دهم و زل می زنم به چشم های قهوه ای روشن او: باشه مامانی!...می دانم که به چه فکر می کند. می دانم که در دل می گوید کاش به جای این دختر که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد، دختری از جنس اکثریت داشت. دختری که نهایت آرزوهایش شوهر کردن و سرویس الماس و برلیان بود...در ان صورت مدام تن و بدنش نمی لرزید!
-
------------------
سر ساعت چهار و ربع سوار اتوبوس می شویم...اتوبوسی که دربست کرایه کرده ایم. تعدادمان زیاد است... عده زیادی سر پا ایستاده ایم.سرود جنبش را می خوانیم...یک صدا و از ته دل. نگرانم...مثل همه تجمع های دیگرمان. پنج دقیقه به پنج می رسیم. اتوبوس می ایستد... به سرعت برق پیاده می شویم.اولین گروه به سرعت در محوطه جلوی در دانشگاه می نشینند، هر کداممان که پیاده می شویم به سرعت به بچه ها ملحق می شویم، می نشینم و دست خود را در دست دیگری حلقه می کنیم و شروع به خواندن سرود می کنیم. هنوز از اتوبوس پیاده نشدم که می بینم نوشین ( نوشین احمدی خراسانی) کتک می خورد. یک برادر مامور رو به راننده اتوبوس داد می زند: هوی! مرتیکه عوضی! پول گرفتی این کثافت ها را اینجا بیاری؟ یالا برو...راننده اتوبوس حرکت می کند. جیغ و داد می کنیم و ناچار می شود که توقف کند. به سرعت پایین می پرم، به سرعت می دوم و کنار سیمین مرعشی می نشینم. دست هایمان را حلقه می کنیم... این صدا صدای آزادی است/ این ندا طغیان اگاهی است...آخ! یکی از ماموران لگد محکمی حواله کمرم می کند.یک لحظه نفسم بند می آید. بر می گردم، زل می زنم تو چشم های مرد و می گویم: بزن! اما من از جام جم نمی خورم.با چوب پلاکارد های خودمان که از دست بچه ها به زور گرفته است می کوبد بر ستون فقراتم... نفسم بار دیگر بند می اید اما اخ هم نمی گویم. جا خورده اند...گمان می کردند مثل همیشه چند تا چند تا می آییم...جا خورده اند که اتوبوس گرفته ایم و این چنین به سرعت نور محوطه را اشغال کرده ایم. یکی از ماموران محترم نیروی انتظامی پروین اردلان سبک وزن ما را به زور بلند می کند...یکی دیگر بسته پلاکارد های ناهید کشاورز را به زور می گیرد و خود ناهید را هم چند متری روی زمین می کشد. ما بی وقفه سرود می خوانیم. یکی از ماموران از پشت سرم می گوید: جنده...جنده لاش گوشت...جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود. یکی از مامور ها، باتوم ها را بین ماموران پخش می کند... اماده یورش حسابی هستند که سیمین بهبهانی عزیز سر می رسد. زهره مجد زاده هم با اوست. به افتخار سیمین بهبهانی یک صدا تشویق می کنیم و یک صدا می خوانیم: سیمین بهبهانی شاهد رنج مایی...سیمین بهبهانی شاهد رنج مایی. جذبه و ابهت سیمین بهبهانی و تشویق بی وقفه ما ماموران را کمی می ترساند... به طور ملموسی عقب می کشند. شک دارم کسی از انها سیمین بهبهانی را بشناسد، اما جذبه او و تشویق پر شور ما انها را ترسانده است. شاید فکر می کنند شیرین عبادی را می شناسی؟ این سیمین شون هست! خدای من!چه جمعیتی! دور تا دور ما را عکاس ها احاطه کرده اند. به تازه واردین مدام می گوییم بنشینید...اگر بایستید می توانند شما را پراکنده کنند....خدایا! عجب آفتابی هم هست امروز! باسن هایمان عین مرغ کنتاکی برشته شده اند. محبوبه عباسقلی زاده بلند گو را روشن می کند... مرضیه مرتاضی لنگرودی بلند گو را به دست می گیرد و پیام شیرین عبادی را قرائت می کند. شیرین عبادی در سفر است و نتوانسته است در این تجمع شرکت کند. در متن پیام ارسالی اش چندین بار تاکید کرده است که حقوق زنان حقوق بشر است. سیمین بهبهانی عزیز شروع به خواندن شعر می کند...شعری که خطاب به مردان و مرد سالاران سروده است. زیباست...مثل همیشه... و جمعیت عجب تشویقی می کنند. ناهید کشاورز و سارا لقمانی شروع به خواندن شعار ها می کنند و جمعیت یک صدا شعار ها را تکرار می کنند... ما زنیم، انسانیم، شهروند این دیاریم، اما حقی نداریم... قانون عادلانه، آگاهی زنانه، راه رهایی ماست... زن ايراني اگر آگه شود، اين قوانين را به كل منكر شود...متن سرود و شعار ها را دست به دست بین جمعیت پخش می کنیم. یک لحظه بلند می شوم...وای! چه جمعیتی! اما چرا مردها اینقدر کم هستند؟!!! تلفنم داره زنگ می زند. آبچینوس هست. خوب! خیابون های اطراف را بسته اند...روبرو خیابان راهم همینطور و همه پسر ها و مرد ها و عده ای از زنان مانده اند و نمی توانند به ما ملحق شوند. پرگلک را می بینم و همزمان گلناز را. گلناز به زحمت پیش من می آید. دست هم را می گیریم و کنار یکدیگر می شنیم. سرگیجه دارم.اما بی وقفه سرود را می خوانیم و شعار می دهیم. وای خدا! این عکاس ها دیوانه مان کردند. دست و پای ما را له می کنند، خودشون را به زور داخل جمعیت نشسته می چپانند، جلوی دید ما را می گیرند ... به یکی شان می گویم آقای عزیز! بیا کنار. برو اونطرف عکس بگیر. می گوید: اگه ما عکس نگیریم که در تاریخ ثبت نمی شود. می گویم: تو نگران اون نباش! قلم را که ازمون نگرفته اند و هر دو می خندیم. یکی از اعضای این صنف عجیب پر رو و بی چاک و دهن و وقیح است. یک لحظه روسری منصوره شجاعی از سرش می افتد و این جناب پشت سر هم عکس می گیرد. مریم حسین خواه داد می زند واسه چی عکس می گیری ازش؟ در کمال پر رویی می گوید: می خواست حواسش به روسریش باشه! از روی دست و پاهای ما رد می شود...فریاد اعتراضمان بلند می شود...مردک پر رو می گوید: گمشید بابا! به شما چه عوضی ها؟! آرش عاشوری نیا هم می خواهد به زور به وسط میدان بیاد که داد می زنم: برو کنار آرش عاشوری نیا! ...طفلک آرش که از همه هم با ملاحظه تر بود. چرا تشر را به اون زدم؟!!
صداهایمان کم کم می گیرد... جمعیت لحظه ای سکوت نمی کند. هر از چند گاهی می ایستم... جای لگد مردک عجیب درد می کند... نگاهی به جمعیت می کنم و دلم غنج می زند... خدایا! چه جمعیتی! شلوغ تر از همیشه... می نشینم و به مریم می گویم مراسم که تمام شود، یک جای خلوت که پیدا کنم از خوشحالی یک دل سیر گریه می کنم. ای بابا! یک عده شعار "زندانی سیاسی آزاد باید گردد" سر می دهند. چرا ما همه چیز را قاطی می کنیم؟ چرا عادت کردیم همه مسائل را مخلوط کرده و چرا نمی دانیم که هر سخن جا و مکانی دارد؟ خوشبختانه کسی با آنها همراهی نمی کند... محبوبه عباسقلی زاده فریاد می زند: این یک تجمع صنفی در اعتراض به نقض و نادیده گرفتن حقوق زنان در قانون است. یک نفر دیگر کلی اعلامیه و فراخوان رفراندوم را در هوا پخش می کند. سریع هر کدام را که دم دست می بینیم پاره می کنیم. انگار هر چند دقیقه باید تذکر دهیم که هدف از این تجمع چیست!
سرگیجه دارم...فشارم هم پایین آمده است...تلفن بی صاحاب هم دم به دقیقه زنگ می زند. فیروزه مهاجر به درستی تذکر می دهد که تلفن را جواب ندهم. ناگهان، من و پرستو دو کوهکی همزمان یکدیگر را می بینیم. عینک آفتابی ام را بر می دارم، با هم سلام و علیک می کنیم، دست هایمان را از فراز سر چندین نفر دراز می کنیم، دست یکدیگر را می گیریم و می فشاریم.حس همراهی در رگ هایم با گرمای بیشتری جاری می شود و یک واژه را چند باره تکرار می کنم: همبستگی...همبستگی...همبستگی. ان طرف، کتایون را می بینم. با یکدیگر بای بای می کنیم و ناگهان یاد صنم و آسیه می افتم...می دانم الان دل هر دو اینجاست...به جای هر دو تان شعار دادم و فریاد اعتراض مان را بلند کردم. یاد آسیه می افتم . چت دو سه روز پیش... با چه دلتنگی گفت هیچگاه در این سه چهار سال دلش نخواسته است که ایران باشد، اما حالا دلش پر پر می زند که کاش ایران بود و در این تجمع شرکت می کرد. کم کم به ساعت پایان تجمع نزدیک می شویم. قرار است نوشین احمدی خراسانی قطعنامه پایانی تجمع را بخواند... نوشین که صدایش حسابی گرفته است و چند لگد و مشت حسابی هم از برادر ها نصیب برده است. بلندگو را می گیرد... هر جمله ای که می خواند جمعیت حسابی تشویقش می کنند. مریم می گوید: فرناز! من حالم خوب نیست. هوای من را داشته باش. من می گویم: من از تو بدتر! تو هم هوای من را داشته باش.
ساعت شش است... فیروزه مهاجر از پشت مانتوی مرا می گیرد. می گوید: از هم جدا نشوید. من دست مریم را گرفته ام... گلناز هست و دست دیگرم در دست فخری شادفر است. چشم هایم دنبال و نگران نوشین... مانتو کرم و روسری سفیدش را که می بینم کمی آسوده می شوم...وای! ان طرف خیابان غلغله ای است! با خود فکر می کنم این جمعیت چرا همه با هم راه نیافتند تا به مقر اصلی ملحق شوند؟ با گلناز و مریم سوار تاکسی می شویم...قرار است در دفتر یکی از بچه ها جمع شویم. شماره پروین اردلان را می گیرم...تلفنش خاموش است! مهسا شکر لو...خاموش! زهره ارزنی... اها! خوب تا اینجا همه سالم هستند.... من و گلناز و مریم سه تایی با هم می گوییم... یوهو، عالی بود.
یک بطری آب معدنی و یک قوطی آب پرتقال که می نوشم، حالم کمی سر جا می آید. پشت سر را نگاه می کنم...در پنجاه تومانی دانشگاه تهران برای من دیگر معنایی فراتر از همیشه دارد. یاد اور سرود جنبش زنان است... دست هایی که زنجیر وار حلقه کردیم... لگد هایی که خوردیم و دم بر نیاوردیم...جمعیتی فوق العاده... فلاش پی در پی دوربین عکاس ها... صدای مصمم رویا طلوعی نازنین زمانیکه بیانیه زنان کرد را می خواند... یاد اور بیست و دو خرداد هشتاد و چهار... نماد واژه ای به یاد ماندنی...همبستگی.
در دفتر دوست که جمع می شویم، همه خسته ایم. اما نی نی چشمان خسته پر از شور است و خوشحالی. اس ام اس پشت اس ام اس...سالمی؟...خوبی؟.. از فلانی چه خبر؟ ...امروز، روز مهمی بود. دست هایمان را زنجیر وار می گیریم، صداهای رسایمان که سرود جنبش را فریاد می کنند، ما با هم هر نا ممکنی را ممکن می سازیم.
ما زنیم
ما قدرت داریم
ما حق داریم
در اینده ما آزادی داریم.
و تو که ما را فاحشه می خوانی، تویی که ما را ناقص العقل می دانی، آره! با توام! ما هستیم... مصمم تر از همیشه... دست در دست هم...می توانی تا ابد کبک وار سر را به زیر برف فرو بری ...می توانی قدم های کوچک اما مصمم ما را نادیده گیری... می توانی پوزخند تهوع اور و تمسخر امیزت را نه امروز که همه روزها بر لب داشته باشی... اما ما هستیم. نه نه! لازم نیست دورها را نگاه کنی. همین جا هستیم... کنار گوشت... روبرویت... سرت را هر طرف که بچرخانی ما را خواهی دید... ما هستیم و تو و ان جامعه مرد سالاری که چون تو را می پروراند چاره ای ندارید جز انکه ما را ببینید و حقوق ما را به رسمیت بشناسید...از ما گریزی نیست. از ما گریزی نیست و تو این را هرگز از یاد مبر! هرگز!
پ.ن: گزارش تجمع اعتراضی زنان به نقض حقوق آنها در قانون اساسی
قطعنامهي پاياني تجمع زنان در اعتراض به نقض حقوقشان در قانون اساسي
پ.ن.ن: پرگلک جونم اس ام اس زد که بعد تجمع دستگیرش کردند. کارت شناسایی او را گرفته و چند ساعتی هم او را نگه داشتند. خوشبختانه الان حالش خوبه:)
پ.ن.ن.ن: عکس را از فوتوبلاگ آرش عاشوری نیا که امروز سرش هم داد زدم کش رفتم! آقا به دل نگیری ها( چشمک)
Permalink |
Comments 31
.::
نظرات خوانندگان
ياران منشينيد خموش
ايران درسايه دار است هنوز
زير ساتور تبهكا رانس
در كشور ما سرب سوزان است
گر بپرسي از عدالت
هر ره ديگر بود مسدود
جز راه رذالت
كيبورد نوشته اي از برادر شهيد
ياران منشينيد خموش
داريوش :: 30 مرداد 1384 4:21 بֽظֽ
فرناز جان!
نميدوني كه چقدر دوست داشتم الآن در ايران مي بودم و چند ساعتي يا چند روزي با هم جر و بحث ميكرديم چون حاصل اين دو سه خط نوشتن ها در اينجا چيزي نيست جز سوتفاهم از طرف من و تو. من هرگز تو را گوسفند خطاب نكردم. اگر فكر ميكني توهين آميز نوشته ام، عذر مي خواهم. ولي خواهش ميكنم به دو پرسشم پاسخ بده!
1- چرا الآن روزنامه نگاران، هنرمندان، نويسندگان و سياستمداران به جاي بسيج مردم براي راي دادن به رفسنجاني، مردم را براي اعتراض به انتخابات تقلبي ( كه همه هم ميدانند و مدرك و سند هم ارايه شده) و ابطال آن بسيج نميكنند؟؟؟؟؟؟
2- اگر مردم بسيج شدند و اكثريت قريب به اتفاق به رفسنجاني راي دادند ولي احمدي نژاد و باند او باز هم تقلب كردند و همه چيز را به نفع خود اعلام كردند، آنوقت چي؟
سيامك عنبري عطار :: 30 خرداد 1384 4:56 بֽظֽ
فرناز جان اين زناني كه اين همه دل و جرات دارند الان بايد بيايند و به تقلب در انتخابات اعتراض كنند. شما كه اينقدر شجاع هستيد بياييد و به تقلب در انتخابات اعتراض كنيد تا حق ما را هم بگيريد. اگر راي من و تو ارزش دارد به جاي دعوا كردن با اين و آن بايد از آن دفاع كنيم. بايد اين انتخابات تجديد شود. اگر راست مي گويند بايد انتخابات را تجديد كنند.
سعيد :: 30 خرداد 1384 3:44 بֽظֽ
فرناز!
چون كلمه ي "گ ا و" در نوشته ام بود نتوانستم بفرستمش.
"گ ا و" را حذف كردم مشكل حل شد. اي كاش همه ي مشكلات به همين سادگي حل بشه.
سيامك عنبري عطار :: 30 خرداد 1384 1:57 بֽظֽ
فرناز سلام!
در مورد "خدمتگزاران صديق مام ميهن"
ميخواستم بگم همه ي كساني كه معتقد به تحريم هستند از سلطنت طلبان لس آنجلس نشين نيستند. ولي اين مقاله ي تو انگار ميخواد همه را با يك چوب برونه در آخور نازپروردگان تنعم.
"ما كه آمده بوديم مهرباني كردن را به مردم بياموزيم خود مهربان نبوديم."
من خودم از مخالفين تحريم هستم ولي حالا كه دور اول انتخابات تمام شد و همه از جمله كروبي و رفسنجاني و معين از تقلبات سازمان يافته در انتخابات صحبت ميكنند باز هم خيلي ها به جاي اصرار بر ابطال انتخابات حرف از شركت در دور دوم انتخابات مي زنند. اگر اينها گوسفند نيستند پس چي هستند؟
اگر محمودي نژاد در دور دوم هم تقلب كرد كه صد در صد هم ميكنه، آنوقت چي؟
سيامك عنبري عطار :: 30 خرداد 1384 1:48 بֽظֽ
فرناز عزيز: دختر تو باز كه اين كامنت دوني را بستي... آخه چه جوري واسه اين پست آخرت كامنت بزاريم؟ زياد سرت را به درد نمي آرم خواسم بگم بيشتر از هميشه برام عزيزي من به هم زماني با كساني چون تو به خودم مي بالم. آخ اگر مي دونستي كه از خواندن نوشته هاي تو چقدر لذت مي برم و چقدر از آنها مي آموزم! معلم كوچولو ولي بزرگ من لطفا اجازه بده دستت را ببوسم...
احمدسيف :: 29 خرداد 1384 3:23 قֽظֽ
فرناز عزيز: سلام يك بار نوشتم كه در اين دنيا بي در وپيكر گم شد. خواستم در باره پست جديدت چند كلمه اي بنويسم ديدم كامنت دوني اش باز نيست. اين جا مي نويسم. خواستم بگم من با تو و همه كساني كه در وضعيت تو هستند همدردي كامل دارم. خيلي از نكته هايت به دلم نشست ولي من بدون اين كه بخواهم براي كسي كسب تكليف كنم خودم براي شركت در اين جور انتخابات اندكي زياد پير شده ام. راستي فرناز باور كن من آدمي نيستم كه اشكم دم مشكم باشد ولي تو دختر با اغلب نوشته هايت اشكم را در مي آوري.... اين را هم گفتم كه گفته باشم.
سلامت باشي دوست خوب من.
احمدسيف :: 26 خرداد 1384 5:30 بֽظֽ
فرناز سلام!
تحريم يا شركت؟
اين موضوع دو هفته است كه من را ديوانه كرده. من چنان تنفري نسبت به كل نظام جمهوري اسلامي دارم كه تحريم برايم مسجل بود. از دو هفته پيش تا حالا روزي حداقل 4-5 مقاله مخالف و موافق تحريم خوانده ام. هفته پيش بعد از خواندن مقاله احمد قابل تصميم گرفتم كه به معين راي بدهم. موضوع را با چند تا از آشنايان درميان گذاشتم بعد از يك جر و بحث چند ساعته نظرم برگشت و باز گفتم تحريم. امروز ساعت 14 به وقت آلمان مقاله اي خواندم از محسن يلفاني در سايت اخبار روز با عنوان "آزموده را آزمودن لزومن خطا نيست" با خودم گفتم درست ميگه بايد به معين راي داد. تلفن كردم به كنسولگري ايران در فرانكفورت كه بپرسم تا چه ساعتي ميشه راي داد. ميخواستم ببينم بايد جمعه را مرخصي بگيرم يا نه. تلفنشان اشغال بود به وب سايت شون رفتم و فهميدم تا ساعت 18 ميشه راي داد. گفتم خوبه مرخصي لازم نيست كمي زودتر تعطيل ميكنم ميرم بن راي ميدم. بعدش باز در همان سايت اخبار روز مقاله اي خواندم از ف. تابان با عنوان "راي ندادن تضعيف نظام جمهوري اسلامي است" گفتم آفرين اين هم حرف دل مرا ميزند پس تحريم ميكنم. بعد از آن مقاله اي خواندم از اكبر زرگر بسيار جالب و مستدل. تصميم قطعي و نهايي را گرفتم كه به معين راي بدهم. خوبيش اينه كه فردا و پس فردا اصلن وقت خواندن هيچ مقاله اي را ندارم.
سيامك عنبري عطار :: 25 خرداد 1384 8:15 بֽظֽ
در رابطه با نوشته بالا خواستم نظر بدم...خوشحالم كه كم كم همه دارن به اين نتيجه ميرسن كه تحريم يه ايده زود گذره كه پشتش هيچي نيست...خوشحالم كه كساني كه تا امروز طرفدار تحريم بودند فهميدند كه از دست دادن همين يك ذره فضاي ايجاد شده بد ترين كاريه كه مي تونيم در اين لحظه انجام بديم...من تو و هر كس ديگه كه ميخواد به معين راي بده مجذوب معين نيستيم اما حاضر هم نيستيم كه به قول حقيقت جو صداي چكمه نظاميان خواب شب را از ما بربايد...يا بشينيم به اميد اينكه آمريكا و بوش از آسمان به نجاتمان بيان...نه تحمل جنگ ديگه اي رو داريم نه توان يه انقلاب ديگه رو...كه قربانيان اين دو كساني نيستن جز زنان و كودكان...مطمئن باش هيچ كدوممون مجذوب معين و يارانش نيستيم....اما معين تنها كور سوست در اين غار مخوف...راي نمي دهيم كه بشينيم به انتظار معجزه اون هم در راستاي اين قانوني كه از بيخ و بن خرابه...به خاطر خودمون راي ميديم...چون نفس كشيدن رو دوست داريم...همين...
نيلوفر :: 25 خرداد 1384 6:18 بֽظֽ
واقعا دستتون درد نكنه.خسته نباشيد.اي كاش منم مي تونستم باشم تمام بعد از ظهر يكشنبه به فكرتون بودم و اين كه حالا دارين چي كار مي كنين.كلي از حسودي حرص خوردم و اشك به چشمهام اومد.
به هر حال كار بزرگي كردين از همتون ممنون.
الهي فداي تو با اون كمر دردت حالا خوبي؟
لادن :: 25 خرداد 1384 0:11 قֽظֽ
چي ميتونم بگم الا اينكه خسته نباشيد. روي ماهتون رو ميبوسم.
سوري :: 24 خرداد 1384 4:27 بֽظֽ
دست مريزاد!!! نخسته! ... گرچه سحر نزديك است! ولي بايد دانست كه مانده تا برف زمين آب شود! و اين حرارت شما بدان سرعت ميبخشد! ... موفق باشي!
داريوش.ش :: 24 خرداد 1384 11:58 قֽظֽ
به شما تبريك ميگم
موفق باشيد
جاويدان :: 23 خرداد 1384 9:25 بֽظֽ
پيامي ندارم
محسن سالك :: 23 خرداد 1384 7:45 بֽظֽ
سلام فرناز!
خسته نباشيد! دستتون درد نكنه! و همينطور كمرتون!
نميگم چقدر دلم ميخواست كه در ايران بودم و ديروز ميامدم جلوي دانشگاه. چون بعد ممكنه بپرسي خوب چرا ايران نيستي؟ بعد من مجبورم بگم جونم را برداشتم و فرار كردم(البته به احتمال زياد شايد جونم را نميگرفتند ولي اون موقع فكر ميكردم كه ميگيرند.)
بعد ميگي پس يعني جون تو جون است و جون بقيه بادمجون؟ و اينجاست كه من جوابي ندارم و باز .....
اين جنگ من با من داره جونم را ميگيره ولي ذره ذره.
سيامك عنبري عطار :: 23 خرداد 1384 7:44 بֽظֽ
دختر دست مريزاد. تا امثال تو هستين.....ما دلمون به زن بودن خوش ميشه.
مهناز :: 23 خرداد 1384 6:43 بֽظֽ
فرناز عزيز، تبريك مي گم و خسته نباشيد، من و دوتا از دوستانم اومديم ولي دير رسيديم و نذاشتن جلوتر بيايم، به هرحال خيلي خوشحالم از اين اتفاق و اميدوارم اونهايي كه بايد بفمند، بفهمند و بدونند كه ديگه نمي شه با وعده و صحبتهاي دلخوش كننده ماها رو ساكت كنند. تا آخرش هستيم. اون ضربه هايي هم كه خورديد اساسي جبران خواهد شد!!!
سفید :: 23 خرداد 1384 3:18 بֽظֽ
خوشحالم که میخواهید حقتان را بگیرید، اگر بدهند.
فواد :: 23 خرداد 1384 1:29 بֽظֽ
من یه کوچولو دیر رسیدم. وقتی اومدم شماها نشسته بودید و داشتید سرود میخوندید. نمیدونستم اینقدر مقاومت کردین. دست همهتون درد نکنه. تجمع فوقالعادهای بود.
مریم :: 23 خرداد 1384 0:16 بֽظֽ
حقا كه فرزند خلف مام وطن هستيد. دست مريزاد...
پوپك :: 23 خرداد 1384 9:34 قֽظֽ
سلام.. من هر چي چشم چشم كردم نديدمت.. از پرنوشت پرسيدم گفت اون وسط نشسته.. بلاخره نشد ببينمت.. گزارش رو منهم تو وبلاگم نوشتم..
خلوتگاه :: 23 خرداد 1384 9:14 قֽظֽ
فرناز عزيز خوشحالم كه خوبي و سپاس .وقتي اون جمعيت زنان رو ديدم حس غرور بهم دست داد و بعد وقتي سيمين بهبهاني با اون حص عجيبش شعرو خوندقلبم فشرده شد و متاسفم كه ديروز جمعيت روبروي دانشگاه مراسم رو به حاشيه كشوندن و دلم سوخت به حال پسري كه چهارنفر گرفتنش و كتكش زدند و اون فقط مجال پيدا كرد بگه مردم كمك !!!
بهار :: 23 خرداد 1384 8:56 قֽظֽ
سلام.. خط به خط مطالبتون رو كه خوندم اشك ريختم.. اشك ريختم.. من هم اونجا بودم ولي دير رسيدم.. پشت جمعيت مونديم.. متاسفانه حركت زنان كه تو اين 26 سال سابقه نداشته و پر از ارزش خبري بود،.. زير گردوخاك مرگبار وحشيها به حاشيه رفت!!!.. حيف از اين جمعيت..
شما انقدر زيبا از بين حلقـ اصلي نوشتين كه من هيچي ديگه نميتونم بنويسم!!.. به اين مطلب لينك دادم..
..تنـــها..
http://boutimar.blogspot.com/
تـ.. :: 23 خرداد 1384 3:57 قֽظֽ
فرناز گرامي: با سلام وقتي گزارشت را خواندم در تنهائي خودم يك شكم سير گريستم. كاش در آينده زندگي مي كرديم ولي نمي كنيم. در كنار اين واقعيت زشت نمي داني جقدر دلم مي خواست كه من هم امروز زن بودم و در كنار تو و ديگران منهم كتك مي خوردم....
حق با تست نازنين. شما هستيد و چقدر زيباست كه هستيد. يادت باشد دوست بزرگوار ناديده من كه مرداني چون من هم براي آزادي خودمان در كنارتان هستيم. مشت تان كوبنده تر قلم تان تواناتر .... تو چقدر راست مي گوئي فرناز.... آينده از آن شماست.... بر شما مبارك باد..
احمدسيف :: 23 خرداد 1384 3:52 قֽظֽ
لگد و باتوم خورد به چشم و چال من. اخمهایم در هم رفته است و بسیار تلخ شدهام. نمیخواهم با این حال چیزی بنویسم. دوستتان دارم. به جای من دست مامان را ببوس خواهش میکنم.
هوشنگ :: 23 خرداد 1384 3:30 قֽظֽ
مرسي.
عباس معروفی :: 23 خرداد 1384 2:38 قֽظֽ
درود بی پایان.
بادبادکها :: 23 خرداد 1384 2:07 قֽظֽ
اونقدر اين كار ارزشمند هست كه هرچقدر هم تشكر كنيم باز هم كمه. هرچند يك بار گفتم اما بازم مي گم خسته نباشيد و تشكر.
عاطفه :: 23 خرداد 1384 2:02 قֽظֽ
سلام و خسته نباشيد . واقعا حقوق زنان حقوق تمام انسانهاست . پايداري شما قابل تحسين است . موفق و پيروز باشيد . تداوم اين گونه تجمعات اوضاع را عادي تر ميكند . البته فشار ها خواهد بود .
نادر :: 23 خرداد 1384 1:58 قֽظֽ
اگر من بودم ... اگر تهران بودم شركت مي كردم؟
يا راهي سهل تر انتخاب مي كردم؟
زن آبي :: 23 خرداد 1384 0:57 قֽظֽ
اولين خسته نباشي خيلي، از طرف خود خود آسيه.
نمی دونی راديو که هی ميگفت شلوغ شده، زدو خورد شده من چه حالی داشتم.
ميدونستم تو از طرف من چند تا شعار آب دار ميدی
اما ببخشيد که به جای همه ي ما ها که نبودیم لگد خوردی. شرمنده این يکی حالا حالا ها خواهم بود. این کامنت رو سریع پست کردم تا اولين نفري باشم كه زير این پستت که چند ساعت هم منتظرش بودم باشم.
این يک زن است :: 23 خرداد 1384 0:45 قֽظֽ
|