Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

شنبه ۲۸ خرداد ۸۴

ای مرز پر گهر...

 



صبح:

من هستم، فلش سرزمین من با صدای سحر انگیز گیسو شاکری، بغض و اندوه...و اشک هایی که بی امان دکمه های کیبورد را خیس می کند. من هستم و آهنگ یار دبستانی...من هستم و خاطرات سیاه 18 تیر...من هستم و ترس، هراس، بغض و سر دردی که هیچ قرصی را یارای تسکین ان نیست.

ظهر:

من هستم و بحث با برادر و پدر و مادر... می گویم: نمی بینید چقدر خسته ایم؟ این همه بغض را نمی بینید؟ آخه بابا! تکانی دهید... مادرم پوزخندی می زند و می گوید: من همون یک بار که در عمرم رای دادم واسه هفت پشتم بسه! چشم های من چه غضبناک می شود! و صدایم عجیب دو رگه! زل می زنم تو زلال چشم های مهربانش و می گویم: آره خوب! سلب مسئولیت ساده ترین کار است. مگه نه؟ اون روز که صبح تا شب تو خیابان شعار مرگ بر شاه و درود بر ایکس و ایگرگ سر می دادی، اون روز که چریک بازیتون گل کرده بود، نشستید یک لحظه هم به فرداها فکر کنید. جو گیر شدن بد دردی هست مامان. مگه نه؟ ناگهان داد می زنم: واسه چی منو پس انداختی اصلن؟ شماها عقل تو کله تان هست اصلن؟ وسط جنگ و خون و خونریزی منو واسه چی پس انداختید اخه؟ تو این خراب شده ای که نه امید هست و ته آینده و نه خوشی. چرا ساکتید؟ جواب بده... واسه چی منو پس انداختی؟ واسه ارضا خودخواهی خودتون؟...می زنم زیر گریه. تمام تنم می لرزد... پدرم دستان مهربانش را روی لرزانی شانه های من می گذارد... دستش را پس می زنم و هق هق کنان می گویم: خسته ام! خسته ام. حالم از آرامان گرایی و قهرمان بازی نسل شما و جور واجور حماقت های سیاسی تان بهم می خورد. دست روی نقطه حساسی گذاشته ام. پدرم زانو می زند، شرمساری از چهره نازنین اش می بارد. می گوید: حق داری بابا جان! حق داری...شماها باید ما را ببخشید. می گویم: بخشیدن که نشد کار! به جای اینکه فکر جبران باشید هنوز هم پوزخند تحویل ما می دهید و حاضر نیستید دیدگاه های رادیکال و آرامان گرایانه تان را دور بریزید...عصبانی هستی؟...خیلی زیاد...اما کینه ای به دل نگرفتم..از هیچ کس.

بعد از ظهر:

من هستم و کمی آرامش...اندکی صبوری...و کور سویی از امید. من هستم و یک دوست و صف طولانی رای... و قلب من که از شادی کوچکی میتپد... دوست می گوید ببین! بگذار ببینم به هر قیافه ای می خوره که به کی رای میده؟... خوب! امیدوار کننده است....بهد از ظهر یک ساعت ایستادن در صف است و گرما... انگشت جوهری من است و شناسنامه ای که مهر می خورد و زن با خودکار قرمز روی مهر می نویسد 9...بعد از ظهر من هستم و خنده به حماقت و نفهمی تلویزیون های لس انجلسی و تحلیل های آبدوغ خیاری حضرت نوری زاده!...بعد از ظهر من هستم و پوزخندی تلخ به الگو تحریم... ته دل می گویم رفقا! دنبال راهکار بهتری باشید. این یکی لااقل هرگز اینجا پاسخ نمی دهد...

شب:

من هستم و مهمان ها...شوهر خاله جان راضی به رای دادن می شود. زود می روند تا شناسنامه اش را بردارد و راهی مسجد محل شود...شب من هستم و اس ام اس هایی که ترس را به جانم می ریزند... حالا دیدی که جامعه اینترنت باز به هیچ وجه نماد و بر آیند حقیقی جامعه ایرانی نیست؟...شب من هستم و بیم و امید...من هستم و این شعر زیبایی که هنوز هم بچه های ستاد معین و حامیان جدی او اس ام اس می کنند... همراه شو عزيز/تنها نمان به درد /کاين درد مشترک/هرگز جداجدا /درمان نمی‌شود/ فقط دکتر معین... شب من هستم و نگاه های معنا دار .

آخر شب:

من هستم و تلفن یک دوست از آمریکا...با چه خونسردی می گوید انتخابات مساله ما نیست...دندان قروچه می کنم...می گویم:آره خوب! بنده هم اون سر دنیا بودم شاید مساله نبود...واسه تو چه فرقی می کمند کی رئیس جمهور باشد؟ تو کجا می فهمی تغییرات تا مستراح خونه ات را هم متاثر می کند؟ ...تو کجا کتک خوردی؟ تو کی سر لباس و رژلبت جواب پس دادی؟ کی خفقان را تجربه کردی؟ تو اصلن می فهمی من چه می گویم؟ هان؟...نه! من هم این همه بی خیالی تو را نمی فهمم...اپوزیسونی که معقول ترین آنها حضرت نوری زاده باشه حسابش مشخص است دیگه... سکوت....سکوت . من که ناگهان می گویم: و من حالم از همه شما اپوزیسونی ها اعم از سلطنت طلب، مجاهد، حکمتیست، کمونیست و ..به هم می خوره. هرگز نیاد روزی که این اپوزیسیون بخواهد کاره ای بشه!...آخر شب من هستم و نگاه های خشمگینی که پدر و مادرم می اندازم... ساعت بیست دقیقه یه یازده مامان بلند می شود...به بابام می گوید حاضر شو بریم...کجا؟...بریم رای بدیم!...چشم های بابا هم اندازه من حیران مانده اند....مامان من تنها یک بار در زندگی اش رای داده است...دور اول ریاست جمهوری خاتمی...ان هم با کلی التماس دیگران...بابا هم بلند می شود...نگاه های من قدردان است... حوزه اخذ رای سر کوچه است...می روند و ساعت یازده و ده دقیقه بر می گردند...مامان مهر شناسنامه را نشان می دهد. می گوید: رای دادم! فقط به خاطر بچه ام و همه همسن و سالانش که همه بچه های من هم هستند. آره! نسل من مسئول خیلی از بیچارگی های شماست. اما...اما نمک به زخمم نپاش و هی نگو چرا منو پس انداختی؟ اشتباهات نسل ما را مدام به رخ نکش...این چیزی نبود که واسه بچه هایمان بخواهیم. این چیزی نبود که بخواهیم. می فهمی که؟... و من فقط قدردان نگاهش می کنم.

امروز صبح:

من هستم و اس ام اس مریم گلی که اشک مرا در می آورد. اول: هاشمی رفسنجانی دوم: قالیباف سوم: احمدی نزاد چهارم: معین... من هستم و باز هم بغض و اشک هایی که بی امان روی دکمه های کیبورد می ریزد... من هستم و خشم از اینکه دستی دستی چه کردیم! من هستم و حیرت از مردمی که من هم گاه از تحلیلی انها باز می مانم ...من هستم و غم و اندوه...من هستم، عصبانی از دست همه انهایی که ... خودتون بهتر می دونید! من هستم، تلخ تلخ تلخ.

و این ها درد های دختری است که دو روز است او را مزدور، خائن، وطن فروش، خاتمی چی، هرزه و نفهم می خوانید. ارادتمند همه دوستان تحریمی باهوش، وطن پرست، وفادار مام میهن، ضد خاتمی، پاک و فهیم!!
امضا

همان مزدور خائن وطن فروش خاتمی چی هرزه و نفهم که باید تاوان پس دهد، زجر کشد، تحقیر شود، تا ...ایام به کام!

_________________

مشق امروز:

تحریم، ترحیم آزادی شد.

Permalink