Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

سه شنبه ۳۱ خرداد ۸۴

ایران...وطن...درد...یاس

 



به به! رویا طلوعی عزیز هم به جرگه وبلاگ نویسان پیوست. دو هفته پیش بهم گفته بود که وبلاگی را ساخته است اما فکر کردم هنوز مطلبی را در وبلاگش منتشر نکرده است. چند دقیقه پیش دیدم که دو نفر از وبلاگ رویا طلوعی به وبلاگ من امده اند. رفتم دیدیم بابا رویا چند تا مطلب هم نوشته است. رویا جان چرا خبر ندادی اخه؟ داشتیم خانم؟(چشمک)...وبلاگ رویا دو زبانه( فارسی- کردی) است و من از الان بهتون می گویم که اگر نوشته های خوب رویا گل را نخونید یک چیزی حدود یک سوم زندگیتان به فنا رفته است. پس بشتابید:

وبلاگ دو زبانه رویا طلوعی، فمینیست، فعال حقوق زنان کرد ، نویسنده‌ و سردبیر ماهنامه‌ی راسان در سنندج


پ.ن: آقای خالدیان! بنده افتادم سرتون! از الان گفته باشم که در جریان باشد. هر بار انلاین ببینمتون کنه می شوم که مطالب کردی رویا را برایم ترجمه کنید:دی
________________________________


صنم جانم، صنم گلم نوشته ات را چند بار خواندم. با درد...با بغض...با غمی که این روزها انگار پایان ندارد. سطر دوم اشک هایی که این روزها تمامی ندارند سرازیر شدند، آخر پاراگراف اشک ها به هق هق تبدیل شدند. نمی دانم چرا همیشه همدیگر را خوب فهمیدیم. شاید به خاطر سیل تجربه های مشترک مان باشد. هر دو یک دانشگاه درس خواندیم، هر دو معلمیم، و هر دو درد زنان داریم و در این زمینه کارهایی کردیم و مهم تر از همه هر دو زنیم...

این روزها چند بار این جمله را شنیدیم که خاتمی مگه چی کار کرد؟...میدانی! با بدجنسی تمام یک لحظه فکر کردم کاش شهردار بر کرسی ریاست جمهوری جلوس کند تا بفهمند خاتمی چه کرد. صنم این روزها راه می روم و اشک می ریزم... تو بالکن می ایستم، چای مزه مزه می کنم، اشک می ریزم و به همه دستاورد های و قدم های کوچکمان فکر می کنم. اولین 8 مارس پارک لاله را که فراموش نکرده ای؟ چه شور و شعفی داشتیم... صدای شیرین عبادی هنوز در گوشم هست. شادی های کوچکمان... آخرین 8 مارس پارک لاله... نمی دانم اون روز تو هم باتوم خوردی یا نه؟ صنم! درد باتوم اون روز و خیلی روزهای دیگر تازه الان شروع شده است. چرا ان روزها دردی را احساس نمی کردیم؟ چرا حالا؟ ...چیزی تغییر کرده است؟ آره! در من چیزی هست که قبلن نبود...شاید هم چیزی بود که حالا دیگر نیست. انگار با مغر تو دیوار رفتم. صنم تا حالا احساس کردی عمری وسط مردمی زندگی می کردی که انها را نمی شناسی و درک نمی کنی؟ حس کشنده ای است صنم! انگار...انگار زیر پایت ناگهان خالی شود... حقیقت تلخی که کوبنده تر از هر سیلی به صورتت می خورد. آخ! تلخی اش را چه درست گفتی: من اگر ما بشویم هم کاری از دستمان بر نمی آید. حتمن تو هم به این فکر کردی که برای چی کتک خوردیم؟ فحش شنیدیم و تحقیر شدیم؟ برای کی؟...پنجاه هزار تومانی های کروبی سیلی سختی بود صنم. صنم دموکراسی، حقوق بشر، آزادی و گفتمان غم آن 22 میلیلون نفری که به خاتمی رای دادند نبود. خیلی ها به عمامه سیاه و شعار "سلام بر سه سید فاطمی: خمینی، خامنه ای، خاتمی" رای دادند. این را می دانستیم؟ نمی دانم! شاید می دانستیم اما حقیقت هرگز تا این اندازه عریان جلوه نمایی نکرده بود. دیشب مناظره نوبخت و خوش چهره بود. آقای نوبخت گفت اگر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور شود ماهی 80 هزار تومان به مجرد ها و 120 هزار تومان به متاهل ها پرداخت می کند. شاید امشب نماینده احمدی نزاد نرخ را بالا برد و فردا شب نماینده رقیب و پس فردا...هم من می دانم و هم تو که وقتی غم نان باشد انتظار اندیشیدن به دموکراسی و حقوق بشر و حقوق زنان داشتن بیهوده است. اما صنم...درد شاید اینجاست که خیلی ها غم نان را ندارند و برای آنها هم 50 هزار تومانی کروبی چشم انداز دندان گیرتری است.
شنبه بهت زده، گیج و درب و داغون با مریم و حسین در کافی شاپ و بعد در خنکای پارک ملت به اخبار گوش دادیم. من و مریم مات و مبهوت یکی مان روبرو و دیگری زمین را خیره نگاه می کرد. من به کتابخانه فکر می کردم... به نوشین و همه شب هایی که تا صبح کتاب ثبت می کرد...به منصوره و ایده کتابخانه سیار...به 8 مارس پارسال که تو نبودی و کتابخانه افتتاح شد...به پروین و خستگی هایش... کاش یک شنبه بودی و می دیدی چشم هایش چطور از ته دل می خندید. به قول مریم اگر ان روز مردی به چشم های او خیره می شد محال بود عاشق پروین نشود. صنم! کابوس عقب گرد دست از سرم بر نمی دارد. تو می فهمی چی می گم. دلهره از دست دادن ها... عقب گرد ها.
صنم بچه ها این روزها اس ام اسی می فرستند با این مضمون که صدای پای فاشیسم نزدیک است. دیروز دانشگاه بودم... خواهران حراست را که خوب یادت هست؟ مدت ها بود جز به لاک ناخن به وجب های مانتو و شلوار و پر رنگی رژلب و خط لب کاری نداشتند. دیروز من را نگه داشت و به رنگ کرم مانتوی من گیر داد! گفتم این گیر دادن دیگه ور افتاده... خوبه خودت داری این همه مانتو نارنجی و قرمز تو حیاط دانشکده می بینی. می دونی چی بهم گفت؟ گفت: ایشاالله رجایی دوم رئیس جمهور می شود دوران قرتی بازی و جولان دادن شماها هم سر می رسد. صنم تنها یک کلمه در ذهن من رژه رفت: بنیاد گرایی..بنیاد گرایی.
خسته ام... کجا اشتباه کردیم؟ زیر پایم خالی است... آخ صنم! نوشتی وطن نداری. با تک تک سلول هایم حست را می فهمم. حالا می فهمم سهراب وقتی گفت شهر من گم شده است چه حسی داشت. کاش شهرمان گم شده بود که لا اقل دلخوش بودیم به اینکه سرزمینمان هست. حالا با وطنی که گم شده است چه کنیم؟ معلقم صنم، معلق.
صنم به همه داستان های چخوف، شرلی جکسون، همینگوی و ... فکر می کنم که با پولی که از جیب خودم می رفت برای شاگردانم تکثیر می کردم. می خواستم بدانند نویسندگی در فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی خلاصه نمی شود...دلم می خواست دنیاهای بزرگتری را ببینند...همکاران می گفتند تو دیوونه ای. الکی الکی نصف حقوقت را خرج داستان و مقاله تکثیر کردن برای شاگردانت می کنی که چی؟... می خواستم با اعتماد به نفس باشند. حاضر و غایب نکردم که کسی از سر اجبار سر کلاس نیاد و دلم با چه شادی غنج رفت وقتی مشتاقانه می امدند. اما من و تو مگر چند ترم معلم انها بودیم که با خرافات دیرینه تزریق شده در ذهن انها مبارزه کنیم؟ شاید ان روز که وارد دفتر شدم و ددیم یکی از معلم ها کلی شورت و سوتین دنگ و وارنگ روی میز ریخته است و بقیه مشتاقانه شورت و سوتین ها را زیر و رو می کنند و اصلا توجهی به در باز اتاق معلم ها و شان محیط آموزشی نمی کنند...شاید همان روز باید می فهمیدم که من دست تنها چطور در یک ترم می توانم به جنگ خرافات و سنت ها روم؟ نمی دانم صنم! دیگر نمی فهمم...
صنم امید تغییر هست؟ نمی دانم! اما بیکار نمی شینیم. بالاخره خودمون را جمع و جور می کنیم...باز می نویسیم... بحث می کنیم... کتک می خوریم... تحقیر می شویم... اعتراض می کنیم... صنم تو بر می گردی. حسی به من می گوید که تو ینگه دنیا بمون نیستی..دل مهربانت اینجاست و فکر و روحت هم. بر می گردی و باز ما هستیم و سرزمینی که الان سرزمین ما نیست....گم شده است. اما هستیم...و دوباره و دوباره و صد باره شروع می کنیم. مهم نیست که پاهایمان امروز تا این اندازه لرزان است... مهم نیست که سرهایمان را به زور افراشته نگه داشتیم یا صداهایمان گرفته و چشم هایمان اشک آلود است. هستیم صنم ...هستیم.
نوشتی رای می دهی...به خاطر من و آسیه و شادی ...به خاطر پرستو و آرش و حمید رضا... و امید و پریسا و نیما. من می گویم نمی توانم...امید می گوید نمی تونم نداریم، باید رای بدهی. چاره دیگری نیست... من به گنجی فکر می کنم و زر افشان و باز اشک و اشک... من امروز به پرستو فکر می کنم که بار بیکار شده است.... به علی پیر حسینلو... به معصومه و گیسو. من تو چت برای پریسا زار می زنم...من اس ام اس علی را می خوانم و زار می زنم....آقای برجیان اس ام اس می زند و دلداری می دهد، می نویسد اشک هایت را به حساب ضعف تو می گذارند ته دردت، پس قوی باش و باز زار می زنم. امید می پرسد بالاخره رای می دهی؟... من به تو فکر می کنم و جای خالی ات ... به پرستو ...به روز های سخت ... به نوشین و پروین ....به روز های سخت امید... به تنهای هامون...امید می پرسد رای می دهی؟ من می گویم چاره دیگری هست؟

Permalink | Comments 24
 


 

.:: نظرات خوانندگان



سلام خانوم فرناز
من تازه با وبلاگتون آشنا شدم نثر خيلي خوبي دارين اما فکر نميکنيد با مشکلات جامعه و سياست غلط دولت احساساتي برخورد مي کنيد ؟

مريم :: 30 تیر 1384 10:18 قֽظֽ


فرناز گلم ما تا به حال بارها زمين خورديم و به هر زحمتي بوده بلند شديم. اين بار هم خواهي نخواهي بايد بلند بشيم ولي شايد جمع و جور كردن خودمون كمي بيش از هر بار طول بكشه. همه ما اين روزها از ترس و نااميدي و ...به خودمون لرزيديم و اشك ريختيم . 4-5 روزه كه دائم به دستهام نگاه مي كنم و فكر مي كنم كه آيا با اين دستها مي تونم برم و اون برگه لعنتي رو امضا كنم؟مي تونم به خودم و همه ارزش هام خيانت كنم؟نمي دونم؟هنوز نمي دونم. باورم نميشه مني كه يك هفته پيش گفتم يكي از دلايلي كه به معين راي مي دم ترس از هاشميه حالا امروز بايد بگم به هاشمي راي بديم از ترس احمدي نژاد...بايد از نو شروع كنيم و فكر مي كنم تلاش هاي ما اونقدر هست كه هركس بياد نتونه به اين آسوني همش رو ناديده بگيره و به كل لگد مالش كنه.

لادن :: 2 تیر 1384 11:06 قֽظֽ


با عرض پوزش، اين روزها آنقدر مشغله فکري دارم که اسمت را اشتباهي نوشتم. معذرت مي خوام |:--)

محمد :: 1 تیر 1384 10:04 بֽظֽ


دوست عزير مهناز،
خوشحالم که تصميم گرفتی کامنت را باز کنی. مطالبت را مرتب می خوانم و گاهی اوقات هم چند کلمه ای برايت می نويسم. می دانم که از دست ما دور از مملکت نشسته ها خيلی دلخوری. تا حد زيادی حق داري. وقتی کسانی هستند که بدون توجه به واقعيت های جامعه ما و با توجه به سختی هايی که جوانان ما در چنين جامعه ای متحمل می شوند، حرف از تحريم انتخابات می زنند و گزينه بين بد و بدتر را تبديل به گزينه بدتر و فاشيسم کردند ديگر چه توقعی می توان داشت. حالا هم حتی يکی از اين «دوستان» بر می گردد و بگويد که اشتباه کرديم. مثل اينکه در ذات ما ايرانی ها نيست که به اشتباهاتمان اعتراف کنيم و سعی در برطرف کردن جدايی ها کنيم. کله شقی يکی ديگر از صفات زشت ما ايرانی هاست. ما که هنوز معلوم نيست که بتوانيم در مرحله دوم رأی بدهيم چون از قرار معلوم شورای نگهبان رأی دادن در خارج از کشور را برای مرحله دوم ممنوع کرده. ولی راهی که اين مملکت می رود راه فاشيستم است. آيا رهبران «روشنفکر» ما که در سلولشان به مانيفيست نويسی مشغولند به اين نکته آگاهی دارند؟ خيال نکنم. همان طوريکه گفتم کله شقی يکی ديگر از بدبختی های ماست. مقاله آخر ميرفطروس را بخوان که به استقبال حمله آمريکا می رود.

محمد :: 1 تیر 1384 10:02 بֽظֽ


مخ ما عيب نكرده ..حافظه مان هم پاك نشده..معني راي ما رو هم ،غير از خودمون همه دنيا مي دونن و منطقي بودن هم اسباب شرمندگي نيس...سخت نگير لطفاً!

تو اين هير و بير،به قول خودشون سونامي! ،شايد بهتره حواسمون باشه دوستان تحريم كننده رو قانع كنيم و احياناً فراري نديم.از اين كه نسخه مي پيچم معذرت مي خوام!

عليرضا :: 1 تیر 1384 3:56 بֽظֽ


فرناز عزيز،
جديداً خواننده وبلاگ شما مي باشم و نسبت به عقيده اتان احترام قائل هستم. ليكن بنده اينجا نميخوام از احمدي نژاد طرفداري كنم، ولي به قول دوستي كه براي شما كامنت گذاشته بود احمدي نژاد بدون هيچ سانسور و تزويري از سياست طالبان گونه اش در آينده دفاع مي كند حال آنكه اين شيخ عزيز شده امروزي با دغل و پستي هرچه تمام، شعور اصلاح طلبان و طرفداران اصلاحات را به زير سئوال برده است. همان شخصي كه تا چندي پيش به عنوان عاليجناب سرخ پوش نقل محافل بود، همان شخصي كه سمبل قتل و ترور آزادانديشان بود، همان شخصي كه فرزند بزرگش جناب آقاي ياسر هاشمي بهرماني در برج بهشت زعفرانيه اخرين واحد آن را به مبلغ 12 ميليارد تومان پيش خريد كرده است، همان شخصي كه سالانه ميليونها دلار از مترو شخصي اش در تورنتو كانادا به لباده گشادش واريز مي گردد، شخصي كه همنشينانش در تاريكخانه هاي كثيف، سعيد امامي و همدستان او بودند، امروز تاسف ميخورم زمانيكه روشنفكران ما چون آقاي سپانلو و دولت آبادي و امثال آنها از سياستهاي اين مزدور دفاع ميكنند، من نمي گويم به احمدي نژاد راي بدهيم وليكن اين را هم بدانيم كه آزادي خواهان ايران را نمی توان زير نام عاليجناب سرخ پوش متحد کرد!

فرناز عزيز :: 1 تیر 1384 3:37 بֽظֽ


من می گویم چاره دیگری هست؟.......

دژاوو :: 1 تیر 1384 2:03 بֽظֽ


عزیزم برات احترام زیادی قائلم. به رفسنجانی کثیف رای میدهم و موقع رای دادن حتم دارم اشکم سرازیر خواهد شد. بهترین کاری که میتونی بکنی اینه که به درس دادن ادامه بدی. فرهنگ مردم را بالا بردن بهترین کاره ولی زمان میبره. صبور باش دوست ندیده.

گلی :: 1 تیر 1384 9:54 قֽظֽ


ميشه من يه سوال از شما بكنم. شما همه ميگيد كه دوره خاتمي اوضاع خيلي بهتر شد و چنين كرد و چنان كرد و به بقيه توهين مي كنيد كه چرا راي ندادند تا اين روند ادامه پيدا كنه و خفقان قبل از دوره خاتمي رو مثال مي زنيد. حالا اين خفقان قبل مال دوره كي بود؟!! مگه مال دوره همين رفسنجاني نبود كه مي خواين برين بهش راي بدين؟!!!
واقعا من نمي فهمم اين چه منطقيه. البته نوشته هاتون كه كاملا معلومه صرفا از روي احساسات و نه منطق.
بقول هاله: فرق بین احمد‌ی‌نژاد و رفسنجانی فقط در این است که احمدی‌نژاد از برنامه‌های کثیف آینده‌ و ایده‌آل‌های‌اش با شفافیت محض حرف می‌زند و دروغ نمی‌گوید ولی رفسنجانی نه.

مريم :: 1 تیر 1384 7:31 قֽظֽ


مصاحبه‌ی احمدی‌نژاد با بازتاب رو خوندین؟ کلا موضوع خفقان رو رد کرده. من دارم شک می‌کنم شاید تقلب در انتخابات و بالا بردن اون برای این بوده که معین کنار هاشمی قرار نگیره و هاشمی با رای بالا و پشتیبانی عمومی در مرحله‌ی دوم انتخاب بشه:
http://baztab.com/news/25611.php

آرش :: 1 تیر 1384 1:23 قֽظֽ


دهن خودت س... نشد از بس اين درد باتوم رو در هر پست به رخ ديگرون كشيدي؟ تو واقعا چي هستي؟ فكر كردي با يك باتوم خوردن شدي مدافع حقوق مردم و درد تسكين دهنده ي ملت؟! توي ضعيف؟ تو چه كردي براي مردم كه انقدر ادعات ميشه؟ همچين نوشته كساني حق حرف زدن دارند كه دردي تسكين داده باشند هركس ندونه فكر ميكنه اين شهيد شده در راه ازادي مردم... هان نكنه شدي؟ نكنه زخم باتومت اين توهم رو براي تو به وجود اورده كه شهيد زنده هستي در راه مردم و مملكت؟! پس در اين صورت اون باتوم بايد تو سرت خورده باشد! تو جز اينكه مثل يك بچه زر زرو از اشك و بغضت بنويسي چه كاري از دستت بر مياد؟ تو مدافع حقوق زناني؟ تو و امثال تو گند ميزنين به هرچي زن در اين مملكت است! ...تو حتي عرضه نداري بايستي و محكم و استوار حقت رو بگيري و عكس العمل ناخود اگاه تو اينه كه عقده هاي فروخورده ناشي از ناتواني و سرخوردگيت به صورت اشك و بغض و اه و ناله در اينجا انعكاس ميابد... تو سمبل بارز يك موجود ناتوان و ضعيف هستي! اليته حالا ديگه منظورم ناتواني هاي جسميت نيست ... بلكه ناتواني هاي عقلي و روحيت مد نظرم هست ، چون انقدر آدم كوته بين و تك بعديي هستي كه قادر نيستي مبارزه و احساس كساني كه در مسيرت نيستند رو بفهمي .... اگر به تو باشد بايد همه ي مردم چوب و چماق بخوره تو سرشون تا مقبول واقع بشوند.... اخه تويي كه انقدر بچه يي خيلي بيجا ميكني كه اصلا از خونه ات خارج ميشي كه تو سرت بزنن و بعد انقدر منت بذاري سر ملت ... مردم همچين مبارز (البته اگر بشود اسمش را مبارز گذاشت) نديدبديدي رو نميخواهند..... زن هايي مثل شما همان بهتر كه بروند در آشپزخانه قرمه سبزي درست كنند... همين كارهاي شماست كه ارزش زنان رو ميبرد زير سوال... به قول معروف ما را به خير شما حاجتي نيست شر مرسان!

يك زن! :: 31 خرداد 1384 11:39 بֽظֽ


من رای میدهم...
به ضرر احمی نژاد، نه به نفع هاشمی....

مهدی :: 31 خرداد 1384 11:25 بֽظֽ


کامنت پاک شد.

81.12.39.65

يك زن! :: 31 خرداد 1384 11:11 بֽظֽ


کامنت پاک شد.

217.24.152.37

yek zan! :: 31 خرداد 1384 10:38 بֽظֽ


کامنت پاک شد.

217.24.152.35

يك زن! :: 31 خرداد 1384 10:23 بֽظֽ


فرناز قشنگم فرناز عزيزم اين روزا همه ما توي اين اشك ريختنها سهيم هستيم... و اشكهاي ريز ريز من كه با خوندن نوشته ات به هق هقي بلند تبديل شد...

فاطمه :: 31 خرداد 1384 5:59 بֽظֽ


فرناز قشنگم فرناز عزيزم اين روزا همه ما توي اين اشك ريختنها سهيم هستيم... و اشكهاي ريز ريز من كه با خوندن نوشته ات به هق هقي بلند تبديل شد...

فاطمه :: 31 خرداد 1384 5:57 بֽظֽ


قصدم به هيچ عنوان توهين به شما نيست.اما من يك كلمه از حرفهاي شما رو باور نميكنم.معذرت ميخوام ولي يا نمي فهميد يا ميخوايد بقيه رو گول بزنيد.من همسن شما هستم و تو همين جامعه بزرگ شدم اما هيچ وقت بر خوردايي رو كه گفتيد نديدم البته شنيدم اوائل جنگ از اين برخوردا بوده باشه اما از وقتي يادم مياد نه چنين چيزايي شنيدم نه ديدم.
در ضمن خواهشا توضيح بدين منظورتون از مقصر دونستن تحريميا چيه؟مگه نه اينكه شما به دموكراسي معتقدين؟مگه نه اينكه روز جمعه هلهله و شادي كرديد كه تحريم شكست خورد؟وانگهي كي به شما گفته همه تحريميا اونور ابن يا مرفه هستن يا ماشين اخرين مدل دارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما نظر شخصي من راجع به شما بازم با عرض معذرت يا بازيچه عده اي شدين كه ميخوان از اين بازار اشفته به جايي برسن يا خودتون فكر بازيچه كردن بقيه براي ماهي گرفتن از اب گلالود هستين....بازم ميگم كه اين فقط نظر منه.
موفق باشيد اميدوارم يك نظر مخالف باعث نشه كامنتدونيو ببندين

دختر جوان :: 31 خرداد 1384 3:07 بֽظֽ


مرسی که کامنت دونی رو باز کردی. موافقم باهات. مجبوریم رای بدیم. این بار با اکراه، بار دیگه امیدوارم با اشتیاق.

دلارام :: 31 خرداد 1384 2:45 بֽظֽ


سلام... فرناز خانوم... بدجوري اشك ما رو هم در آورديد... وطن

آليوس ماكسيموس :: 31 خرداد 1384 2:37 بֽظֽ


باز هم برخوردن به اين جمله ي لعنتي! "چاره دیگری هم هست؟"
خيلي سخت شده، خيلي، اما نمي شه گذشت و نشست...
ديروز سرمقاله ي شرق نوشته ي آقاي ديهيمي كلي آرومم كرد.
فقط و فقط به خاطر ايران.

سفید :: 31 خرداد 1384 1:06 بֽظֽ


فرناز.. داشتم براي يه نفر از آزاديهايي كه زمان خاتمي داشتيم مي گفتم..مي دوني چي گفت؟ گفت همه اينا درست ولي وقتي من نتونم ماهي يك كيلو گوشت براي خانوادم ببرم اين چيزايي كه تو ميگي دوزار برام ارزش نداره.. .. فرناز اينجوري ميشه كه خيلي ها به پنجاه هزار تومني راي ميدند

خلوتگاه :: 31 خرداد 1384 0:24 بֽظֽ


ميدوني مشكل كجاست اينجاست كه ما پيگير نيستيم چرا هيچكس از تقلب بزرگ شوراي نگهبان حرف نمزند چرا مردم را آگاه نميكنيم كه بيش از 2 ميليون راي احمدي نزاد راي معين است كه با بخشنامه وقيحانه شوراي نگهبان مبني بر پاك بودن برگه هايي كه در پشت برگه نام كانديدا نوشته شده باشد بدست آمده
چرا نميگوئيم كه برادران بسيجي حاضر در صحنه در هر جا كه توانستند برگه هاي معين را خط زدند ودر پشت برگه نام احمدي نژاد را نوشته اند
چرا به شوراي نگهبان به خاطر اين تقلب اعتراض نمي كنيم
هنوز جند ماه از انقلاب مردم گرجستان و اكراين پس از تقلب دولت در انتخابات نگذشته است انها از راي خود دفاع كردند ولي ما فقط تماشا ميكنيم

علي :: 31 خرداد 1384 11:50 قֽظֽ


ما یک عمری با همین چاره نداشتن ها زندگی کردیم. خوشحالم که خانوم نگار می داند غم نان چیست و ناراحتم برای خودم که فکر می کردم شکمت که گرسنه باشد دلیلی ندارد ذهنت هم گرسنه بماند. به هر حال . اینبار هم تنها راه باز را می رویم اما نا امید نباش. این اشکها که می ریزی آخرش سنگ را سوراخ می کند. این را ته دلم به من می گوید

مریم گلی :: 31 خرداد 1384 11:42 قֽظֽ