Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

پنجشنبه ۲ تیر ۸۴

کسی می آید...کسی نمی آید...تنهاییم شاید

 



سهیلا خانم گرسنه است... پسر سهیلا خانم بیکار است و سهیلا خانم شک ندارد که در ان محله که همه معتاد هستند و مواد فروش پسر بیکار او هم بالاخره یا معتاد می شود یا مواد فروش...راننده تاکسی اشک در چشم هایش جمع شده است و از زنش می گوید که امروز فردا زایمان خواهد کرد و او پول مخارج بیمارستان را ندارد...تارا کلاس نقاشی را رها کرده است، هزینه لوازم سرسام اور است...استعدادی خشک می شود...پسرک رضوان گریه می کند و می گوید: اه! باز هم ماکارونی با سویا؟...جایی در نقشه جغرافیا باقی نمانده است که رضوان معجون پس مانده ها را مخلوط و به نام املت آفریقایی، پاکستانی، هلندی و... به خورد پسرک ندهد. سرایدار ساختمان دانشگاه آزاد قبول شده است و نمی تواند برود، هزینه ها سرسام اور است. گلناز از شکم گرسنه بچه های شوش می گوید...از نان و پنیر و گوجه زنگ های تفریح می نویسد که دست های کوچک بچه ها با ولع می قاپند... تو خیابان بلوار پسرک لخت تن گرما زده اش را به اب کثیف جوی زده است، حسین عکس می گیرد و من سکوت کرده ام و صد البته بغض...رضا 9 ساله شاگرد ممتاز است، برق ذکاوت در چشم های میشی اش می درخشد...رضا فال حافظ و چسب زخم می فروشد...هربار به او سلام می کنم دست کوچکش را جلو می اورد و چه محکم و مردانه با من دست می دهد...چه مشتاقانه انگلیسی یاد می گیرد، کتاب و جزوه تازه برایش می برم، چه محکم می گوید اخه نمیشه که مجانی این همه کتاب و جزوه برای من بیارید. شما هم معلم هستید، من تو مدرسه می بینم معلم ها چندر غاز حقوق می گیرند...من دلم می خواهد بغلش کنم و بگویم این بار زندگی خیلی سنگین تر از شانه های کوچک توست...شهر، خسته است و مضطرب، غمزده است شهر محبوب من.

یادم نیست کجا خواندم که ظرف خواسته های انسان بنا به مقتضیات زمان و شرایط کوچک و بزرگ می شود... امروز فکر می کنم کسی بیاید که تنها نان و شربت سینه را قسمت کند هم کافی است.

آخ سارا! کلماتت امروز جادو کرده اند...زمزمه می کنم، نه یک بار، نه ده بار، صدبار سارا!

من خواب دیده‌ام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کم‌تر می شوند
.
.
.


Permalink | Comments 8
 


 

.:: نظرات خوانندگان



گرامي باد
پيروزي جهل بر ظلم!

مهدی :: 5 تیر 1384 1:43 قֽظֽ


فكر ميكنم نگار درست ميگه... زمان آبستن خيلي وقايع است... من هر روز منتظر يه اتفاقم... فكر ميكنم فقر بيشتر بشه... وضعيت اقتصادي بدتر بشه... حالا اگه نفت از 50 دلار به 10/12 دلار برسه چي ميشه؟! .......................... فعلا حالم خيلي بده...........

نغمه :: 4 تیر 1384 1:52 بֽظֽ


فرناز خانم شما از صنم صحبت کردين که برميگرده نه صنم و شوهرش !!!!
و همه اش لفظ «تو » به کار بردين نه «شما» که شامل همسر ايشون بشه!!!
الحمد الله که همه حداقل ادبيات فارسی رو ميدونن مخصوصا اين روزا !!
مسئله زندگی بر هيچ بنا شدن نیست !! فکر ميکنم که شماوضعيت دوستتون
هنوز دستتون نيومده که حتی نوشته که از دوری دوستاش ميميره
(جمله دقيق يادم نيست) با کسی در اين شرايطه بايد با احتياط تر صحبت
کرد البته به نظر من !
در ثانی من برداشت خودم و از اين نوشته شما نوشتم !!!نکنه بايد مجبور بشم
مثل شما برداشت کنم از همه چی !! مردم افکار متفاوت دارن .وقتی مطلبی
نوشته ميشه ...ميشه به چند نوع متفاوت معنی بشه ...
ميتونيد برگرديد اگه دوست دارين دوباره بخونيدش و ببينيد که اين طور « هم »
ميشه برداشتش کرد.
موفق باشيد

نازنين :: 3 تیر 1384 8:00 بֽظֽ


فرناز عزيز در مورد مطلب قبلي كه براي صنم نوشته بودي فقط و فقط ميخواستم يه چيزی بگم و بگذرم. نوشته بودي كه " صنم ميدونم برميگردي تو ينگه دنيا بمون نيستي ...." نميدونم آيا ميدوني كه اين حرفت ممكنه يه زندگي رو به هم بزنه؟

نازنين :: 3 تیر 1384 1:42 بֽظֽ


فرناز عزيز در مورد مطلب قبلي كه براي صنم نوشته بودي فقط و فقط ميخواستم يه چيزی بگم و بگذرم. نوشته بودي كه " صنم ميدونم برميگردي تو ينگه دنيا بمون نيستي ...." نميدونم آيا ميدوني كه اين حرفت ممكنه يه زندگي رو به هم بزنه؟

نازنين :: 3 تیر 1384 1:40 بֽظֽ


فرناز عزيز اين ها كه گفتي همه واقعيت هاي زير پوستي ست و آن شعري كه سارا خانم گفتن خواب نيست در بيداري هم مي شود ديد. من هم مي ترسم. اما هيچ كدام اين ها نبايد باعث ياس و نااميدي ما بشه. اشكهات رو پاك كن, قوي باش مثل هميشه. راه طولاني ست. بايد محكم و استوار بود.

عاطفه :: 3 تیر 1384 11:56 قֽظֽ


پس ما در اين ميان چه ميكنيم؟ چه بايد بكنيم؟ لطفا كمي باييد نزديكتر سرهايمان را كنارهم بگذاريمف دست بر شانه هاي يكديگر بگداريم و فقط كمي در باره راهي كه بايد طي كنيم بيانديشيم.

بهروز :: 3 تیر 1384 0:57 قֽظֽ


ما خواب نمي بينيم اين يك واقعيته، واقعيتي كه مثل آوار روي سرمون خراب شده و كسي به كمكمون نمي ياد.
من خيلي مي ترسم فرناز

شعر تغيير يافته فوق العاده بود.

لادن :: 2 تیر 1384 0:22 بֽظֽ