Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۵ تیر ۸۴

مهمانی رنگ ها

 



رنگ ها...رنگ ها... همه عمر به من آرامش ارزانی کرده اند. در تنگناهای روحی به دادم رسیده اند. سرخ، آبی، سبز، نقره ای، بنفش، لیمویی و...اخبار را می خوانم، شقیقه هایم درد می کنند، با انگشتانم فشارشان می دهم، دهنم را باز می کنم که چیزی بگویم، ناله ای، فریادی، غر غری، نق نقی حتی. اما تنها اصوات نا مفهومی بیرون می آید و هیچ! چیزکی می خواهم، دلخوشی لحظه ای، اندکی گریز... ناگهان بلند و مفهوم می گویم: می روم آرایشگاه!

صدای سشوار ها، بوی اکسیدان که مخلوط می شود با رنگ ها، ناخن های سوهان زده رنگارنگ، سمفونی بی امان قیچی ها، موهایی که صاف می شوند، موهایی که فر می شوند، رژ لب های تیره و روشن، تاپ های نارنجی و صورتی و سفید، ضیافت رنگ ها است و نبض زندگی که می تپد بی وقفه.

لبخند می زنم، چقدر به شلوغی و لمس شریان زندگی نیاز داشتم. زن صندوقدار می پرسد: کارتون چی هست؟... کارم چیه راستی؟!....بگویم امده ام لغزیدن چشم نواز رنگ ها را ببینم و نبض تپنده زندگی را شاهد باشم؟! .... این که نشد کار!.... می گویم می خواهم موهایم را رنگ کنم. فیشی می نویسد و دستم می دهد.

زن دست دخترکش را گرفته است، دخترک قد بلند پانزده شانزده ساله اش، انواع و اقسام تاپ ها و نیم تنه های صورتی و زرد و قرمز را می پوشد، چشم هایم را می بندم، رنگ ها...رنگ ها...رنگ های منجی.
دستکشش را دست می کند، اولین برس رنگ را به سرم می زند، احوال مامانم را می پرسد. می پرسد تو چرا اینقدر کم آرایشگاه میای؟ ....می گویم وقت ندارم، حوصله هم. شروع به نصیحت می کند: تو به این جوونی چرا حوصله نداری اخه؟ چرا به خودت زیاد نمی رسی؟ چرا همیشه انقدر رژلب های مات و بی رمق می زنی؟ چرا مدام تو فکر این و اون هستی؟ دختر! تو جوونی...برو زندگی کن. هیچ چیز با ارزش تر از زندگی کردن نیست... چرا برخلاف همیشه بی حوصله نشدم از نصیحت؟ چرا دوست دارم باز بشنوم؟ چرا دلم رژ لب قهوه ای پر رنگ خواست راستی؟!...
حوله را روی سرم می اندازد... نگاهی می کند و می گوید: ببینم! تو چرا موهایت را مش نمی کنی؟ ....هان؟مش؟!...آره! الان رو این زمینه مش عالی میشه. رنگ....رنگ ها...آرامش... باشه! مش کنید!

رگه های باریکی از موهایم را جدا می کند، فویلی زیر ان می گذارد، از ان معجون آبی رنگ کاسه دستش به ان می مالد. چی کار دارد می کند؟ اول کار پشیمان شدم....اما معجزه رنگ ها مهمان سکوتم می کند.
خسته شده ام. می گوید باید منتظر بمانیم تا موهایت رنگ باز کند. باز هم معجزه رنگ ها آرامم می کند.
بالاخره سرم را می شوید....بوی اکسیدان دارد خفه ام می کند. گلویم می سوزد....باز بهتر از سوزش چشم است.
از دور بر اندازم می کند و می گوید: موهایت را کوتاه کن. با این مش موی کوتاه معرکه می شود. هنوز جوابش را نداده ام که صدا می زند: میترا! میترا! ایشون هم کوپ دارند!
می گوید: صورتت گرد هست، به این صورت موی کوتاه خیلی بیشتر میاد. دست می برد داخل موهایم و اینبار می گوید موهایت کم جون هستند... دختری را نشان می دهد و می پرسد: این مدلی کوتاه کنم خوبه؟ به دختر نگاهی می اندازم. یاد هیپی های قبل انقلاب می افتم. می گویم وای نه! این تیپ مو را اصلن دوست ندارم. می گوید: مد هست الان...خیلی جوون پسنده. تو دلم می گویم من تو چی سلیقه جوون پسند دارم که این دومیش باشه؟!...قاطعانه می گویم: نه! یک مدل دیگه کوتاه کنید.
موهایم را سشوار می کشد....می گوید وای چقدر فرق کردی! چقدر ناز شدی دختر! از این به بعد بیشتر به خودت برس. مامانت از تو خیلی خوش تیپ تر و قرتی تر هست ها!
رنگ ها... آرامش انگار عجین رنگ ها است... حالم بهتر است... مهم نیست که حال خوب شاید لحظه ای بیش نپاید... مهم نیست... کیف پولم را داخل کیفم می گذارم و فکر می کنم که زندگی ادامه دارد. راستی، چقدر دلم بستنی با ژله قرمز رنگ می خواهد.

Permalink | Comments 11
 


 

.:: نظرات خوانندگان



آی وبلاگ دارها و وبلاگ نویس ها، بنظر شما این عجیب نیست که
همه تان از سفر ظفر نمون حسین درخشان به ایران حرفی نزدید؟
اگر زحمتی نیست به این سایت http://www.semaho.com/
بروید و مطلب: ( سخنی با آقای حسین درخشان ) را بخوانید.
راستی چرا با او با اینهمه چنگ اندازی به چهره رژیم کاری
نداشتند؟ خدای ناکرده همه اش جنگ زرگری بوده؟ زبانم لال قوم
و خویشی با سعید خان دارد؟ یا مصادر امور از شهرستان خاصی!!
هستند...اله و اعلم!
به عنوان کمترین واکنش لینک سایتش را از روی سایت هایتان بر
دارید.

ِآقازاده :: 9 تیر 1384 7:00 بֽظֽ


امشاسپندان عزيز: مثل هميشه سرزدم و ازنوشته ات كيف كردم. منو تحريك كردي كه منم برم سلموني و به يارو بگم كه موهام رو يك شكل ديگه اي اصلاح كنه....
بعد يادم اومد كه من الان سالهاس كه مو ندارم....
موهاي سرم از جمهوري دموكراتيك زير بغل و سينه ام تقاضاي پناهندگي كردن
دلم سوخت و به تو حسودي شد...
خوش باشي خانم خوب
با مهر هميشگي

احمدسيف :: 6 تیر 1384 7:17 قֽظֽ


سلام...مدل جديد و رنگ جديد مو مبارك باشه فرناز جان...:)مارم به هوس انداختي...:)راستش رو بخواي هميشه يه تغيير اساسي ميتونه حال و هواي آدم رو عوض كنه...البته بستگي داره چقدر دووم داشته باشه...اميدوارم به همين زودي ها در همايشي جايي ببينيميت كه چقدر عوض شدي!!!:)

نيلوفر :: 5 تیر 1384 4:09 بֽظֽ


خوبه.. يك كمي از اين كابوس دور ميشيم...

نغمه :: 5 تیر 1384 4:06 بֽظֽ


آي عشق ... آي عشق چهره آبيت پيدا نيست ....

رها :: 5 تیر 1384 4:00 بֽظֽ


مبارك باشه خانوم خانما!

اروس :: 5 تیر 1384 3:16 بֽظֽ


مبارک باشه .منم هوس رنگ و کوپ کردم . تغییر توی زندگی لازمه حتی این طوری

شادی :: 5 تیر 1384 3:15 بֽظֽ


رنگ ها را من دگر گم كرده‌ام /// رنگ آبي، رنگ زرد، رنگ عشق و رنگ درد /// بوي باران، سبزِ سبز، رنگ گل‌ها، نرمِ نرم/// رنگ‌ها را من دگر گم كرده‌ام، دردها را من به چتر عشق پنهان كرده‌ام///
عشقِ من رنگ جدايي، هستي‌ام رنگ دروغ، در ميان هر درستي /// صد پليدي سايه‌ام رنگ فروغ /// رنگ‌ها را من دگر گم كرده‌ام، دردها را من به چتر عشق پنهان كرده‌ام //////

مهيار :: 5 تیر 1384 3:12 بֽظֽ


حالا هزار پله ديگر تا دريا مانده است

شهاب :: 5 تیر 1384 2:36 بֽظֽ


اينو نوشتي كه هر كي با رنگ و مدل جديد مو ديدت بهت نگه اگه اگه تو حال نداري و عزادار انتخاباتي برا چي اينقدر به خودت رسيدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه واقعا ميخواي لغزیدن چشم نواز رنگ ها را ببیني و نبض تپنده زندگی را شاهد باشي تشريف ببر جنوب شهر بين مردم بيچاره....

a@a.com :: 5 تیر 1384 2:01 بֽظֽ


پس حتما لازم شد یک قرار بذاریم. موی کوتاه و مش شده. به به چه رنگی :)

مریم گلی :: 5 تیر 1384 1:54 بֽظֽ