Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

چهارشنبه ۲۲ تیر ۸۴

برای دوست و دو جوجه اش

 



اون سر دنیا بی خبر، دور از هیاهویی که همه روزهای خدا احاطه مان کرده است نشستن و با وزش باد بر گیسوان رهایت عشق بازی کردن لذت نابی دارد. فکر نکردن...دغدغه ها را دور ریختن...زل زدن به صورت روبرو یت و چشم هایی که دوستشان داری...چای بد طعم اینور دنیا را مزه مزه کردن. بی خبری...بی خبر از اینکه جوجه های دوستت، جوجه های دوست نازنینی که دوستش داری ، دوستی که در صدایش همیشه مهربانی موج می زند ربوده شده اند. بی خبری از اینکه دست های مهربان دوستت چند شبی است خرمن ان موهای فرفری زیبای دخترک را نوازش نکرده است و صورت ظریف و مصمم پسرک عزیزش را. به خودت فحش می دهی..تو چه دوستی هستی که انقدر بی خبر از درد و رنج دوست مانده ای؟ تلفنت خاموش است و دوستت حتی نتوانسته است زنگی به تو زند تا لااقل اشک ها و بغض هایش را با تو قسمت کند.
جوجه ها چه می کنند خدایا؟ کجا هستند؟ ان مرد نا همراه چه بر سرشان آورده است؟ به دوستت زنگ می زنی...در دادسرا است و باز ان پله های کذایی را بالا و پایین می رود. تازه دادگاه بعد پنج روز پذیرفته است که مادر بچه ها را تحویل پدر داده است....پنج روز...می شود صد و بیست ساعت...صد و بیست ساعتی که بر نوشی و دو جوجه صد و بیست قرن گذشته است. دوستت پشت تلفن اشک می ریزد و تو هم پا به پایش ... عجب درد بدی است درد دست بسته بودن و رنج اینکه می دانی کاری از دستت ساخته نیست. چه حکایت تلخ و نفرت انگیزی است زن بودن در این گوشه دنیا...در سرزمینی که عتشقانه دوستش داریم و قوانینش این چنین با نیمی از جامعه بی رحم و نا مهربانند. دوستم خسته است و می گوید دارد نا امید می شود....من هراسان می گویم که نباید نا امید شود و فراموش نکند که دو جوجه عزیزش چشم انتظار او هستند. می خواهد برایش دعا کنم و من چه داغونم از اینکه جز دعا کاری برای او نمی توانم انجام دهم و چه تلخ و سرشار از نفرت. دلم می خواست چشمانی داشتم که دورها...خیلی دورها را می دید تا از بالای شهر پر از دود تمام سوراخ سنبه های دور از نظر را هم می دیدیم تا بالاخره در یکی از گوشه های این شهر موهای فرفری و زیبای دخترک و صورت بیضی و مصمم پسرک را می دیدم. دلم می خواست مثل جادوگر کارتون ها گوی جهان نما داشتم....شاید هم غول چراغ جادو تا بگویم تنها آرزوی این روز های مرا بر اورده کند. قوانین نا مهربان و قرون وسطایی لا اقل سد راه غول چراغ جادو نیستند.

دوستم غمگین است و هراسان... و اشک خوراک این روزهای سخت و سیاه او. و من دست بسته از هر طرف که می نگرم یک بن بست قانونی را می بینم و تنها پا به پای دوست اشک می ریزم و از ته دل دعا می کنم که جوجه ها پیدا شوند، صحیح و سالم.

پ.ن: تو را به هرچی که بهش معتقدید نا مهربانی های تلختان را کنار بگذارید و باز حرف گنجی مهم تر هست و چرا در برابر گنجی سکوت می کنید و آی بابای بچه هم حق دارد و اصلن از کجا معلوم این زن راست می گوید را شروع نکنید. حالتان از این همه نا مهربانی و رفتار دور از ادمیت خودتان بهم نمی خورد؟ شرم کنید.

Permalink | Comments 14
 


 

.:: نظرات خوانندگان



ادامه....مطلب دیگر اینکه کاملا این مرد با ذهنیتی که داشتیم متفاوت بود!! باید ببینی تا منظورم رو متوجه بشی.با کسانی که منو همراهی کردن قرار بر این گذاشتیم که تا موقعی که نوشی خانم وهسرش رضایت ندن هیچ مطلبی رو منتقل نکنیم.فقط چنانچه کمکی از دستت بر میاد که هم نوشی هم همسرش باب این صحبت رو برای روشن شدن علاقه مندان باز کنن کمک بزرگی هم به اونها کردی هم به خودت بعنوان دوست وعلاقه مند جوجه ها هم به دیگر دوستانی که دچار شک شدن.علت بی نامیم رو دیروز یکی بهت گفت باشه تا روزی که مارو بعنوان واسطه خیر قبول کنن.

بی نام :: 4 مرداد 1384 1:34 قֽظֽ


امشای عزیز. من این متن رو خیلی دیر دیدم امیدوارم کامنت منو بخونی.جهت اطلاعت گفته باشم که بابای جوجه هارو با بعضی از دوستان ملاقات کردیم با توجه به اینکه گفتیم قصد کمک به شما وحمایت ازتون داریم حاضر نشد کلمه ای در باره زندگیش حرفی بزنه!!فقط بعد از کلی سوال از طرف ما چهارتا بدوبیراه تحویلمون داد که شماها کسانی هستید که زندگی منو نوشی رو ریختید به هم! بگذریم از این اتهامی که به ما بست در مقاتل سوال دوستم یک جمله گفت. نوشی از منو جوجه ها کاملا با خبر بود که کجائم وچکار می کنیم!!!!! برای ما جای تعجب همین جا بود تا کمی زود داوری نکنیم. امیدوارم این مرد از حسن نیت ما با خبر بشه و بخاطر خودش وبچه هاش حاظر بشه به سوالهای ما جواب بده. دفاع کردن بابای بچه ها به همه کمک می کنه که هم به نوشی بی دلیل مضنون نشیم هم برای علاقه مندان روشن بشه که کی چقدر حق میگه؟

بی نام :: 4 مرداد 1384 1:20 قֽظֽ


این درسته که نباید در مورد پدر بچه ها پیشداوری کرد و او هم شاید یک غول بی شاخ و دم نباشه. حرف اصلی این نیست که نوشی بیشتر حق داره یا بابای بچه ها بلکه اینه که هر دو طرف باید در مقابل قانون حقوق یکسانی داشته باشن و بهشون یکسان نگاه بشه و دادگاه بر اساس شواهد موجود اون چیزی رو که به نفع بچه هاست انتخاب کنه نه بر اساس جنسیت والدین. ولی در قانون ایران از اول با نوشی با تبعیض رفتار میشه و در واقع عدالتی در مورد نوشی اجرا نمیشه. او به اندازه شوهرش از طرف قاضی مورد حمایت نیست و این نهایت بی عدالتی هست.
آقای پدر بچه های نوشی فرمایش شما کاملا متین و محترم که شما هم حق دارید و احساس اما متوجه هستین که شما نوشی را به دادگاهی میبرید که ناعادلانه است و پیشاپیش به نفع شما رای میده؟ فکر نمیکنید باید این مسئله رو خارج از دادگاه و فقط باهدف انجام اونچه برای بچه ها بهتره(و نه شکست دادن طرف مقابل و تسویه حسابهای شخصی) حل کنید؟

گلبرگ :: 25 تیر 1384 1:08 قֽظֽ


مگه تو ايران نيستي؟

ترگل :: 24 تیر 1384 0:23 بֽظֽ


چي بگم عزيز؟ چي بگم كه تازه با خود سانسوري مي شه اون متن وبلاگم ؟

ليلا :: 24 تیر 1384 0:12 قֽظֽ


فرناز عزير ما اون سر دنيايی هاهم غم است. غم دوری از وطن. غم رابطه مجازی با هم ميهنانمان. غم غربت. غم نداري. غم زندگی در جامعه ای که به ما به گونه تروريست می نگرد. غم اينکه رابطه مان با وطن مان تبديل به اين رابطه مجازی با گروهی شده که انگار با آحاد مردم مملکتمان بيگانه است. انگار روستانشينانمان را بيگانه می داند. انگار طبقه زحمت کش را «داخل آدم» نمی دانند. انگار زن های چادری را عقب افتاده می پندارند. غم گنجي. دل مان می خواست به او بگوييم که راهش اشتباه است. دل مان می خواست به او بگوييم که جامعه برای افکارش برای «فدارکاري» اش برای حرف هايش آمادگی ندارد. ولی ما را چه به اين غلط ها. ما دور نشستگان از وطن کارهای مهم تری داريم. بايستی به پزمان برسيم. به شب نشينی های مان برويم و زندگی را با همه شادکامی هايش سر کنيم.

محمد :: 23 تیر 1384 9:03 بֽظֽ


سلام حوا اگر نبود تو آدم نمي شدي تو اشرف خلايق عالم نمي شدي خوشحال مي شم سر بزني

زردشت :: 23 تیر 1384 7:16 بֽظֽ


سلام.. چه عجب اين كامنتدونيتون باز شد..( هر چند كه منم خيلي وقته اينورا نيومدم).. اتفاقا چند وقت پيش احوالت رو از روزبه پرسيدم... هر جا هستي موفق باشي..//

زوربا :: 23 تیر 1384 2:22 بֽظֽ


مردی هستم دارای دو چشم، يک بينی، يک دهان و چهار دست و پا. هيچ وقت شاخ نداشته ام اما دم داشته ام که آنهم در جريان تکامل بسيار کوتاه شده است ...فرزندانم را همانقدر که پدر شما دوستتان دارد دوست دارم. ..من از شما نميخواهم قضاوت کنيد که ميدانم روح حساس و هنرمندانه اتان تناسبي با اين کار ناخوشايند ندارد و نه ميخواهم از من خوشتان بيايد.... و ادامه ..

باباي بچه هاي نوشي :: 23 تیر 1384 1:53 بֽظֽ


با توجه به اينكه وقت تنگ است و من بالاخره آدمي را پيدا كردم كه كمي فعال تر از منفعلانه قلبش براي كمك به نوشي مي تپد پيشنهاد مي كنم با هم تيم وكالتي تشكيل دهيم تا همراه نوشي باشد (البته من خودم وكيل نيستم ولي هر كمكي كه لازم باشد مي دهم). اگر با قاضي جماعت روبرو شده باشين مي دونين كه خيلي هاشون زن جماعت رو داخل آدم حساب نمي كنن و صداي زن دم در گوششون فيلتر مي شه (گرچه من دعا مي كنم براي نوشي اين اتفاق نيفته) پس بدك نيست اگه چند نفر از بستگان و دوستان نوشي همراهش باشن...

علي :: 23 تیر 1384 9:08 قֽظֽ


خيليا اين بنده خدا رو تو وبلاگستان مي شناسن. نمي تونه عكس يا اسم بده شايد كسي ردي نشونه اي چيزي داشته باشه ؟

يه بنده خدا :: 22 تیر 1384 3:57 بֽظֽ


من نميفهمم كه به فكر نوشي بودن چه ضرري براي بقيه داره ؟ جالبه كه اكثر آدمهايي كه به فكر نوشي هستن ، درباره گنجي هم بيخيال نبوده اند . ولي باز عده اي ميگويند گنجي مهمتر است .

ساناز :: 22 تیر 1384 3:33 بֽظֽ


سلام به فرناز عزيز. هميشه مطالبت رو ميخونم ولي هچوقت پيغام نگذاشته بودم. خيلي نگران نوشي و جوجه ها هستم. من هم يك پسر دارم. كه دو سالشه . تاحالا يك شب هم از اون جدا نبودم. ميفهم الان نوشي چه حالي داره . اميدوارم حداقل زودتر از سلامتي بچه ها باخبرشه . هرشب دعا ميكنم. راستي يك متني براش نوشتم اگه خواستي برو وبلاگ من بخونش . يك ابراز همدرديه.

آرزو :: 22 تیر 1384 3:28 بֽظֽ


دوست عزیز . من هم پنج روزه اشک می ریزم و هیچ چیز دل آتیش گرفته م رو آروم نمی کنه . الان اون دوتا طفل معصوم چه می کشن ؟ اون پدر هرچی که باشه به خوب و بدش کار ندارم . اگه الان بچه ها پیششن با چه دلی ضجه زدن بچه های طفل معصوم و وابسته به مادرش رو نشسته نگاه می کنه . من خودم بچه دارم . می فهمم حال نوشی چه جوریه ؟ دل اتیش گرفته نوشی چطور آروم می گیره . این مرد چی فکر می کنه . الان راضیه از انتقامی که از نوشی می گیره ؟ الان راضیه از آزاری که داره به این زن می ده ؟. بی قراری بچه هاش از کرده ش پشیمونش نکرده .؟ بچه های الان ، بچه هایی نیستن که بشه با یه دونه اسباب بازی و وعده وعید سرشون رو گرم نگه داشت . کاشکی خدا به دل این طفل های معصوم رحم کنه . کاشکی . کاشکی نوشی بیاد و خبر خوب بهمون بده .

آرام :: 22 تیر 1384 3:28 بֽظֽ