Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

دوشنبه ۲۷ تیر ۸۴

تو ضعیفه ای یا من؟

 



من یک زنم.
تو یک مرد.


من بیست و دو ساله ام.
تو هم چند سالی بزرگتر....فرقی می کند مگر که چند ساله باشیم؟!


بچه که بودم، یک دو چرخه صورتی داشتم. صورتی....رنگ دخترانه!
بچه که بودی یک دوچرخه آبی داشتی. آبی....رنگ پسرانه!


دوچرخه صورتی یک روز پنچر شد.
دوچرخه آبی هم.


من تلمبه را از انباری آوردم و بعد از یک ساعت خرابکاری پنچری لاستیک را گرفتم. شیرینی این موفقیت هنوز هم برق شادی به چشمانم می اورد. هرچند که آمدم ابرو را درست کنم زدم چشم را هم کور کردم!
تو بابایت را صدا کردی، دوچرخه را در صندوق عقب ماشین انداخت، نیم ساعت بعد تعمیر شده و صحیح و سالم تحویلت داد. تو این نیم ساعت گیلاس و آلبالو خوردی و جلو تلویزیون دراز کشیدی.


روز اول مدرسه مامان راه برگشت را نشانم داد و گفت تعطیل که شدی خودت بر می گردی.
روز اول مدرسه مامانت بیرون منتظرت بود و روزهای دیگر. تا آخرین روز سوم راهنمایی.


سر بازی وسطی دعوایمان شد و پسرک مشتی حواله تخت سینه من کرد و دستم را گاز گرفت. ها ها می خندید که بلند شدم و لگدی حواله عضو شریف کردم و بامبی تو سرش کوبیدم. پسرک هرگز دیگر جرات نکرد دست روی من بلند کند.
سر بازی منچ پسرک همبازیت جر زنی کرد، تو داد زدی که جر نزن. پسر زبان درازی کرد و به تو خندید. تو اشکت سرازیر شد و راهی خانه شدی. چند دقیقه بعد مادرت به دادخواهی تو خودش را قاطی دعوای کودکان کرد. تو پشت دامن مادر قایم شده بودی و نگاه می کردی.


من از امپول همیشه ترسیده ام.

تو از امپول همیشه ترسیده ای.

من یک بار جد کردم که نگذارم سوزن لعنتی را حواله باسنم کنند. به ظاهر آرام خوابیدم، دکتر که سوزن را در گوشت فرو کرد ان چنان خودم را سفت کردم که همه محتویات امپول به لباس دکتر پاشید. هنوز حیران بود که از تخت پایین پریدم و بدو فرار کردم. بابا و مامان و منشی دکتر و دو نفر دیگر دنبالم کردند تا با بدبختی من را گرفتند. مادر عصبانی از من خواست از اینکه لباس دکتر را کثیف کردم معذرت بخواهم. من به چشم های دکتر زل زدم و گفتم چون مامانم میگه معذرت می خواهم و گرنه آدم از هیو لا های بدجنس که بچه هار ا سولاخ می کنند معذرت نمی خواهد. چه خنده از ته دلی کرد دکتر! به بابا و مامانم گفت این دختر انتقام هر چی زن است از دنیا می گیره! و به من گفت دوست دارم بیست سال دیگر تو را ببینم وروجک. ببینم همینجور مصمم و کله شق هستی یا نه؟ حالا هم امپول نمی زنم بهت. فقط شریت بخور. من موفق شدم ....خود دکتر هم شاید نمی دانست پیش بینی اش تا این اندازه درست از آب در میاد!!

تو هم یک بار جد کردی که نگذارند به تو امپول بزنند. از صبح مراسم زار زدن را شروع کردی. تا خود مطب دکتر زار زدی. تو مطب هم هی ونگ زدی. منشی مطب به مادرت گفت سرمون را برد این بچه! تو اتاق دکتر هم انقدر زار زدی که صدایت گرفت. دکتر امپول را به تو زد و به پدرت گفت بچه لوسی شده است ها! تو باز تا خانه زار زدی. تو موفق نشدی.


من از 18 سالگی کار کردم. تو گرمای تابستان، کتاب ها زیر بغل از دانشگاه با عجله راهی محل کارم در ان سر شهر می شدم. وسط راه ساندویچی سق می زنم. سه خط تاکسی سوار می شوم تا از این سر شهر به ان سر برسم. به من می گویند دیوانه ای! وضع مالی پدرت به این خوبی. چه نیازی به کار کردن داری؟

تو همه دوران دانشگاه دستت در جیب پدر بود. تو 18 سالگی اولین چیزی که خواستی ماشین بود. می گفتی این همه راه تا دانشگاه ...گرمت می شود. تو لیسانس هم که گرفتی باز کار نکردی تا بالاخره از انجایی که مردم چی می گویند اخه بابات تو را برد شرکت خودش تا انجا بپلکی و بالاخره کار است دیگر!


به من می گویند چرا این همه سگ دو می زنی؟ بالاخره ازدواج می کنی، وظیفه شوهرت است خرجت را دهد.

به تو می گویند خودت را خسته نکن. وضع مالی بابات خوبه، یک دختر پولدار هم می گیری. تمام!


14 ساله بودم که پدرم روزی گفت هرگز فکر نکن قرار است تا خانه بابا هستی من خرجت را بدهم و بعد هم شوهر کنی و شوهر خرجت را بدهد. گلیمت را خودت از آب بیرون می کشی و به هیچ چیز و هیچ کسی جز قوت زانوی خودت تکیه نمی کنی.

به تو هنوز هم می گویند تو هر وقت خواستی زن بگیر. نگران هیچی نباش. بابا جانت برایت خانه خواهد خرید، عروسی مفصل، کمک خرجی ماهانه. دختر هم فقط پولدار. شما ها خوش باشید فقط.

من کار اداری که دارم، از صبح راه می افتم. پله ها را هزار بار بالا و پایین می روم. دعوا، بحث، گرما، جدل...

تو کار اداری که داری تکان نمی خوری. پیک باد پا در خدمت است...پیک هم نبود بابا جان! هر چند که دیگر جوان نباشد...


مامان بابای من زیاد مسافرت می روند.

مامان بابای تو هم.

مامان من یخچال را پر از خورشت و کتلت و الویه نمی کند. می گوید باید مستقل بودن را یاد بگیریم.
مامان تو یخچال را پر از خورشت و پلو و کتلت و الویه می کند. پسرش کار های مهم تری دارد.


من بار اول و دوم و سوم برنج را شفته کردم. مرغ درست پخته نشد...کتلت وا رفت...لباس های رنگی و مشکی را قاطی هم در ماشین لباسشویی ریختم...خراب کاری ها کردم. اما یاد گرفتم. هم برنجم دون می شود و قد کشیده...هم کتلتم ترد و سرخ شده...هم لباس ها مرتب.

تو غذا که نباشد مشتری دایم پیتزایی و چلو کبابی هستی. یک روز عزا که تنها بودی و همه رستوران ها هم تعطیل حتی نتوانستی یک سوسیس نا قابل سرخ کنی... از زور گرسنگی به مادرت تلفن کردی و کلی غر غر.

من یک زنم.

تو یک مرد.

من هر چقدر تلاش می کنم آخر سر نگاهی عاقل اندر سفیه نصیبم است که بالاخره زنی گفتند و مردی گفتند. شوهر که کنی درست می شی!

تو هر چقدر لم بدی و قدم از قدم بر نداری مردی و سروری. صاحب اختیاری ...

به من می گویند ضعیفه!! و می گویند زن اگر شیر است میلش چرا به زیر است؟

به تو می گویند شیر نر!! بالاخره آقا و سرور و چراغ خانه است!


برای پاسپورت گرفتن من بی خاصیتی چون تو باید اجازه دهد. برای طلاق از چون تویی باید سال ها بالا و پایین روم. حق شهادت من نصف توست و خون بهایم هم.

من یک زنم. از بد روزگار در جامعه ای مرد سالار

تو یک مردی. از خوش روزگار در جامعه ای مرد سالار.


من سمج هستم و آرام نمی شینم. نصیبم چیست دست اخر؟ واژه جنده و لاشی.

تو تنبل هستی و از جا تکان نمی خوری. نصیبت چیست دست اخر؟ واژه آقا و مرد خانه.


من زنم.

تو مرد.

من یک نمونه از یک قشر زنان هستم.

تو یک نمونه از یک قشر مردان هستی.

حال خود انصاف کن:

تو ضعیفه ای یا من؟


Permalink | Comments 66
 


 

.:: نظرات خوانندگان



با سلام
من متن شما را خواندم. به نظر من با یک مصداق در مورد زن و مرد نمی توان نتیجه گیری کلی کرد. ولی اون چیزی که در مورد خود و پسره میگین کاملا درست است. در حالت کلی روابط و حقوق متقابل زن و مرد در یک اجتماع بیشتر به مکتب فکری افراد آن جامعه بر می گردد و مشکل کار ما هم همین جاست. نمی توان آدمها را (بخصوص وقتی سن و تحصیلاتشان رفت بالا تغییر داد) ولی می توان روی مکتب فکری آنها کار کرد تا حداقل نسل بعدی بهتر آموزش ببینند و واقعا مفهوم عدالت را در همه جوانب بخصوص در حقوق متقابل زن و مرد درک کرده و بدان عمل کنند. به امید آنروز

علی :: 24 مرداد 1384 5:21 بֽظֽ


مهم نيست مرد و زن بودن, وقتي در گور خفتيم نام نيك انسان مارا بس
وقتي زن بودن نماد آزادگي كه مردان را چون خود بدانيم و نه كمتر كه زن و مرد نشان كشمكش هاي وجود خداونداند.
هركه پاك تر انسان تر.

نانا نيكو :: 15 مرداد 1384 2:08 بֽظֽ


از فراسوي زمان هميشه همه جا كوله بار باد پر ازفرياد زنان شجاع دل بوده.
هرجا دلاور مردي نعره ميزند ملائك به بطن زني سجده مي برند.

نانا نيكو :: 15 مرداد 1384 2:01 بֽظֽ


...بي شك امثال اين آقا پسري كه گفتي زياد هست ولي نه انقدر كه بشه اين تيپ رو به عنوان نماينده پسرهاي ايروني معرفي كني!...ما امروز تو همين نسل از جوونا دخترايي داريم كه به مراتب هزار بار از اين پسري كه توصيفش رفت نازك نارنجي تر هستن!و اصلا اينطور نيست كه همه دخترا جفا كشو شير ژيان باشنو پسرا يه گوشه لم بدنو بشون سرويس دهي بشه!...توي هردو جنس هم خودساخته داريم هم سوسول و ضعيف!...
...خانوم!اون فمينيستي كه به مفهوم افراطيش مطرح ميشه همين
قياس شماست!...در فاحش بودن ظلم به زنا و له شدن هرروزه غرورشون در مقابل مردا هيچ بحثي نيست!...اما يه چيز غير منطقيو نا جوانمردانه رو با يه چيز افراطيو متعصبانه ديگه جواب نميدن!...بالاخره عزيزم تو اگه هدفتم مبارزه در اين راه باشه بايد يه فرقي با مردايه بي عدالت و بي منطقي كه داري راجع بهشون حرف ميزني داشته باشي!...

حميد ( با اجازه از اسطوره ) :: 5 مرداد 1384 1:43 قֽظֽ


واقعا فمنيست يعني اين؟
انتقام؟ از كي؟ از يه جنسيت؟
خود شيفتگي هم حدي داره اخه! به رخ كشيدن وضع مالي پدر عقده نيست؟
كي از شما خواسته كه انتقام زنان رو بگيريد؟ اونم با كوبيدن جنس ديگه؟
يه جوري از ازدواج كردن اسم ميبري انگار كه بدترين و شرم اورترين كار ممكنه! انگار زنايي كه ازدواج ميكنن يه مشت بدبختن كه دنبال يه لقمه نون و يه سقف بودند!
چند درصد مردان از اين قشرند كه نام بردي؟ حتما توي دور و بر تو اين مثال كاملا همگانيه.
توي هر جنسيتي از هر دوتاش هست....و قد بازي دراوردن و لجبازي كردن و تعمير دوچرخه تو بچگي اصلا دليلي بر صلاحيت داشتن براي يك فمنيست بودن نيست . هر چند سنت كمه و بيشتر از اين فعلا انتظاري نيست.
ميدونم كه كامنتم رو حذف ميكني. مهم نيست من براي ديگران نمينويسم براي تو مينويسم كه خونديش.

شيرين :: 1 مرداد 1384 1:55 بֽظֽ


ميان ما و يوسف جز همين يك نكته فرقي نيست
زليخا پاره كرد از روبه رو پيراهن ما را

الهام :: 1 مرداد 1384 5:43 قֽظֽ


کامنت حذف شد.

84.241.6.4

شفق :: 30 تیر 1384 2:41 بֽظֽ


کامنت حذف شد.

217.219.54.3

پيرفرزانه :: 30 تیر 1384 2:36 بֽظֽ


قومي يعني كرد يا لر يا بلوچ يا آذري يا ...؟ باز هم لزوما نمي تونم اينو اقليت حساب كنم. در مورد شما هم مهمترين چيز

اينه كه خودت هستي. و اين نبايد موجب اذيتت بشه. چيزي كه مي بينم ميشه. خيليا رو ديدم خودشونن و با اينكه بقيه با اين

مساله مشكل داشته باشن ناراحت نمي شن. نمي دونم چرا شما خودتو در اين مورد اذيت مي كني. شايد جواب بدي كه بقيه دس

از سرت بر نمي دارن. اما اين شمايي كه بهشون اهميت مي دي ( اهميت دادن با بها دادن دو تا چيزه) . اما يه چيزي رو

هم لازم مي دونم كه بگم. اونم اينكه اگه يه پيام بخواد درست مخابره شه چهار تا شرط لازمه. و اون مچ بودن گيرنده -

فرستنده - وسايل ارتباطي - پيام و زبان بكار رفته در پيامه. شايد ( تكرار مي كنم شايد ) مشكل از گيرنده يا فرستنده

نباشه. منظورم توي اين نظراته . بعد همین تحریم یا شرکت توی انتخابات اخیر رو فکر کن. منظورم به درصده. شاید

اگه زنانی که توان و اجازه ( شاید باید از این لغت استفاده کرد) ابراز خودشون رو دارن این کار رو بکنن، بقیه هم یاد بگیرن

تاريخ شفاهي اسبق :: 30 تیر 1384 1:09 بֽظֽ


ميدانيد همين تازگي چه ديدم؟ عروس 18 ساله كه سه ماه است به خانه شوهر رفته از روز اول در به رويش قفل شده و خانواده اش تنها از پشت ديوار و پنجره مي توانسته اند با او صحبت كنند و معلوم شده به شدت مورد ضرب و شتم شوهرش و بسيار بيمار احوال بوده و وحشتناكتر از همه اينكه شوهرش هر روز دوست دخترش را مي آورده خانه و روي جهيزيه اين دختر در اتاق خواب را مي بسته و بااو خوشگذراني ميكرده و اين بيچاره از ترس گوشه اي مي لرزيده است و در جواب گريه هاي اين دختر بدبخت گفته من سه سال است با اين دوستم هستم والدينم تو را براي من گرفتند حالا تو زنمي اين هم دوستم مي خواهي بخواه مي خواهي نخواه و اين وضع تا همين لحظه ادامه دارد!!!!!----- فرناز عزيز اگر دستت به جايي ميرسد براي " حقوق بشر " و "حقوق جنس بي پناه زن "در !!!! ايران اسلامي !!! كاري بكن تو را به هر معبودي كه مي پرستي با همفكرانت جلوي اين حيواناتي كه انسان و مرد نام دارند را بگيريد

آرا :: 30 تیر 1384 0:39 بֽظֽ


بهترين نوشته اي كه بعد از مدت ها خوندم.

ضمنا من يك مددكار اجتماعي هستم و براي اطلاع شما بدترين و ابله ترين جامعه مردسالار ايران استان لرستان (خرم آباد - بروجرد) است. هرروز شاهد ماجراهاي بسيار غم انگيزي از زناني كه ندانسته در دام مردان لر افتاده اند را شاهدم. حتي تحصيل كرده ترين مردانشان شديدا متجاوزند و آمار طلاق در بين اين قوم %40 است.

مرجان :: 30 تیر 1384 0:25 قֽظֽ


من فکر کنم از ناحیه فرد مذکری حرف مفتی شنیدید يا آشنايي شنيده و به شما منتقل كرده که اینا رو نوشتید. اما چه کنم که وقتی خواستم از شما تعریف کنم و بگویم که

در قرارهای وبلاگی یا وبلاگتان یا تعاریفی که دیده ام، شما را بسیار محکم و استوار دیده ام، این جمله تقریبا بدون اختیار از ذهنم

گذشت که بنویسم من شما را یه پا مرد می دانم ! این تقصیر من است یا فرهنگ ؟

تاریخ شفاهی اسبق :: 29 تیر 1384 8:07 بֽظֽ


خطاب به همه!

شايد اگر كل اين نوشته را در يك جمله خلاصه كنيم اكثريت با آن جمله موافق باشند و همه ي دعوا ها و سوء تفاهم ها خاتمه پيدا كنند.
يك جمله:
زن ها ضعيفه نيستند چون به هر دليلي كه آنها را ضعيفه بدانيم آن دليل ممكن است در مرد ها هم باشد.

سيامك عنبري عطار :: 29 تیر 1384 7:22 بֽظֽ


فرناز!
چند بار ديده ام از اينكه ديگران نوشته هايت را قصه يا داستان تلقي كرده اند سخت ناراحت شده اي. شايد به اين دليل باشد كه قصه را مترادف دروغ مي داني.
به نظر من قصه از واقعيت باارزش تر است.
قصه از حقايقي سرچشمه مي گيرد كه بايد باشند ولي نيستند.
واقعيت يعني آن چيزهايي كه هستند ولي خيلي هاشون نبايد باشند .
قصه را يك قصه پرداز همان جوري كه مي خواهد مي سرايد و در اين راه از تمام توان و هنر ش استفاده مي كند. واقعيات را دست چين مي كند تا بتواند حداكثر تاثير را بر خواننده بگذارد.
تو واقعياتي را نوشته اي كه در طول بيست سال اتفاق افتاده اند (از كودكي تان تا حال) ولي لحظه به لحظه ي اين بيست سال را گزارش نكرده اي. تو هم دست چين كرده اي و در اين دست چين كردن از همه ي توش و توان و هنرت، از همه ي فوت و فن نويسندگي و خود آگاه يا ناخود آگاه از روانشناسي هم استفاده كرده اي پس تو هم واقعيات را بازسرايش كرده اي و اين يعني قصه.

سيامك عنبري عطار :: 29 تیر 1384 6:48 بֽظֽ


فرناز گرامي: مي خواستم بگم خيلي عصبي نشو خانم خانما. خيلي از كامنت هائي كه در اين جا گذاشته مي شود بي تعارف تائيدي است بر صحت نوشته خودت. از ميان اين دوستان مردها بيشتر و زنها كمتر انگار در سياره ديگري زندگي مي كنند. نه از قوانين در ايران خبرد ارند و نه از تاريخ اش و نه از فرهنگ يوميه اش. به راستي خجالت آور و شرم آور است كه در سال 2005 درگوشه اي از اين جهان پهناور در سرزميني قانوني داري كه ديه يك زن از ديه بيضه چپ يك مرد كمتر است و تازه اين دوستان دو قورت و نيم هم طلب كارند! بابا جان برين يه چيزي بخونين بعد بياين كامنت بگذارين. اين پيش داوري در بعضي ازا ين كامنت ها هم هست.
من يكي كه به خاطر بعضي از اين كامنت ها از تو فرناز جان با لباس تمام رسمي عذر مي خوام. راس مي گم خانم خانما...

احمدسيف :: 29 تیر 1384 2:26 بֽظֽ


منم مي دونم نه تو نه گلناز و نه سايه و مريم گلي و صورتك وكل فمينيستا جلوي طلا فروشي توقف هم نمي كنن اينجوري بود كه فرقي با بقيه نداشتسن.حرف خودتو به خودت مي زنم من منظورم همه نبود و لي اكثريت اينجوريند.بهتون هم ايمان دارم به اندازه كافي.

نيما :: 29 تیر 1384 2:18 بֽظֽ


خدا به دادت برسه با اين خواننده هايي كه داري.يا دوزاريشون اونقدر كجه كه مجبوري هزاردفعه تكرار كني كه منظورت چي بوده و چي نبوده مطمينم تا حالا زبونت مو در آورده.تو چي فكر مي كردي اينا چي فكر ميكنن.البته حساب بعضيا كه كامنتاشون سطح فكرشونو مشخص ميكنه جداست.ولي وقتي كامنتها رو مي خوندم احساس مي كردم تو يه ورزشگاهم هر جملتومثل اينكه گل زدند با چماق ميزنن تو سر بقيه وروبروييهاهم هي سنگ پرت ميكنن.غافل از اينكه نويسنده قصدش بيداري بعضي هاست نه انتقام جويي و.......واقعا كه خدا به دادت برسه

نيما :: 29 تیر 1384 2:11 بֽظֽ


بابا آفرن شما كه اينفدر قشنگ بلدي بنويس يپس چرا اولش به حقوق اقليت ها توهين مي كني و انان را محكوم به اين مي كني كه براي مرگ ديگران به شادي مي پردازند... درضمن حيلي محدود فكر مي كني همين جامعه پيچيده تر از اين حرفاست ححالا اين گوي و اين ميدان بيا جلو و همه را از خود بران مردها را كرد ها را تحريمي ها را ببينم چند نفر دور و برت مي مونن در ضمن با عثده گشايي به كجا ها مي خواهي برسي .. در مورد خانم طلوعي هم يه بار 3 نفره با هم مي شينيم صحبت مي كنيم تا ببينيم به كجا نمي رسيم ...من با هاش هماهنگ كردن!!!

شفق :: 29 تیر 1384 2:09 بֽظֽ


می دانی فرناز جان؛ وقتی اين پستت را خواندم٬ آرزو کردم کاش همه زنان مثل تو بودند٬ آرزو کردم که ای کاش آن قشر زنان که تو نماينده آنی تعدادشان بيشتر از اين بود٬ حداقل به اندازه همين قشر مردان که توصيف کرده ای٬ ولی خودت خوب می دانی برای اين قشر کوچک زنان چه اندازه زندگی مشکل است در اين دنيای مردسالار مردسالار٬ و خوب شکر خدا(از نظر بسياری) هميشه راههای آسانتری هم هست برای زندگی در همين دنيای مردسالار٬ راههايی آسانتر از جنس همان نگاه عاقل اندر سفيهی که نصيب من و تو ميشود! می دانی اينها را که خواندم آرزو کردم کاش تعداد اين قشر زنان بيشتر از اينها بود ٬ آن وقت احتمالا خيلی از آرزوهای مشترک ديگرمان نيز برآورده می شد...کاش...

محيا :: 29 تیر 1384 1:22 بֽظֽ


داستانت قشنگ بود ولي رويايي هم بود.اگر چه از اين پسرها زياده تو ايران ولي دخترها اصلا اينطوري نيستن.كمتر ميشه دختري پيدا كرد كه از جلوي طلا فروشي رد بشه ولي دست و پاش نلرزه.دنياي بيشتر دختراي جامعه ما خيلي كوچيكه.خيلي هاشون نهايت آرزوشون اينه كه كارمند آشپزخونه خوبي(بخوانيدكدباي خوبي)براي شوهرشون باشن كه طبق معمول بايد خوش تيپ خوش برخورد داراي موقعيت اجتماعي خوب پولدار ...باشه.حالا پيشرفته ترينشون فيلم هندي تماشا مي كنن.ياد اون جمله گلناز مي افتم كه آرايش دخترا به نوعي رقابتيه بينشون براي تصاحب بهترين شوهر(با همون خصوصيات ياد شده)!
ضمنا من حدس مي زنم اول داستان مي خواستي بنويسي دوچرخه من قرمز رنگ بود ولي بخاطر اينكه ذهن خواننده منحرف نشه اونو صورتي انتخاب كردي تا تقابل آبي و قرمز را تو ذهن تداعي نكنه چون اصلا هدفت اين نبود.شايد هم رنگ مورد علاقتون واقعا صورتيه.

نيما :: 29 تیر 1384 1:00 بֽظֽ


سلام ضعيفه (ضعيفه مال مونث هاست. ما ضعيف هستيم)!
خوب شلوغ مي كني ها! اگر قوي بودي كه بهت مي گفتن قَويهِ (!). اين از اولاندش. دوماندش من از قول اون بچه سوسول پسر گل بابا كه به شما اسائه ادب نموده و گفته صعيفه معذرت مي خوام. گرچه اين بچه سوسول ها كه ميگي دل همه دنيا رو خون كردن. شما خيلي خوش شانس بودي كه فقط يه كلمه نصيبت شده!
اون پسر گل بابا تو كوچه هاي فرمانيه با ماشين بي ام و آخرين مدل چنان به ماشين مادر دوستم كوبيده بود كه بنده خدا با ايربگ و كمربند بسته تا دم مرگ رفته بود. باباش اومده بود گفت من ديه كامل رو همينجا جيرينگي ميدم شما لازم نداشته باشين پليس خبر كنين!!!!!!!!!! (پسره گواهينامه نداشت!)
برو خدا رو شكر كن...

علي :: 29 تیر 1384 9:31 قֽظֽ


فقط مي تونم بگم
برا همه كساني كه اين چنين مي انديشند، متاسفم!
---
كه اين قدر استدلال ضعيف و مغرضانه نسبت به همه چيز و همه كس دارند.
----
دوست عزيز
راههاي بهتر و متعارف تري هم وجود داره

----
از ماست كه بر ماست...
راستي چند درصد از زنان جامعه طرز فكري جز ماديات دارن(الانه كه همه جمعيت نسوان فقط شعارهاي ...دهند)
آيا اين صحيح است كه به همه زنان تعميمش بديم؟!؟
---
خانم محترم
اين طور فكر نكن كه مي خوام جبهه بگيرم، چون نيازي به اين كار نيست.
فقط ...
چشمها را بايد شست....

----
موفق باشي و شاد.

محمد :: 29 تیر 1384 6:27 قֽظֽ


واقعا ممنون.

در جواب كساني كه مفهوم اين نوشته را فقط تحقير يا توهين مردها ديده اند، دوست دارم حس خودم را هنگام خواندن اين نوشته بگويم : من خودم را امروز زن موفقي ميبينم حقم را در خانه و محل كار خوب گرفته ام ، اما به بهاي حداقل دو برابر كار كردن يك مرد در موقعيت من ! ( جاي دور نمي روم فقط خودم را با همسرم كه هم رشته هستيم مقايسه ميكنم). اعتراض اينجاست كه چرا بايد براي اثبات خودم بيشتر زحمت بكشم و بعد هم ضعيفه باشم!

البته صد درصد هر كس در هر نوشته آينه رفتار خود را ميبيند. شايد باز هم ميگويم شايد ، افرادي كه اين نوشته را توهين تلقي ميكنند، منتظر جوابي براي توهين و تحقيري هستند كه نسبت به زنان در دل احساس ميكنند!

مريم :: 29 تیر 1384 5:31 قֽظֽ


اينو ميخواستم بگم اونقدر اختلاف طبقاتي بين زنها و مردهاي ما هست كه كم نمياره از اختلافي كه يه بريتانيايي از نوع متفكر و پيشرفته اش نسبت به يه افغاني از نوع عقب مانده اش تصور ميكنه - مردهاي ما زنها رو با همين اختلاف نگاه ميكنن!!!موفق باشي

آرامش :: 28 تیر 1384 10:17 بֽظֽ


فرنازجان كامنت من رسيد يا نه؟ ممنون اگه جواب بدي

آرامش :: 28 تیر 1384 10:13 بֽظֽ


راستي از دكتر معين عزيزتان چه خبر ..... ايا او هم مدافع حقوق زنان از ودل شما بود كه او ن همه كشتيد خودتونو براش...راستي اين كامنت ها تو مي شه بدي خانم رويا طلوعي هم بخونه خودش در بات قضاوت كنه ....

شفق :: 28 تیر 1384 8:50 بֽظֽ


پس نشان دادي علاوه بر اينكه هيچ چيز از فمينيسم واقعي نمي شناسي حقوق اقليت ها را هم رعايت نمي كني در ضمن محض اطلاعت من خودم را تنها يمك اننسان مي دانم نه مثل تو و شوينيست هاي عقب افتاده تقسيم بندي قوميتي بكنم... جاي بحث نيست تنها ماهيت واقعي خويش را نشان دادي كه به هيچ يك از اصوبل حقوق انسان ها پايبند نيستي و اگر جاي اقايون حكم ما بودي معلوم نبود چه بلايي سر ما مي آوردي.. راستي محض اطلاعت من و خانواده ام در سمنان متولد و بزرگ شده ايم.. اما دوستان محتم خود در مورد اين خانم و ادعاهايش قضاوت كنيد!!!

شفق :: 28 تیر 1384 8:44 بֽظֽ


نه عزيز با همين آي دي كامنت گذاشتم و اتفاقا ثبت شدنش رو هم ديدم مگر اينكه كامنت رباها ربوده باشنش!

خودم خانوم :: 28 تیر 1384 8:23 بֽظֽ


معني تمرين براي دمكراسي رو دارم ميفهمم!
وقتي ايرادتونو ميگيرن اونم مستدل و بدون توهين اونموقعه كه كامنت پاك ميشه!
آخه كامنت مچ گيرانه اصلن خوب نيست!
شما تا ميتوني اينجا پز همه فن حريفي بده!!
كي به كيه؟ همين كه عده اي احساساتشون تحريك بشه و هورا بكشن ارضا شدنيه!

خودم خانوم :: 28 تیر 1384 7:58 بֽظֽ


سلام..حال كردم.....مي دوني خيلي يه جاي بعضيا رو سوزوندي..خوشم امد..ايول

مرغ سحر :: 28 تیر 1384 6:19 بֽظֽ


تحليل شاخص کل بورس سهام تهران را از سايت بازار مالی دات کام دريافت نماييد.

مهدی علی مددی :: 28 تیر 1384 5:34 بֽظֽ


'اومدم اينجا برات نظر بذارم ديدم كه يكي نوشته به اين ميگن فمنيست مبتذل از نوع تهمينه ميلاني!!!از هفته پيش كه زن زيادي رو ديدم مي خواستم دو كلوم راجع بهش تو وبلاگ بنويسم...حالا اين نوشته تو باعث شد كه به جاي نوشتن نظرم در اينجا اون رو به صورت يه مطلب بنويسم!!!اگه دوست داشتي مي توني نظرم رو اونجا بخوني....

niloufar :: 28 تیر 1384 4:43 بֽظֽ


فرناز خانم

شرايط من نيز مانند توست، پدر و مادرم مانند پدر و مادر تو نظر دارند، من هم از 19 سالگي كار كرده ام و درس خواندم. چيزهايي را كه نوشتي قبول دارم اما بايد بگويم اين يك امر كلي نيست، همه مردها آنطور كه مي گويي نيستند همانطور كه همه زنها آنطور كه من و تو هستيم نيستند. به نظر من زنها بيشتر از مردها در رواج فرهنگ مرد سالاري مقصر هستند. اين زنها هستند كه مرداني با اين فرهنگ بار مي آورند و اين زنها هستند كه به آنها براي تمام خودخواهيها و حماقت هايشان تأييد مي كنند. زناني به نام مادر و خواهر و حتي همسر. پس براي از بين بردن اين فرهنگ بايد اول زنان را از اين خواب غفلت بيدار كنيم بعد به مردان خرده بگيريم.

الهام :: 28 تیر 1384 4:02 بֽظֽ


سلام فرنار خانم،
يک بار با شما چت می کردم گفتيد: "من وبلاگ شيوا (شيما) را دوست ندارم چون خيلی خود شيفته و مغرور است." (اين دقيقاً عين جمله شماست) اما مثل اينکه خود شما هم همينطور هستيد! معمولاً آدم اگر صفتی را به عنوان يک چيز منفی قبول داره سعی ميکنه خودش اون صفت را نداشته باشه، به نظر من خيلی از ما (حتی خودم) "کور خود هستيم و بينای ديگران!"
من خيلی از نظرات شما را قبول ندارم اما باز هم هر وقت زمان آزاد داشته باشم وبلاگ شما را می خونم! چون به نظر من آدم حتی دشمنش را هم بايد خوب بشناسه! من ايران زندگی نمی کنم و از وبلاگ برای سنجيدن تغييرات مردم کشورم (از نظر فکری و فرهنگی) استفاده می کنم البته می دونم اينطور سنجيدن آنچنان دقيق و درست نيست اما به هر حال با اين روش می تونم تا اندازه ای جامعه ايران را درک کنم برای همين هر زمانی که وقت کنم از همه مدل آدم وبلاگ می خونم
پ.ن.1 اين اولينن بار است که من نظرم را اينجا می نويسم و دقيقاً می دونم نظر من برای شما مهم نبوده، نيست و نخواهد بود!
پ.ن.2 با کوبيدن مردان نتنها زنان بالا نخوهند رفت بلکه وسيله کوبيده شدن بيشترشان فراهم خواهد شد!

يک شخص ناشناس معمولی! :: 28 تیر 1384 3:32 بֽظֽ


به عنوان یک مادر از روش تربیتی پدر و مادرتون لذت بردم . امیدوارم در ادامه راه موفق باشی .

آرام :: 28 تیر 1384 2:07 بֽظֽ


سلام فرناز جون. خوشم مي آد كه با نوشته هات مي توني طيف مختلفي از خواننده رو داشته باشي كه يا همراهت اند و يا نقدت مي كنند كه هر دوش يه جورايي باعث رشده. منم خيلي خوشحال مي شم ببينمت. اميدوارم باز هم بنويسي. با مصاحبه اي كه از تو خوندم مي دونم كه اين نوشته ات يك برش از جامعه است و نه يك نگاه تعميم يافته و كلي. اما خب من يه خرده احساس مي كنم اين برش سطح زيادي از جامعه رو دربرمي گيره. حداقل من يه همچين مواردي رو بيشتر ديدم.

نی آوا :: 28 تیر 1384 1:34 بֽظֽ


اگر بخوام با انصاف باشم بايد بگم پسرهايي ديدم كه بهتر از من آشپزي مي كنن يا حتي خيلي خيلي بيشتر از من به حقوق زنها احترام مي ذارن و يا هزارتاچيز ديگه ... يادمه برادرم كه دانشجو بود مامان و باباي دائم در سفرم همه چيز رو سپرده بودن به اون ... اونهم توي اون روزهاي سفر اونها آشپزي مي كرد ، به درس و مشق ما مي رسيد ، مارو تروخشك مي كرد ... حتي شنيدم تو ده سالگي پوشك خواهرم رو هم عوش مي كرده ... اما حق با تو ...پسري رو هم مي شناسم كه با ادعاي روشنفكري ... از وقتي فارغ التحصيل شده تو اتاق خوابش زير كولر لم مي ده ... شاملو مي خونه و خودش و بالاتر از اين مي بينه كه هرجايي كار كنه ... نون بابا رو مي خونه و منتظره يه روز يه شغل در حدش بهش پيشنهاد بشه ... متاسفانه گاهي اوقات دختر و پسر نداره ...خيلي از چيزهايي كه مثال زدي به تربيت خانوادگي برمي گرده ... (البته بحث خون بها و مهريه و حق نگداري بچه ها و ... -مربوط به قوانين - كاملا جداست و حرفي توش نيست كه بي عدالتيه )

رها :: 28 تیر 1384 1:17 بֽظֽ


دوست عزيز اين فمينيست نيست .. اين عوض كردن جاي مرد و زن در يك رابطه ي نابرابر است .. يعني اينكه تو فقط دلت مي خواهدجاي مرد ها باشي و زن به مرد ظلم بكند در حالي كه ايد رابطه ي سلطه را نفي كرد نه اينكه يك رابطه ي سلطه اميز ديگر را جايگزين كرد... در من فكر نكن اينايي كه قربون صدقت رفتن همه با نظراتت موافقا اينا اينقدر زير بار ظلم و ستم اين سيستم نابرابر و نا عادلانه بودن كه هر كي بياد فحش بده ازش طرفداري مي كنند.. درضمن شما پس چرا رفتيد تو يك انتخبات مرد ساارانه اونم از يك مرد به نام معين حمايت كرديدي.؟؟؟ در ضمن راستي دستور از حزب مشاركت رسيده كه از فراخوان ما در حمايت از مردم مهاباد حمايت نكردي يا چجون اون جوان كشته شده مرد ود خوشحالم شدي كه اونجوري شكنجش كردند... درك من به عنوان يك زن خلي نااحتم كه زناني مثل تو كه ادعاي روشنفكري مي كنند همچنان بر اين ادعاي دروغين خويش استوارند...

شفق :: 28 تیر 1384 0:57 بֽظֽ


منتظر ... در انتظار يك پاسخ....تعريف جهاني فمينيست

مهيار :: 28 تیر 1384 11:03 قֽظֽ


و منتظر ... در انتظار يك پاسخ...

مهيار :: 28 تیر 1384 10:44 قֽظֽ


فرناز جونم خيلي وقتها وقتي ميام اينجا و نوشته هاتو مي خونم اشك تو چشمام جمع مي شم اشك افتخار به تو و شير زنان سر زمينم... اشك اينكه همه ماها تو تجربه اين سختيها و تلخي ها براي گرفتن حقممون شريكيم اشك اين كه من تنها نيستم تو هم تنها نيستي همه ما با هم هستيم

فاطمه :: 28 تیر 1384 10:31 قֽظֽ


فرناز خانم عزيز! متنتان را خواندم. جواب سوالتان: شما ضعيفه نيستيد. اما نه بخاطر پنچرگيري يك دوچرخه نه به خاطر درست كردن غذا به وقت تنهايي و نخوردن آمپول و نه حتي به خاطر لگد زدن به عضو شريف يك كاكل زري ناز نازي (كه كسي را به خاطر اينها شير زن نمينامند). از نظر من دلايل موجه ديگري براي ضعيفه نبودن شما هست. اما سوال من اينست كه دختر قوي داستانتان از دوست داشتن و گذشت جه مي داند؟
من - شخصا - از كسي كه مرا به خاطر يك حرف حتي نادرستم از خانه خود بيرون مي كند - با اينكه حق او است - مي ترسم و نيز از كسي كه رك و پوست كنده ضعف مرا به رخم بكشد و قوي بودن خودش را عريان جلو روي من ميگيرد و در چشمان من مينگرد و ميگويد ببين كه چقدر عاجز و پوچ هستي! در اين لحظه -حتي اگر واقعا مقصر و مغرور و آقا و سرور باشم - بدترين احساس دنيا به من دست مي دهد.(منظورم شما نيستيد. بلكه قشري از آدما) به هر حال - فرناز عزيز - مي دانم كه در نهايت اين شما را خوشجال نخواهد كرد: از حق نمي گذريم. دختر داستانتان قوي قوي است و پسر داستانتان ضعيف و بزدل... خوش باشيد.

نيما :: 28 تیر 1384 10:10 قֽظֽ


کامنت حذف شد.

24.69.255.237
هر وقت یاد گرفتید به دور از توهین و لجن پاشی حرف بزنید تشریف بیاورید. تشریف هم نیاورید هم که چه بهتر:)

عسل :: 28 تیر 1384 8:24 قֽظֽ


چقدر به جا و درست همه چیز رو به تصویر کشیدی.منو یاد خودم و بعضی از دوستان بچگیم انداختی.یه چیز دیگه هم بگم من دقیقن به همون دلیلی رای ندادم که تو نوشته قبلیت بهش اشاره کردی.همه اینها فقط و فقط از زنها وقتی نیاز به نیرو دارن استفاده میکنن یا به صورت ابزاری برای تبلیغات.بدم میاد از این همه دورویی

بی تا :: 28 تیر 1384 7:37 قֽظֽ


سلام
واقعا ممنون
یادبچگی هام افتادم و جنگ و جدالم با پسرها سر همین تبعیضات
راستي اكثر كسايي كه مياند وبا غرض حرف ميزنند مطمئن نباش كه دختر باشند
بازم ممنون

ارزو :: 28 تیر 1384 3:46 قֽظֽ


من هم می تونم حکیم ابوالقاسم فردوسی رو با عشرت شایق مقایسه کنم. بگم هر دو نمونه هایی از قشر مرد و قشر زن هستند. بگم داستان هم نیست چون هر دو واقعی هستند. که چی بشه بعدش؟ متاسفانه مطلب شما هم به همین اندازه پرته

Mo :: 28 تیر 1384 1:37 قֽظֽ


آي گفتي فرنازجون مردا هر چقدر بي مصرف وتنبل و......باشن باز هميشه يه حس برتري نسبت به ماها تووجودشون هست چرا آخه ؟

دلآرام :: 28 تیر 1384 0:31 قֽظֽ


سلام ... دقیقا!!!! حال از یک گیله مرد: هنوز هم که هنوزه خودم دوچرخه ام تعمیر میکنم: قرمز، قرمزش کردم، سیاه، ابی آسمانی، سبز متالیک ، بنفش کم رنگ ....تعدا زیاد بخاطر این نیست که من خرابش میکنم خب اولی و دومی کوچک شدند و سومی با خودم همراه نیاوردم و بقیه هم چونکه با بقیه تقصیم میکردم یکبار چنان خراب شدند که متخصص هم دیگر نمیتوانست تعمیر کند ....دو سه بار بابابزرگم بدنبالم امد و یادم داد چگونه از خط واحد استفاده کنم و بعد دیگر من هم تنهایی رفتم ... متاسفانه من هم در ایران چند بار مجبور شدم دستم روی کسی بلند کنم اما وقتی یکنفر با تقلب در خیال خود قهرمان میشد، من میگزاشتم در همین خیال بماند که مطمئنم این بزرگترین جریمه هست وقتی همه بدانند که شخص با تقلب میبرد و بعد هم چنان به ان افتخار کند بازنده اصلی هست ....خب من از آمپول نمیترسیدم تا یک بار پنسیلین بهم تزریق شد (5 سالم بود) البته بعدش هم نمیترسیدم مگر پنسیلین بود که فرار میرکدم .... اما زحمتی که تو و من میکشیم باعث شده انان چنان بار بیایند، قدرت و ثروتشان بیشتر شود و با همه اینکه ضعیفترند، زورشان به ما بچربد ....سند مالکی امضا نمیکنم ....اگر بدو بدو ما نبود و حاضر بودن ما که پولدار نمیشدند ....از شش سالگی پختم (والدین هردو کار میکردند) و از ده سالگی شستم (مامان گفت: بزرگ شدی، خودت بکن و یاد بگیر ...) البته شستن با لباس شویی زود یاد گرفتم و فنون خودم با دست شستن را دارم (چند روز طول میکشد ..خوش بخندی) اما امان ز عجله، سالیان سال طول کشید تا شروع کنم با حرارت مناسب پخت و پز کردن و انهم بخاطر اینکه دیگر نمیتانستم غذای بیرون سوخته و داخل خام بخورم ...بگزریم، اما خب درست میگویند، او یک شیر نر هست و تمامی خصوصیاتی که گفتی عینن یک شیر نر هست: تنبل و تن لش و لاشخور، شیر ماده باید برود شکار و ایشان فقط نفر اول هستند که میخورند، سر گله میشود، چونکه باباش سر گله بود. زورگو و مفت خور!!! خلاصه اگر بهش شیر نر میگویند و افتخار میکند بگزار بکند و تو نیش خندی بزن ...

آرمین گیله مرد :: 28 تیر 1384 0:27 قֽظֽ


خيلي فوق العاده بود مرسييي

arefe :: 28 تیر 1384 0:12 قֽظֽ


باز فرناز دست به قلم شد و داداش سياه ها رو ضايع كرد. دروغ ننويسم كه استفاده كردم و لذت بردم. اما جالب بود و نگاه نهفته در آن قابل تحسين.

فرهنگ :: 27 تیر 1384 11:36 بֽظֽ


فكر ميكنم بعضي از دوستان منظور فرناز عزيز رو متوجه نشدن.
من البته شخصا، فكر ميكنم منظورشون اين بوده كه تمام زن ها خصوصيات "ضعيفه"بودن رو ندارن.هستند زناني هم كه بسيار مستقل و توانا هستند(كه مسلما زياد هم هستند).در صورتيكه اكثرا متاسفانه به همون ديد ضعيفه بودن به تمام زن ها نگاه ميشه.و موفقيتهاشون رو هم زير سايه ي همسر و پدر ميدونن نه مستقلا. برعكس به تمام مردها، فارغ از تواناييهاشون، در مقابل زنان، با يك ديد كاملا برتري نگريسته ميشه.شما اگر همين دو نمونه رو در اجتماع بگذارين كنار هم مردم ميگن زنه ضعيفه هستش و مرده مرد و توانا و مستقل و شجاع و...!!!

ناشناس( مهم نيست!) :: 27 تیر 1384 10:59 بֽظֽ


گل كاشتي ...راستي داري انتقام تاريخيي مي گيري

فرزانه :: 27 تیر 1384 10:42 بֽظֽ


والا این طرز نوشته های افراطی قبل از هر چیز به جنبشهای زنان ضربه می زنه. مدتهاست که نوشته های شما رو می خونم. این اولین بار و احتمالا آخرین باری هست که کامنت می ذارم. فکر می کنم که خیلی جوان هستید و این طرز فکر افراطی در آینده تعدیل می شه. امیدوارم که اینطور باشه.

Mo :: 27 تیر 1384 9:51 بֽظֽ


ببين من يه زنم.با دستاي خودمم به همه چيز رسيدم اما به نظرم مطالبت مزخرفه.يه نوع ديكتاتوري زنانه.رشقعا واسه خودمون متاسفم كه امسال تو به عنوان فمينيست دلرن فعاليت ميكنن.

maryam :: 27 تیر 1384 8:47 بֽظֽ


سلام شما بجاي نفي سلطه فقط جاي ان را عوض كردي.... حال بيهيال بيا به فراخوان همايت از مردم مهاباد بپيوند!!!

شفق :: 27 تیر 1384 8:17 بֽظֽ


با عرض سلام باید بگویم متاسفانه شما برای حقانیت بخشیدن به حقوق پایمال شده خود که من هم به شخصه معتقد هستم که این گونه است حق توهین به نیم دیگر جامعه را ندارید همان طور که آن نیم دیگر ندارد شما مثل جمهوری اسلامی که میهخواهد اسلام را بزرگ کند توی سر ایرانیت میزند برای بزرگ کردن زنان توی سر مرد ها میزیند و این کار هم غیر اخلاقی هم نادرست و هم اینکه نتیجه عکس خواهدداشت.میدانم که با خواندن این مطلب افکار بدی نسبت به من خواهید کرد ولی حقیقت را باید گفت و حقیقت مثل ته خیار تلخ است

ارشاد :: 27 تیر 1384 7:36 بֽظֽ


با تشكر از نوشته هاي خوب و شجاعت بيانتان
واقعا شما به نمايندگي از زنهاي ديگر در حال انتقام گرفتن از مردها هستيد (جمله اي كه نوشتيد دكتر راجع به آينده شما گفته بود ) يا در حال مبارزه براي گرفتن حقي پايمال شده ؟
آيا چشم از واقعيات مي پوشيد و ضربه مي زنيد يا با چشمهاي باز ضربه مي زنيد .
اگر در حال مبارزه هستيد خيلي خوب بود يك مانيفست مي نوشتيد كه به دنبال چه هستيد ( شما يا زنان ديگري كه مانندشما مي انديشند ) و براي رسيد