Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

دوشنبه ۱۰ مرداد ۸۴

روزهای دور

 



از کنار سینما بلوار رد می شدم. یاد روزهای خوش کودکی ام افتادم که چقدر دور شده اند و دست نیافتنی. تا چند سال پیش، سینما بلوار سینمای کودکان بود. چهار فصل سال هر زمان که فیلم تازه ای را اکران می کرد، نیش من و برادرم تا بناگوش باز می شد. من و برادرم و مامان شال و کلاه می کردیم و سانس ده تا دوازده صبح که اولین سانس اکران بود راهی سینما بلوار می شدیم. تزئینات داخل همه خاص کودکان بود؛ هر چند با کج سلیقگی. روی یکی از رف ها پرچم کشور های مختلف را گذاشته بودند و انگشتان کوچک من و برادرم به پرچم ها اشاره می کرد و بی وقفه می پرسیدیم: این پرچم کجاست؟ اون یکی سبزه پرچم کجاست؟ عربستان خیلی دوره؟ اون یکی پرچم کجاست؟ چرا این پرچم این همه خط داره؟ کانادا که نوشابه است! یعنی نوشابه های از اونجا میاد؟... و مادر که به سیل سوالات ما دو تا جواب می داد. کم کم تصمیم گرفت از این باران سوالات ما دو تا بازی بسازد. اسم پایتخت کشور ها را به ما دو تا یاد می داد و در سالن انتظار سینما دو طرف او می نشستم و مامان به پرچم کشوری اشاره می کرد و آرام می پرسید پایتخت این کشور کجاست؟ هر کدام زودتر جواب را می گفتیم یک امتیاز می گرفتیم و موقع برگشتن به خانه مامان برای برنده بازی جایزه می خرید. هر چند همیشه برای بازنده بازی هم جایزه نفر دوم شدن می خرید. روی رف روبرو، یک حلزون عروسکی گذاشته بودند که نمی دانم چرا برای من این حلزون اینقدر مرموز بود. دلم می خواست یک بار حلزون بزرگ را در دستم بگیرم و باهاش بازی کنم . حسرت بازی با این حلزون هم به دلم ماند.

یاد فیلم ها بخیر... "مدرسه موشها " که مامان را کچل کردیم و دست اخر پنج باری در سینما مدرسه موشها را دیدیم. اون یکی فیلم که اسم دخترک گلنار بود و یک خرس عروسکی بزرگ هم که هیبتش گریه برادرم را در آورده بود هم در فیلم بود و... فیلم که تمام می شد، مقصد بعدی مشخص بود. مامان دست های من و برادرم را می گرفت و ما دو تا هم در طرفین او جست خیز کنان مثلن راه می رفتیم. تا به فروشگاه کوروش برسیم هر کدام نود بار می گفتیم گشنمه! پس کی می رسیم؟ هر دو مسیر را هم بلد بودیم و می دانستیم کی می رسیم اما باز یک دقیقه یک بار می پرسیدیم! در اصلی فروشگاه کورش...زن هایی که دم در دستی به بدنت می کشیدند تا مبادا بمبی، کوکتل مولوتفی، چیزی با خود داشته باشی... تذکر بی امان حجاب...تذکر همیشه به مامان که چرا به ناخن های پایت لاک قرمز زده ای و جوراب مشکی مادر هم انگار دلیلی نبود که تذکر ندهند... از سد بازرسی و تذکر که رد می شدیم من و برادرم بدو به سمت پله ها می رفتیم، تا طبقه ششم پله ها را یک نفس بالا می رفتیم و زودتر از مامان به سلف سرویس فروشگاه می رسیدیم. سینی های زرد رنگ... ته چین خوشمزه رستوران...مرد صندوقدار خوش اخلاق که برای همه بچه ها شکلک در می آورد و ما غش غش ریسه می رفتیم... میز کنار پنجره...وسط های خوردن که کمی سیر می شدیم نطق من و برادرم باز می شد و شروع به تحلیل و نقادی فیلم می کردیم!!!....بعد که به اختلاف نظر بر می خوردیم یکی بدو می کردیم و دست آخر یا من چنگال را در بازو تپل او فرو می کردم یا او از زیر میز پاهای من را لگد می کرد و مامان که خنده کنان می گفت: خیلی خوب حالا! علما به اختلاف نظر برخوردند! غذاتون را بخورید. اگه بچه های خوبی باشید قبل اینکه بریم خونه می برمتون آب میوه و بستنی بخورید. برق چشم های ما که از شوق آب میوه و بستنی اختلاف های هنری را از یاد می بردیم... از فروشگاه که بیرون می آمدیم ار دکه روزنامه فروشی که نزدیک فروشگاه بود مامان برایم کتاب می خرید. قصه هیچ موش و خرگوش و اهو و لاک پشتی نبود که نخوانده باشم! و برای برادرم ماشین که این عشق به ماشین هنوز هم ولش نکرده است! البته الان دیگر نه نوع اسباب بازی آن!

از کنار سینما بلوار رد می شوم که سینمای خوب کودکی هایم است. مرا می برد به روزهای خوشی که هیچ موی سفیدی لابلای موهای مامان و بابا نبود. روزهایی که برادر صد و نود و پنج سانتی امروز من به زور تا شانه من می رسید و موهایش خرمایی روشن بود...موهایی که حالا دیگر مشکی است. از کنار سینما بلوار رد می شوم که دیگر سینمای کودکان نیست و فکر می کنم کاش بزرگ نمی شدم. اگر بزرگ نمی شدم دور چشم پدر هم چین نمی خورد، فشار خونش بالا نمی رفت، موهای سر و سبیلش سفید نمی شد و روز تولدش دیگر نمی خندید و نمی گفت: خوب! به اخر خط نزدیک تر شدم....تا دل من از شنیدن این حرف فرو بریزد. کاش بزرگ نمی شدم تا موهای سر مامان را ببینم که سفید می شوند و قلم مو و رنگ سفیدی را پنهان می کند و رگ های آبی دستان سفید مثل برفش را که بابا هنوز چه عاشقانه می بوسد. و خودم.... که دلم له له یک دم بی خیالی را می زند و یک لحظه که ذهن تهی باشد از دردها، دغدغه ها، واقعیت ها. راستی، آخرین باری که چهار نفری سینما رفتیم کی بود؟!

Permalink