فروغ شهاب را می شناسید؟ دختر یحیی دولت ابادی، مورخ و رجل سیاسی بنام است. خود او از نخستین زنان ایرانی بود که علی رغم محدودیت ها به مراتب عالی تحصیلی دست یافت. دکترای تعلیم و تربیت و روانشناسی از دانشگاه بروکسل بلژیک داشت و نویسنده، نقاش، مترجم و فعال فرهنگی بود. او در سال 1379 از دنیا رفت.آنچه در زیر می آید پاسخ وی به یکی او سوالاتی است در مصاحبه بکری تمیزی با وی در سال 1990 که در شماره سیزده فصلنامه "نیمه دیگر" به چاپ رسیده است.
- نظر شما درباره سیمون دوبووار که به جنبش فمینیستی خدمات زیادی کرده است چیست؟
- اصلن از او خوشم نمیاد. اما شانزده سال پیش نامه ای به سارتر نوشتم چون سارتر و برتراند راسل خیلی با شاه مخالف بودند و از جوانان ایرانی حمایت می کردند و تصمیم گرفتم با نوشتن این نامه از او خواهش کنم که به حمایت از جوانان ایرانی و مبارزه اش ادامه دهد. تصادفن کمی قبل از نوشتن این نامه شرح حال سیمون دوبووار را خوانده بودم. تصادفن ما هر دو در یک سال و یک روز به دنیا امده ایم. به عنوان شوخی در نامه ام به سارتر نوشتم که خانم سیمون دوبووار و من هر دو همسن هستیم. او این شانس را داشت که 50 سال با شما زندگی کند. اما اگر من به جای او بودم خیلی بهتر از او می شدم چون با توجه به استعدادم و فعالیتم در زمینه های مختلف، زندگی در یک کشور جهان سوم با کلیه محدودیت های ان، می توانستم به مراتب بهتر از این که هستم باشم. همچنین در مورد وضع ایران، محدودیت ها، خفقان سیاسی، از بین بردن افراد تحصیلکرد و مفید به حال مملکت مفصل نوشتم. اما چون سارتر نا بینا بود نامه را خانم سیمون دوبووار دریافت می کرد. از نامه ی من خوشش نیامد و هرگز به سارتر نداد. این را توسط دوست نزدیکی که انها را می شناخت فهمیدم. به گفته او سیمون دوبووار زنی بی نهایت حسود بود. آخرین کتاب سیمون دوبووار را که به انگلیسی ترجمه شده به اسم ((خداحافظ سارتر)) گوش کردم. در این کتاب او تنها خودش را بزرگ می کند.
بوی تند حسادتی که از لا بلای این جواب بیرون می تراود شامه شما را هم آزار داد؟ گفتمان مهوع خاله زنکی ان چطور؟ قیاس و خود کم بینی هم؟ این همان چیزی است که بزرگترین افت ها برای جنبش زنان است. اگر این مصاحبه را پیدا کردید حتمن بخوانید. سرشار است از کوکا کولا هایی که خانم شهاب پشت سر هم برای خود باز می کند و چماق هایی که بر سر دیگران می کوید. راستی! چه دلیلی دارد ادمی اگر از یک نفر تا این اندازه بدش می آید شرح حال چهار جلدی و قطور سیمون دوبووار را بخواند؟ یاد همین وبلاگشهر خودمان افتادم که نوشته ها و طرز فکر کسی را دوست ندارند اما بی صبرانه پشت در وبلاگ زنبیل گذاشته اند تا به محض به روز شدن سرازیر شوند و حرص خورند و بعد هم جفتکی و ناسزایی. همیشه از درک مازوخیسم عاجز بودم:)
پ.ن: در مورد پست قبلی برایم جالب بود که چند نفری از زوج هایی در ایران سخن گفتند که مرد خانه داری می کند و زن شاغل است. شخصن در ایران چنین نمونه هایی ندیدم. کنجکاو شدم بگردم و با چنین زوجی اشنا شوم. البته ببخشیدا! اون همه مطلب نوشتم همه را ول کردید فقط درباره سطر اخر نوشتید؟ داشتیم؟:)
Permalink |
Comments 10
.::
نظرات خوانندگان
چه شعر قشنگي از فروغ انتخاب كرده بودي...
javid :: 28 مرداد 1384 9:11 قֽظֽ
فرناز خانم: با سلام خوبي خانمي. راجع به اين پست آخري تو من فعلا به اصل مطلب كار ندارم ولي دختر اين چه عنواني است كه برايش گذاشتي؟ يعني توي فرناز هم وقتي مي خواهي بگوئي كسي دارد حرف بي ربط مي زند و يا به قول خودت براي خودش كوكاكولا باز مي كندمي گوئي كارش مثل حرف زدن بين زنهاست! آخ آخ برو دهنتو آب بكش. راستي فرناز " گفتمان خاله زنكي" يعني چه؟ اين عبارت را مردها در آوردند براي اين كه بزنند توي سر زنها و آن وقت تو هم از آن استفاده مي كني! فكر نكن فقط همين يكي است و نمونه هاي ديگر در زبان " شيرين فارسي" نيست. در نظر بگير به شعري كه بدو بي معني است چه مي گويند! و يا به كسي كه زيادي " مشنگ" باشد چه پيشوندي مي دهند! البته نمونه ها زياد است. من مي گويم كه من و تو حق نداريم از اين زبان استفاده كنيم. تو در اين مورد چه نظري داري؟ پس خانمي من اگر جاي تو بودم اين عنوان را عوض مي كردم و يك عنوان فارغ از جنسيت بر آن مي گذاشتم. درخصوص آن پست ديگرت در باره كار خانگي برايت مطلبي مي فرستم كه لابد مي خواني.
مواطب جسم و جانت باش و باز هم بنويس كه خوب مي نويسي.
با علاقه و ارادت هميشگي
احمدسيف :: 27 مرداد 1384 5:12 قֽظֽ
آقاي ميلاد از لطفتون منونم كه سعي كردين منو آگاه كنين تسليم من متقاعد شدم . از اين به بعد هم سعي ميكنم با كلمات بازي نكنم ديگه هم در اينمورد فكر نمي كنم كه چرا كلمه اي مثل نامرد تو ادبيات ما هست ولي كلمه نازن نيست به من چه شايد اختراع نشده خوب.ديگه هم كنجكاو نمي شم كه چرا وقتي يه پسر بچه شيطنت ميكنه بهش ميگن از تو بعيده تو ديگه مرد شدي ولي به دختر بچه نمي گن تو ديگه زن شدي و ... .
نيما :: 26 مرداد 1384 9:50 بֽظֽ
من اين خانم فروغ شهاب رو اصلآ نميشنا سم. بنظرم شما هم اصلآ سيمون دو بووار را نميشناسيد.اگر ميخواهيد مقدارى از واقعيت
را در مورد ايشان بدانيد مراجعه كنيد به نامه هاى ردوبدل شده بين
ايشان و سارتر كه در فرانسه منتشر شده ولى من عجالتآ به انها
دسترسى ندارم.
بعد از خواندن نامه ها و خرد و خاكشير شدن تصوير خياليتان ازخانم دوبووار ميتوانيد باخيال راحت فروغ خانم شهاب يا فرخزاد را روى سرتان گذاشته وحلواحلوا كنيد.
نيكو :: 26 مرداد 1384 7:08 بֽظֽ
ما هم به شما ارادت داريم آقا نيما، اينجا كامنت دوني فرنازه، محل قرار ملاقات كه نيست! :)) كلمه ي "نامرد"، نقيض مرد هست اما به معني زن نيست. گير دادن به كلمات كار درستي نيست هر چند قبلا خودم اين كار رو زياد مي كردم اما تصميم گرفتم ديگه اين كار رو نكنم چون مثمر ثمر نيست و وقت تلف كردنه.
پس كاري كن كه "وبلاگ فرناز به حاشيه نره".
ميلاد :: 26 مرداد 1384 2:06 بֽظֽ
فرناز خانم بخش نظرخواهي سايتتون خيلي به حاشيه ميره شما كه تجربه زيادي در اينمورد دارين نبايد بهانه دست كسي بدين اون از پست قبلي كه نوشته رو بي خيال شدن و هي پشت سر هم ليست نوشتن اينم از اين پستتون كه كل متن و ولش كردن هي راجع به مازوخيسم و تبرئه خودشون مطلب پرتاب مي كنن.كامنت آقاي بهنام رو هم كه خوندم فكر كردم يا من اشتباهي اومدم يا ايشون مطلب رو بجاي يه سايت سكسي آموزشي تصادفن !فرستاده اينجا!
ضمنا به آقاي علي نصرالهي هم بگين شما كه مي خواين مثلا از خانوما دفاع كنين نبايد از كلمه (نامرد) استفاده كنين چون اگه يكم فكر كني متوجه مي شين كه اين كلمه توهين به خانوماست. منتظر نظر آقا ميلاد هم هستم البته فكر نكنين فكر بدي دارم اا! نه ازش خوشم اومده بخدا.
نيما :: 26 مرداد 1384 1:36 بֽظֽ
خانم محترم، يکى از آن چند نفر من بودم، ولى نه با شما مخالفم، نه مازوخيستم، نه هيچ چيز ديگر، اگر واقعن دوست دارى با اين زوج آشنا بشى به من بگو تا شماره آنها را به شما بدهم. منظور من يه مشکل فرهنگى در جامعه ماست که زنها تمام حقوق اسلامى مثل مهريه و نفقه را مى خواهند و اگر احيانن به جايى هم رسيدند، نمى خواهند هيچ نقشى در اقتصاد خانواده داشته باشند. در ضمن از شما فمينيست ها خواهش مى کنم با هرچى مرد مى بينيد مخالفت نکنيد. من و اين دوستم هميشه سر رياست باشگاه «زن ذليلا» کل کل داريم.
کوروش :: 26 مرداد 1384 8:54 قֽظֽ
فرناز خانم , اجازه بدهيد اين متن را از يك ديد ديگر بررسي كنيم , من باور ندارم كه تنها فرصت ها و موقعيت ها باعث پيشرفت انسانها مي شود چه بسيار اطرافياني كه داراي امكاناتي بيش از ما بودند و درجا زدند و چه بسيار اطرافياني كه با محدوديت هاي بسيار خيلي بيشتر از ما پيشرفت كردند. تو بهتر مي داني كه ابداعات و اختراعات زاييده نياز است.اين محدوديت هاست كه مشوق ما براي تلاش بيشتر است. ما براي پيشرفت به همان اندازه به فرصت احتياج داريم كه به محدوديت. من اعتقاد دارم كه تا وقتي انسان مبارزه مي كند در حال پيشرفت و قويتر شدن است.
علي پاشا :: 25 مرداد 1384 10:56 بֽظֽ
بازم كه پ.ن دادي! من هم اتفاقا نسبت به اين كه همه در رابطه با اون نوشتن تعجب كردم! مطلبت رو هم بعدا مي خونم.
ميلاد :: 25 مرداد 1384 8:42 بֽظֽ
ميدوني بايد بخواهيم با تمام وجود وبراي اين خواستن باتمام وجود رمايه گذاري كنيم بايد بخواهيم كه طرحي نو در اندازيم وهر جا كه هستيم در حد توان خودمان روشنگر باشيم وهمين ديروز در محل كارم دوستم مي گفت همسر برادرم بعد از شام با اكراه سفره را جمع كرد چنانچه از اينكه به ديدنشان رفته بوديم معذب شديم تازه به برادرم گفت خيلي از سفره جمع كردن بدم مياد .واين در حاليكه وقت يائنها منزل ما مهمون هستند ما خيلي از اونها پذيرايي مي كنيم نمي دونم چرا نمي پذيرند كار خونه براي زنه !خوب من چي مي تونستم بگم در حاليكه همه نوچ نوچ مي كردند وحرف وعقيده ايشون را تاييد مي كردند .اهسته گفتم منم از سفره جمع كردن بدم مياد از ظرف شستن هم بدم مياد اونمهم احساسش را گفته تو هم اشتباه مي كني كه براي پذيرايي از يك مهمون كه در واقع خيلي هم به تو نزديكه انقدر خودت را اذيت مي كني راحت بگير كه انتظارت هم بالا نره .آخر حرفم همه ساكت بودند مي دونم تودلشون حرف من را تائيد نمي كردندولي اعتقاد من اينه اگر نمي شه خورشيد بود از ستاره بودن يا حتي از كرم شب تاب بودن نبايد رفرار كرد .مرسي از نوشته هاي خوبت فقط براي تاثير گذاري بايد دور از تعصب نوشت
فرزانه :: 25 مرداد 1384 8:10 بֽظֽ
|