گله می کردم از توهینی که روز و شب تحمل می کنیم، گله می کردم از فرهنگ نیم بندی که با سرعتی باورنکردنی در سراشیبی سقوط افتاده است، و از بدیهیاتی که همه این سالها از من و ما دریغ شده است. جوابم جمله ای کلیشه ای بود "نپرسید کشور برای من چه کرده است، بپرسید من برای کشورم چه کرده ام." گفتم می خواهم برایت چند تایی قصه تعریف کنم. حوصله اش راداری؟ پرسید قصه؟چه قصه ای؟ جواب دادم: از همان قصه هایی که به قول اخوان "قصه است این،قصه، آری قصه دردست."* و من هم لابد راوی قصه های رفته از یادم.از یاد رفته؟ واقعن از یاد رفته است؟!
پدر از کودکی هر یک از ما چند تصویر را بیشتر دوست دارد و هر بار تکرار می کند. به من می گوید: یادش بخیر! کلاس اول که بودی یادته می رسوندمت مدرسه و تو با اون روپوش و مقنعه سرمه ای جلدی از ماشین بیرون می پریدی و بدو سر بالایی دم مدرسه تون را بالا می رفتی؟ یادته همیشه خدا مقنعه ات کج و کوله بود. چند سال طول کشید تا یاد گرفتی مقنعه ات را درست سرت کنی؟ و می خندد...اینجا که می رسد اما من یاد تصویری تلخ از روزهای دبستان عدالت می افتم. ناظمی به غایت بد دهن و عصبی و انعطاف ناپذیر، با جمله معروفش" یک دونه می زنم توی سرت آدم بشی ها" و صف جوجه های لرزانی که ما باشیم و سرهای افتاده و چشم های وحشت زده ای که دوخته می شد به آسفالت خط کشی شده مدرسه و عذاب هر روزه از جلو نظام و سرود صبحگاهی و تهدید های ناظم که جیره روزانه مان بود. انقدر به ما می گفت سرها پایین، زمین را نگاه کنید که خیلی هایمان عادت کرده بودیم قوز کنیم و مادرم تا می دید باز قوز کرده ام می امد و با دست به پشتم می زد و می گفت: سر بالا! ستون فقرات صاف! ای خدا! چرا تو اینجوری 90 درجه می شینی و راه میری مادر جان؟ این قوز کردن از سرم افتاد اما هنوز هم وقتی تنها تو کوچه و خیابان راه می روم نگاهم به اسفالت خیابان است و وسط معجون متلک های مذکر های15 ساله تا 90 ساله که هر روز تحویل می گیری همیشه جمله هایی مثل" از سر به زیری ات خوشم اومد جیگر، بریم بترکونمت" هم هست. همه از این زن می ترسیدیم، گاه شب ها به خوابم می امد و من با چه اشکی از خواب می پریدم و می دویدم به اتاق پدر و مادر و فقط زمانی آرام می شدم که سرم را روی نرمی سینه های مادر می گذاشتم که بوی آرامش می داد و هنوز هم برای من مظهر امنیت است. کلاس چهارم دبستان برایم کاپشنی قرمز خریدند ...چقدر این کاپشن را دوست داشتم و اولین باران پاییزی که خیابان ها را خیس کرد با چه ذوق و شوقی این کاپشن را پوشیدم. صبح، سر صف که از صف سر پل صراط هم هولناک تر بود، زن که از بالای سکو مثل فرماندهان نظامی تک تک صف ها را با دقت نگاه می کرد طعمه ان روزش را پیدا کرد. من را از صف بیرون اورد و جلوی چشم آن همه شاگرد داد زد: خوشم باشه! خوشم باشه! این جلف بازی ها چیه راه انداختی؟ عروسی تشریف می برید؟ تکلیف آینده ات معلومه دیگه! نیم وجب بچه ده ساله هستی کاپشن قرمز می پوشی، بیست ساله ات بشه خانم رئیس شدی! امروز حق نداری بری سر کلاس، فردا هم با مامان یا بابای بی غیرتت میایی تا تکلیف ات روشن بشه!
نگذاشت سر کلاس برم، شب عین جملاتش را که معنی نیمی از انها را هم نفهمیده بودم را به پدر و مادرم گفتم و دیدیم که هر دو از عصبانیت قرمز شدند و پدر لب اش را جوید. فردا صبح با پدر به مدرسه رفتیم، شکنجه مراسم صبحگاهی تازه تمام شده بود و ناظم تو دفتر با معلم ها که هنوز سر کلاس نرفته بودند کشمش می خورد و خوش و بش می کرد. پدر را که دید باز به قالب عصبی و بد اخمش برگشت و پدر هنوز دهن باز نکرده شروع کرد به داد و بیداد که آقای سیفی! مدرسه را با عروسی اشتباه گرفتید؟ اینجوری می خواهید دختر عفیفه تحویل جامعه و اسلام بدهید؟ به بچه نیم وجبی رو می دهید که چی بشه؟ و... پدر آرام گفت صدات را بیار پایین و آرام مثل آدم بالغ حرف بزن....زن صدایش را بالاتر بود و مزخرف گویی های بیشتر کرد...پدر باز گفت صدات را بیار پایین، اینجا حموم عمومی سر محلتون نیست، مودب و آرام حرف بزن...زن دیگر جیغ می زد و می گفت بابای این نیم وجبی شما باشی و مامانش هم آن عروسک فرنگی لاک و ماتیک زده اینم همین میشه!.... کمتر از نیم ثانیه طول کشید...پدر منفجر شد و من برای اولین بار در زندگی ام فریاد پدر را شنیدم که عجیب هولناک بود... پدر داد می زد و حقیقت زن را فریاد می زد؛ داد می زد و می گفت صداتو سرت می ندازی بدبخت؟ به خیالت من هم مثل این بچه های طفل معصوم از تو عجوزه می ترسم؟ باد انداختی تو بوقت فکر می کنی کسی هستی فلک زده؟ واسه چهار تا نصفی بچه هشت و نه ساله ژست هیتلری گرفتی خیال کردی کلنلی، تیمساری چیزی شدی؟ از صدقه سر انقلاب هرچی بیمار روانی و مطرود اجتماعی لنگه تو بود شد آدم! شهر که شلوغ بشه قورباغه ها هم هفت تیر کش می شدند دیگه! کجا بزرگ شدی تو زنک؟ تو طویله؟ با عربده و فحش و توهین هایی که فقط لایقش خودت هستی و بس می خواهی کسب هویت کنی؟ خیال برت داشته که آدمی؟ یا داری شغل انبیا را دنبال می کنی؟ دهن کثیفت را باز می کنی و کثافت ذهنت بیمارت را حواله کوچک و بزرگ می کنی؟ چیکاره محلی؟ قداره کش؟غلط زیادی می کنی با بچه ای که تو خونه از گل نازک تر نشنیده با بد دهنی و ادبیات طویله ای که توش بزرگ شدی حرف می زنی....پدر فریاد می زد و می گفت و زن موش شده بود. مضحک و حقیرشده بود، برای فرو ریختن یک دیکتاتور، یک وحشی، یک زورگو یک تلنگر کوچک کافی است، یک صدای بلند تر، و یک صدای صریح که حقیقت بی ارزش اورا عریان سازد. قند تو دل معلم ها آب می شد، همه از این زن بیزار بودند و صابون او به تن همه خورده بود. دیکتاتور کوچولو مدرسه ما شکست و این فرو ریختن را چشم های بسیاری شاهد بود و گوش های بسیاری شنید. کوچک شده بود، خیلی کوچک...معلم ها که ان روز همه شاهد این قضیه بودند دیگر راحت جواب او را می دادند، والدین بچه های دیگر هم کم کم می امدند و شکایت می کردند از رفتار های به دور از هر گونه منطق این زن. دیکتاتور کوچولو مدرسه ما با همان یک تلنگر خرد شده بود. خرد...دیکتاتور کوچولو پدر یا مادرم را در مدرسه می دید جلو نمی امد و سرش را به کاری گرم می کرد. دیگر هرگز به من چیزی نگفت، نه به کاپشن قرمز ایرادی گرفت، نه کوله پشتی صورتی، نه صدای بلند خنده هایم در زنگهای تفریح. اما...اما هیچ وقت تحقیر هایی را که ده سالگی تحمل کردی جلوی چشم چند صد شاگرد که دوست و همکلاسی و همبازی تو هستند را فراموش می کنی؟
" و نپرسید کشورتان برای شما چه کرده است. بپرسید شما برای کشورتان چه کرده اید" کودک ده ساله چه باید برای کشورش انجام دهد؟ چه مسئولیتی دارد جز درس خواندن در ان سن؟ چه باید می کرد که نکرد و پاسخش تحقیر و توهین و خانم رئیس اینده خواندنش بود؟
قصه های درد را می نویسم. آنچه که تجربه کرده ام، تو هم تجربه کرده ای، می نویسم این تجربه های مشترک را. دنبال پاسخم. من این روزها هر کی را که می بینم می خواهم شانه هایش را بگیرم، تکانش دهم و از او بخواهم که پاسخ دهد. من جوابی می خواهم و در بساط همه تنها توجیه است و سکوت یا حداکثر اینکه اشتباه زیاد داشتیم... چه کنیم با این سیکل معیوب که موتورهایش باز با قدرت راه افتاده است؟ کودکان امروز و جوانان فردا هم؟ چند باره تکرار کنیم این چرخه را؟ قصه هایم را می نویسم، برای خودم، شاید نوشتن و بازخوانی اندکی از این خشم ، از این بغضی که دارد خفه ام می کند بکاهد و شاید...شاید هم خود پاسخی باشد به تمام چراهای سرشار از بغضی که راه گلو را بسته اند.
پس این مطلب ادامه ها دارد.
* جمله را از شعر "خوان هشتم و آدمک" زنده یاد مهدی اخوان ثالث وام گرفته ام.
Permalink |
Comments 10
.::
نظرات خوانندگان
درود.با كسب اجازه از بانو امشاسپندان و ساير دوستان گل. بله خانم ! درسته! قصه هاي درد را مينويسي .....قصه هايي كه هر يك از ما در قسمتي از آن قصه ها بازيگري كرديم و دستورات و فرياد هاي كارگردان را اجرا كرديم. كارگرداني كه اصلا صلاحيتش را قبول نداشتيم ........ كارگرداني كه خواسته يا ناخواسته باعث شد خيلي از ما ، خدا را گم كنيم و حتي ارزش هاي قابل احترام را هم زير پا گذاريم و ........ و از همه بدتر اينكه ، بعد كه قصه تمام شد و از آن نقش بيرون آمديم ، تازه فهميديم كه برطرف كردن اثراتي كه آن نقش در وجود ما گذاشته ، تا چه اندازه نياز به مجاهدت دارد و چه با معني حس كرديم اين واژه را : (( جهاد اكبر )) .... و چه بي استاد اين راه را طي كرديم و ميكنيم و ..... و چه همسفراني داشتيم كه در نيمه راه، زير اين فشار شكستند و با شخصيتي پر از تضاد ، تشكيل خانواده دادند و اين تضاد را به فرزندان خود منتقل كردند و ...... تكرار و تكرار .خوب همسفر! آيا وقتي كسي مريض است و از زندگي كردن مانند مردم سالم عاجز است، شما از او دليل ميخواهي؟ پس در مورد آنچه بر سر نسل من و تو گذشت هم به دنبال استدلال نباش. آنچه بود حجمي گنديده بود كه ميدان ديد و تركيد و نجاستش بر من و تو هم نشست. اين نجاست در مورد ناظم شما با آبي مطهر توسط پدر شما ( در آن مقطع ) پاك شد. اما در مورد تاثيري كه در دراز مدت بر من و تو گذاشت غسلي ديگر لازم است. غسل اين نجاست ، تفكر است ... بي تعصب و تاثيرپذيري ...... در آزادگي كامل..... و اين مجاهدت ميطلبد. مجاهدت در پذيرش حرفهاي درست از ناطق هايي نادرست...... و تشخيص حرفهايي نادرست از افراد ظاهرالصلاح. انجام همين عمل است كه بسياري از صاحب نظران فعلي از دل همان دوران و با گذراندن همان فشارها ، امروز به ميدان آمده اند. پس حتي به فرض روشن شدن مجدد موتور آن تفكرهاي كثيف، احتمال بروز بلوغي ديگرمنتفي نيست.ديگر اينكه به نظر من رشد ديكتاتورهايي كه با تلنگري فرو ميريزند ، اصلا نگران كننده نيست! ام جدا از بحث فوق -خدا آن روز را نياورد كه من و تو از فرط خستگي از ديدن و لمس كردن ، در دامي بيافتيم كه در آن فقط به دنبال دردها و ناميدي ها و ... بگرديم. نه ! خدا نكند اين اتهام بر ما وارد بشود. مزۀ ((تلخي)) هميشه بوده و واقعيت داشته و هيچكس آنرا تكذيب نكرده . اما يك نفر همواره سعي در اثبات وجود تلخي ميكند و ديگري تلخي را تكذيب نميكند اما همواره صحبت از استفاده از يك چاشني مناسب ، جهت برطرف كردن آن تلخي ميكند. شما ترجيح ميدهد كه هنر زيباي نويسندگي خود را صرف كداميك از اين دو راه بكنيد؟ ؟ بدرود.
نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 1 شهریور 1384 3:44 بֽظֽ
فرناز جون فكر ميكنم حرفاي تو هم كم كم داره كليشه اي مي شه همه از اون روزا شاكي اند حالا چيكار بايد كرد كه بچه هامون ديگه له نشن خدا نكنه حرفات تكراري بشه
دت :: 31 مرداد 1384 1:31 بֽظֽ
درود
من از سايت تريبون فمينيستي و يكي از دوستان با شما
اشنا شدم.
وب درجه يكي داريد.
لطفا بنو راهنمايي كنيد كه چه طور ميشه مقاله در تريبون فمينيستي قرار داد.
سپاس
نيما شمسي زاده :: 31 مرداد 1384 11:32 قֽظֽ
همه اونايي كه توي دهه 60 مدرسه ميرفتن از اين خاطرات تلخ دارند.مخصوصا دخترها. الان كه بهش فكر ميكنم باورم نميشه كه پوشيدن جوراب سفيد جرم بود...كفش و جوراب و روپوش و مقنعه همه يا سياه يا سرمه اي ونه حتي خاكستري!
چي به سر اعتماد به نفسمون اوردن با اونهمه تو سري سر صف و جلوي چشم بقيه؟ با اونهمه تلقين كه بايد برجستگيهاي طبيعي بدنمون رو قايم كنيم....چقدر طول كشيد كه دوباره ترميم كنيم اين اعتماد به نفس رو؟ كه از اعضاي طبيعي بدنمون نبايد خجالت بكشيم؟ تازه خيليها همونطور ترميم نشده مونده اند...به دورو برت نگاه كن. همينهايي كه زير بار همه جور حرف و متلك و ضايع شدن حقشون توسط مردان ميرن و تازه خيلي هم براشون عاديه. فكر نميكني ريشه اينها توي همين بلايي باشه كه توي مهمترين سالهايي تربيتي به سرمون اومده؟ چيزي رو از ما دزديدن...چيزي كه بهش ميگن بچگي و نوجواني.
شيرين :: 31 مرداد 1384 10:48 قֽظֽ
اعتراضي نيست! حتي اگه هر صفحه اي را باز كني كه به جاي ذره اي نوازش و محبت از نوع انساني اش فقط اعتراض باشه و بد و بيراه يا ضجه باشه و شكنجه... حتي اگه همه مون بچه هاي همون دوره بوده باشيم كه جز كتك و تحقير و چوب هاي اسلامي تو سرمون نخورده باشه... اعتراضي نيست! آرزو هامون حتي اگه الان هم مطرح بشن مشمول همون چوب ها مي شن كه اخيرا برچسب هاش عوض شده... عين عمامه با مارك نايك...
علي :: 31 مرداد 1384 9:28 قֽظֽ
فرناز گرامي: مثل هميشه بسيار زيبا نوشته اي و درعين حال بسيار متاثر كننده. ولي يادت باشد دوست من كه خشونتي كه به آن اشاره مي كني ريشه در فرهنگ خود ما دارد. منهم كه مي داني به زمان ناصرالدين شاه دبستان مي رفتم با همين توهين ها و خشونت ها روبرو بودم. يك بار دركلاس سوم دبيرستان معلم شيمي ما در پاسخ سئوالي كه پرسيده بودم بي جهت خواست مرا از كلاس بيرون كند و من نرفته بودم. آمد و مرا با كمربندم از جايم بلند كرد و تاب داد بطوري كه صورتم چند با رخورد به گوشه هاي نيمكت و بعد تا ده روز لبهايم كبود بود و لب وصورتم ورم داشت. يادم نيست شكايت هم كرديم يا نه و اگر شكايت كرديم نتيجه چي شد؟ ولي چون بفهمي نفهمي شاگرد درس خوان و عمدتا ساكتي بودم خيلي از معلم هاي ديگر تعجب كرده بودند كه چه شده است كه من به اين سرنوشت دچار شده ام؟ من هم بدون اين كه كل ماجرا را بگويم مي گفتم برويد از آقاي ..... معلم شيمي ما بپرسيد. چون سر كلاس سئوال زياد مي كنم او مرا كتك زد.... سالها بعد يك بار معلم شيمي از من كه ديگر براي خودم يك "مرد" شده بودم گله مي كرد كه خودمانيم تو هم خوب آبروي مرا بردي.... گفتم بابا دست خوش.... تازه به تو بدهكار هم شده ام....
راستي حتي در كامنت هائي كه براي خود تو مي گذارند تو رگه هائي از همين " خشونت" را نمي بيني!
ولي يادت باشد كه ما منتظر بقيه اش هستيم آ.... دبه در نمي آوري و تنبلي هم نمي كني....
با احترام وارادت هميشگي
احمدسيف :: 31 مرداد 1384 5:42 قֽظֽ
يادمه 10 سالم كه بود معلم ديني به ما گفت زاكتتون رو از زير روپوش بپوشيد برجستگي بدنتون مشخص نشه بچه 10 ساله و برجستگي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
shabnam :: 30 مرداد 1384 6:29 بֽظֽ
فرناز جان، مي دانم اين چراهاي بي پاسخ گاهي چقدر ذهن را مي خراشند، مي دانم اين قصه ها گاهي جز غصه هيچ نيستند، مي دانم اين توجيه هاي تكراري بيش از سكوت كلافه مي كنند...و خودت خوب مي داني يقه هر كس را بگيري و بپرسي چرا، يا نمي داند و يا فكر ميكند كه ميداند! و حتما ميداني هميشه بايد كسي مثل پدر تو باشد تا ديكتاتورهاي كوچك و بزرگ روزگارمان را خرد كند، تا ديگر خواهر و برادرهاي كوچكمان از اين تجربه هاي مشترك و چراهاي بي پاسخ به ستوه نيايند و مي داني راستش پرسيدن اين چراها شايد خودش آغاز يك حركت عظيم باشد...اميدوارم...
محيا :: 30 مرداد 1384 4:58 بֽظֽ
واقعا با خوندن اين مطلب متاثر شدم.اگرچه كه طعم تلخ اين توهين ها و تحقيرهاي دوران مدرسه رو همه ما چشيده ايم.چه من 19 ساله و چه شماي بيست و چند ساله.همش فكر مي كنم كه واقعا اين انقلاب چه بر سر ملت ما اورد ؟ كي بايد تاوان اين زجري كه مردم ما تو اين ربع قرن تحمل كرده بده ؟(البته زجر اونهايي كه مي فهميدند.) كه البته شايد اين سوال هم جوابي نداشته باشه.
مهيار :: 30 مرداد 1384 3:06 بֽظֽ
اين كه مي خوام برات بنويسم شايد ربطي به نوشته ات نداشته باشه اما يه دفعه معلمم واسه پدر و مادرم يه چيزي نوشته بود كه پاشن برن مدرسه. يادم نيس مادر يا پدرم نوشته رو خوندن و زير يكي از كلمه ها خط كشيدن و آخر نوشته اش اين رو نوشتن كه : يك غلط نوزده !
تاريخ شفاهي اسبق :: 30 مرداد 1384 1:10 بֽظֽ
|