زنگ زدند و خبر مرگ دوستم را دادند! خیلی ساده...دیشب ماشینی به او زده است و او درجا ضربه مغزی شده و تمام کرده است. راننده هم فرار کرده است. از صبح که خبر را شنیدم دستم را زیر چانه گذاشته ام، یک صفحه از متنی که باید ترجمه کنم جلو رویم است، و یک ورق سفید که قرار است برگردان متن را در ان بنویسم، یک ورق سفید که حالا دیگه پر از خطوط مورب و صاف و منحنی است.
دوستم هفت ماه پیش ازدواج کرد، با پسری که پنج سالی می شد یکدیگر را دوست داشتند و دو سالی هم سعی کرده بودند تا خانواده هایشان را راضی به این ازدواج کنند. تصویری که از این دو دارم روزهای برفی است که ما ساعت 6 تا 8 شب سر کار بودیم، آخرین کلاس روزی پر مشغله، و همسر این دوستم از ساعت 7:30 می امد جلوی موسسه، ماشینش را پارک می کرد و تو ان سوز و سرمای زمستانی پیاده می شد و تکیه به ماشینش می داد و به پنجره کلاسی که دوستم معلم ان کلاس بود نگاه می کرد. پنج دقیقه نگذشته مثل ادم برفی سفید سفید می شد و ما همیشه سر به سر دوستمان می گذاشتیم که این رومئو از عشق تو آخر سر ذات الریه می کنه! حالا من نشستم، زل زدم به دیوار روبرو و دارم فکر می کنم رومئو را که دیدم یا به او زنگ زدم چی باید بگم؟ کدام یکی از سیل جمله های کلیشه ای و کپک زده تسلیت که بوی نا می دهد می تواند مرهمی باشد؟ بهشت زهرا نرفتم...از این خداحافظی اخر و تشریفات مهوع ان بیزارم. به خودم قول دادم دیگه تشییع جنازه هیچ عزیزی نرم، نمی خواهم یادشون که می افتم آخرین تصویرشون و جنازه کفن پیچ و صدای لا الله و الا الله و جیغ و گریه ها را به یاد بیارم. می خواهم یاد ژولیت که می افتم همان تصویر رومئو سر تا پا سفید از برف و لبخند های عاشقانه ای که رد و بدل می کردند بیافتم:(
Permalink |
Comments 14
.::
نظرات خوانندگان
وای چقدر وحشتناک...مواظب خودت باش و غصه نخور.
سيبيل :: 3 شهریور 1384 7:48 بֽظֽ
تسليت ميگم!انشالاه كه بهشت سهمش باشه!!
mosbatboys :: 3 شهریور 1384 5:37 بֽظֽ
خيلي متاسفم (البته به اين دليل متاسفم كه كار ديگري جز متاسف بودن بلد نيستم)...
دايي ناصور :: 2 شهریور 1384 0:43 بֽظֽ
درود.با كسب اجازه از بانو امشاسپندان و ساير دوستان گل. فكر ميكنم هيچ كس نميخواهد كه خاطره مراسم تدفين كسي را تجربه كند. اما احتمال اينكه شايد حضور ما باعث تسكيني هر چند اندك براي صاحبان آن درد و يا شايد روح آن مرحوم باشد، موجب ميشود كه بعضآ خواسته خود را كنار بگذاريم و در آن مراسم شركت كنيم ...... و اين عمل مسلمـآ تاثير مثبتي بر عزيزان بازمانده خواهد گذاشت. بدرود.
نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 1 شهریور 1384 3:56 بֽظֽ
متاسفم عزيزم، خيلي ناراحت شدم. راستي جمعه با گروه برنامه كهريزك داريم، اگه خواستي بيا، سر حالت مي اره.
اروس :: 1 شهریور 1384 2:15 بֽظֽ
لعنت به من كه اين پستو خوندم . امروز به اندازه كافي دپرس وداغون بودم .
صبرا :: 1 شهریور 1384 10:53 قֽظֽ
آدم اين حرفا رو فك مي كنه بزنه. يكي اينكه الخيرفي ما وقع. يكي اينكه يكي از امامها يادم نيس كدومشون مي گن كه براي دنيات طوري زندگي كه انگار تا ابد زنده اي و براي آخرتت طوري زندگي كن انگار كه يه لحظه ديگه از دنيا ميري. يا اينكه عمر طولش مهم نيس - عرضش مهمه. اما وقتي براي عزيز خودت چيزي پيش بياد نمي دونم چي ميشه گفت.
تاريخ شفاهي اسبق :: 1 شهریور 1384 9:20 قֽظֽ
خیلی وحشتناکه..
خلوتگاه :: 1 شهریور 1384 8:57 قֽظֽ
يك جوري شدم. از اين مردن هاي ناگهاني هم مي ترسم هم بدم مياد . پرگلك جون اين چيزا خواستن نداره.
مريم گلي :: 1 شهریور 1384 0:20 قֽظֽ
کدام یکی از سیل جمله های کلیشه ای و کپک زده تسلیت که بوی نا می دهد می تواند مرهمی باشد؟ بله هيچ كدام نميتوانند مرهم باشند. البته انتظار مرهم هم نمي توان داشت. طلب مرهم از غير طبيب؟ امشب شبه مهتابه حبيبم رو مي خوام حبيبم اگر خوابه طبيبم رو مي خوام......
تابو :: 1 شهریور 1384 0:07 قֽظֽ
شرمنده , ميدونم بي جاست ولي بايد در رابطه با متن قبليت بگم كه من دوران دبستان كانادا درس مي خوندم .. عزيزم هر مدرسه اي قانوني داره و اونجا هم مدرسه ما جز 3 رنگ نميشد پوشيد و معلم فرانسه ي من آنقدر بد اخلاق بود كه هميشه خودم رو خيس مي كردم ... و شكايت هيچ والدي ماثر نبود ..هر چند از خارجي ها انتظاري جز اين نيست . از مسلمون هامون انتظار داريم !! ولي خوب همچين هم غير عادي نيست مدارس ما!!!!
من :: 31 مرداد 1384 5:54 بֽظֽ
متنه قبلت رو ظهر خوندم اومدم الان كه كامنت بزارم ديدم يه آپ كردي !! اونم از چه نوعيش!!!! خيلي متاسف شدم ..تسليت ميگمممم
من :: 31 مرداد 1384 5:42 بֽظֽ
فرناز عزيز: سلام. چه مي شه گفت؟ و چه مي شه كرد؟ خيلي متاسف شدم و با منتهاي صميمت به تو تسليت مي گويم. سرت سلامت دوست من.
با احترام
ايرج
احمدسيف :: 31 مرداد 1384 5:18 بֽظֽ
تسليت
ميلاد :: 31 مرداد 1384 3:47 بֽظֽ
|