Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

شنبه ۵ شهریور ۸۴

به چپ، راست!(2)

 



خیلی طول کشید...خیلی روزها و ماه ها و سال ها آمدند و رفتند تا درک کردم معنی واژه "نفرت" را. نمی دانم آدم نوستالژیکی هستید یا نه. نمی دانم میان هیاهوی بوق ماشین ها و صدای بلند راننده تاکسی های خطی، یا بالا رفتن از پل عابر پیاده که این روزها برقی شده اند، یا شب های پر ستاره ای که انگشتان را به دور گرمای لیوان چای حلقه می زنید چه اندازه غوطه ور می شوید در تاریک و روشن روزهای گذشته. زیاد غوطه ور می شوم در خاطرات و کوچکترین نشانی می تواند پرتابم کند به روزهای دور....گاه خیلی دور، به یک روز تابستانی چهار سالگی یا یک عصر برفی پنج سالگی.
من زیاد دلتنگ می شوم...دلتنگ آدم ها، روزهای رفته، پنجره ها، گلدان های حیاط خانه مادر بزرگ و ان ایوان درندشتی که جایش را به ساختمان دراز بی قواره ای با پنجره هایی دلگیر داده است و حتی دلتنگ خرت و پرت های روزمره. کسی، جایی، یک روز دلگیر پاییزی به من گفت زیاد دلبسته محیط ات هستی، هر چند سعی می کنی نشان ندهی و تظاهر کنی حتی به رهایی از مکان و زمان. من همان لحظه دلتنگ عروسکی شدم که موهایش آبی بود، یک جور آبی بور و برادرم روزی محض شیطنت تکه ای از خرمن موهای ابی بور مانند عروسک را قیچی کرد و چه اشکی ریختم من برای دسته گیسوی کنده شده. همین است شاید که نتوانسته ام دل بکنم از سرزمین نفرین شده و اندکی فاصله گیرم از نغمه شومی که لا بلای برگ درختان تنومند چنار خیابان های شهر زوزه می کشد.
وقتی غوطه ور شدن در گذشته ها پاره ای از عنصر وجودی ات شود، بارها دوره می کنی تصویر ها و لحظه های این فیلم پر فراز و نشیب زندگی را و انگشتانت خوب می شناسد جنس کهنگی ورق های زرد شده این دفتر زندگی را. میان هر بار دوره کردن، کشف و شهود درونی دیگری را طی می کنی و حقیقت تلخی ها و زشتی ها و سختی ها قطره قطره نفوذ می کند در تو و دیگر گریز نخواهی داشت از این کشف و شهودی که جا خوش می کند میان سلول های تن تو. و انگاه است که معنا می گیرند بسیاری از خاطرات و تصویر های دور؛ زمستان های سرد و صبح الطلوع های پشت زندان رجایی شهر، روزی که در راهروهای طویلی که انگار تمامی نداشت می دویدی و نمی خواستی وارد شوی به ان اتاقک، یا دست های لرزان خاله جوانی که ان صورتی ملیح جا خوش کرده روی لبانش را با دلهره پاک می کرد. و کلمه چهار حرفی "نفرت" نرم نرمک بیرون می آید از پشت همه ان واژگانی که پس راندیشان به عقب.
شش ساله که بودم، مادر بزرگ مادرم-که روحش آرام باد- من را نزدیک خود نشاند، در همان گوشه اتاق بزرگی که ایوانش باز می شد به درخت توت پر شاخ و برگی که از عزیز ترین خاطرات کودکی های من است و برایم از "خدا" گفت. ان روز گفت "باید" خدا را دوست داشته باشم و "ایمان" داشته باشم به وجود ازلی و درگاهش که اگر غم و مصیبتی را نثارت می کند صبرش را هم می دهد و نگاهش خیره ماند به درخت توت. درخت توت را پدربزرگم با دستان خود در باغچه پر گل خانه کاشته بود،خانه ای که در ان مهربانی مواج بود روی جیرینگ جیرینگ استکان های چای و شاخه های یاس های سفیدی که هر صبح پدربزرگم مشتی از انها را می چید و میان سفره صبحانه می گذاشت و چند تایی را در دامن مادر بزرگم، و چه لطیف بود این شیوه ابراز علاقه. مادر بزرگ مادرم گفت از همین حالا یادم باشد که خداوند" حاجت الحاجات" است و من سعی کردم تلفظ کنم این لغت دشوار را و او خیره شد به درخت توتی که پدر بزرگ با دستان خود کاشته بود. پدر بزرگ سال قبل فوت کرده بود و تا سال ها بعد مادرش می نشست و ساعت ها با درخت توت حرف می زد و درددل می گفت.
طول کشید...طول کشید تا معنای "باید" ان روز مادر بزرگ مادرم را درک کنم با همه گوشت و پوست. من چقدر شوریدم، طغیان کردم، چقدر سر ان حاجت الحاجات فریاد زدم. زمستان گذشته بود، یکی از همان شب هایی که برف بی امان می بارید، دوست عزیزی که بسیار دوستش دارم من را به خانه درویش همسایه شان برد که می گویند بنام است و سال هاست این سنگلاخ رسیدن به معبود را آهسته و پیوسته طی کرده است. من انجا هم شورش کردم، گفتم نمی خواهم این خدایی را که تنها می گذارتت و تو بنده را دور می کند از خویش. تکه ای از شعر "عصیان بندگی" فروغ را خواندم...مرد درویش چه عمیق زل زد به چشمان من و چه ارام و قاطع گفت: دلت می خواهد حذفش کنی از زندگیت اما نمی تونی. می دانی چرا؟ چون ان خدایی که امروز بر او شوریدی دوستت دارد، بسیار زیاد. عیبی ندارد؛ هر چقدر می خواهی طغیان کن، سرش داد بزن، دعوا کن، این ها همه نشان از ان دارد که برایت ابدن بی اهمیت نیست پروردگار. هر چه می خواهی بیرون بریز تا تهی شوی از خشم که اگر خشم بماند با ادمی ویران می کند انسانیت را. مرد درویش شاید خود نمی دانست که چه نکته مهمی را بازگو کرد به من. من نسخه درد را یافتم.
"نفرت" را خوب شناختم وقتی دستان جستجوگر وارد حریم شخصی من شدند، وقتی کیف مدرسه ات، این شخصی ترین حریم ها را زیر و رو می کردند پی نوار کاستی،مداد چشمی، آیینه ای حتی. وقتی دستبند زدند بر دستان یکی یکی دوستانت و عزیزانت و تو ساعت ها اشک ریختی به یاد عزیزی که پشت سردی میله ها آسمان را نمی بیند. "نفرت" را می فهمی وقتی دستان معلم پرورشی دوره راهنمایی به زور از دستشویی تو را بیرون می کشد و کشان کشان می برد به مراسم نماز جماعت اجباری و پخش ده هزار باره فیلم وهم اور اقای مخملباف، اجباری درمدارس.
مرد درویش خود نمی دانست چه نسخه کارسازی را معرفی کرد. گفت داد بزن، گریه کن، شورش کن، هرچه می خواهی بیرون ریز تا تهی شوی از خشم که خشم اگر بماند ویران می کند ادمی را. و من گریه می کنم، زیاد...شورش می کنم، فراوان...تهی می کنم خویش را از خشم که ویران نکند انچه را که "ادمیت" من است. فقط در این صورت است که می توانی باز بخندی، لذت بری از بوی خوش قهوه، از زمزمه کردن آهنگی از جون بائز، و ذوق کنی از خریدن روسری الوان تازه ای یا چاپ کتابی از نویسنده محبوبت.اگر تهی کنی خویش را از خشم، می توانی باز دوست داشته باشی و بیقرار نگاهی شوی که دوستت دارد. می توانی لذت بری از پرسه زدن "در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملیست" *...و حتی اگر هزار متلک بشنوی شانه بالا اندازی به نشانه باکی نیست! و لذت بری از سلام کردن به همسایه پیر طبقه پایین و آب طالبی "آبمیوه توچال" و صف عریض جلو گیشه فروش بلیط تئاتر شهر و مکالمه های تلفنی شبانه بی پایان و... نمی گذارم واژه چهار حرفی" نفرت" لانه کند در گوشه ای از قلبم و رخنه کند برسلول های مغزم، هرگز. که این تنها راه "زندگی کردن" در هنگامه سختی ها است و بس.


* جمله را از شعر "ای مرز پر گهر" فروغ فرخزاد وام گرفته ام.

Permalink