کتابی می خواندم به نام"آمریکا وجود ندارد!" مجموعه داستان های کوتاه پتر بیکسل، نویسنده آلمانی که بسیاری او را استاد کوتاه نویسی می دانند. درون مایه داستان ها بیشتر تنهایی آدم ها هست و نداشتن مخاطب و دوری آدم ها از یکدیگر حتی وقتی به هم نزدیکند. فکر کردم شاید بد نباشد لذت خواندن یکی از داستان های این مجموعه را با شما قسمت کنم.
مردان
دختر نشسته بود انجا. اگر کسی می پرسید از کی، جواب می داد:((همیشه، من همیشه اینجا می نشینم.))
او اینجا منتظر است. منتظر یک دوست، منتظر یک همکار، در انتظار قطار، منتظر غروب.
گارسون که قهوه را می آورد، لبخند دوستانه ای می زند. دختر کیفی قرمز دارد، و این کیف چنان متعلق به اوست که فقط یک کیف قرمز ممکن است این قدر به خانم های جوان تعلق داشته باشد. پیش هم آمده بود که کسی قهوه ای مهمانش کند، اما بعد، دوستش و یا قطار که می آمد، دختر تشکر می کرد و می رفت.
امروز در اداره به او گفته بودند، رئیسش گفته بود، که مهربان است، و او داشت با کیفش بازی می کرد.
آدم فکر می کند زنان زیبا نباید منتظر بمانند. فکر هم می کند او جوان است. آدم با خودش می گوید که کاش دختر کمی سرحال تر بود.
آدم می دید که پکهای عمیقی به سیگار می زند و دود را پایین می دهد. می شد فهمید که این کار را از دوستی یاد گرفته است.
قطار ساعت شش و نیم حرکت می کند. نگاهش می کردند که چطور دگمه های پالتوی تنگش را باز می کند، درش می آورد، پوست از تن جدا می کند، بعد دوباره می پوشدش، خودش را نرم توی آن جا می دهد و به پشتش دست می کشد.
دهان بزرگی دارد.
موهای قشنگی دارد.
کوچک و ظریف است.
صدایش را می شناختند:((یک قهوه لطفا-متشکرم-خداحافظ.))
صدای نرمی داشت.
چشمان آهویی. می شد از او چیزی پرسید. گارسون پرسید:((چی میل دارید؟))
دخترکی کوچولو است. چیزی است کوچولو. یک عروسک، یک پروانه. آدم به اینها هم فکر می کرد.
می شد از او چیزی پرسید.
دستان ظریفی دارد.
اینجا منتظر است. منتظر یک دوست، منتظر یک همکار، در انتظار قطار، منتظر غروب.
دخترکی جوان است.
وقتی کسی چیزی از او بپرسد، دیگر یک زن است.
"آمریکا وجود ندارد!"، پتر بیکسل، ترجمه ی بهزاد کشمیری پور، نشر مرکز.
Permalink |
Comments 9
.::
نظرات خوانندگان
آه
سارا محمدی :: 21 شهریور 1384 11:11 بֽظֽ
فرناز خانم: سلام از آشنائي با وبلاگ شما خيلي خوشحال شدم. نوشته هاي شما خيلي خواندني و مفيدند. خسته نباشيد و باز هم بنويسيد.
كيانوش :: 15 شهریور 1384 5:10 بֽظֽ
سلام ... كاش حالا كه اين همه زحمت كشيديد و داستان را نوشتيد براي ما كه سواد ادبي مان خيلي خيلي ناچيز است و حتي رمان هاي يلدا و گندم از م.مودب پور و حتي چيزهاي رواني مثل دانيل استيل را هم نمي فهميم يك مقداري شرح و توضيح اضافه مي فرموديد كه سرمان بشود اين قصه معني اش چه بود و منظورش ؟؟ جدا .... اينكه وقتي چيزي از او بپرسد ديگر يك زن است يعني چي ؟
امير پيرزاد :: 15 شهریور 1384 0:21 قֽظֽ
يك داستان كوتاه، خيلي كوتاه....
درود . با كسب اجازه از بانوي صاحب خانه و ساير ميهمانان گل. داستان كوتاه زير نوشتۀ خودم است اما داستان من نيست..... داستان يك دوست است .....يك دوست داشتني ..... يك گل .....كه قبل از همه ،خدا او را پيدا كرد. من سالها قبل از او وارد كرۀ گردو شكل زمين شدم، اما به نظر ميرسد خداي بزرگ او را قبل از من بوسيد.چه كسي باور ميكند كه الان كه صحنۀ آن بوسۀ خداوند را بر سر آن گل ، تجسم ميكنم اشك در چشمانم حلقه زده.... القصه ! يك روز يك گل چشم باز كرد . چشمي كه خدا به او داده بود. با آن چشمان ناز كه در ناز بزرگ شده بود رو به خدا كرد گفت : چرا به همه زيبايي ندادي؟ چرا همه در ناز بزرگ نميشوند ؟ چرا همه خانواده شان مثل من نيست؟ بزرگ تر كه شد و ناز تر و عميق تر ، عدالت صاحب اصلي آن دو چشم را زير سوال برد و خود او را نيز ! به آخر طغيان كه رسيد، خداوند به او نگاه كرد. گرچه آن دو چشم ناز رو به سمتي ديگر داشت. خداوند دوباره نگاه كرد. اين بار به جايي كه منبع توليد طغيان بود .لبخند زد و آنجا را بوسيد. آن دو چشم ناز رو به سمتي ديگر داشت . پس به ناچار جاي آن بوسه درد گرفت. درد گرفت تا امانت دار آن دو چشم را متوجه كند. گل متوجه نشد . پس جاي بوسه ، ريشه دواند و بزرگ شد. به اندازه يك گردو كه رسيد ، گل به زمين خورد. خداوند ميدانست كه آن گل زيبا لجباز است. گل پيش باغبان رفت. باغبان گفت: درماني ندارد. تو بزودي پژمرده ميشوي و خاك ميشوي. باغبان گفت: فقط راهي هست مبهم، كه هزينه آن زيبايي توست. گل قبول نكرد. باغبان به او يادآور شد كه (( اين يك حركت بچه گانه است و تو بايد تن به آن راه مبهم بدهي )). گل گفت ميخواهم زيبا بميرم. گل لج كرد! همين لجاجت او، موجب شد كه با سعي تمام ياد بگيرد كه براي زنده ماندن و افزودن به زيبايي باغي كه در آن متولد شده و نسبت به آن متعصب است، بايد و بايد وحشيگري و تلخي و كشندگي آنچه در درون آن بافتۀ گردو شكل ميگذرد را فراموش كند. بارها وزن آن (( گردو شكل)) گل را به زمين زد. اما گل لجباز بود و بلند شد و خود را تكاند و ايستاد و باز در آن باغ طنازي كرد. بي آنكه سبزينه هاي ديگر بفهمند كه دليل اين خم و راست شدن ها چيست. روزها گذشت و روزي باغبان با نگاهي نوميدانه به گل نگريست. او آمده بود كه نگاهي سطحي بكند و براي پيش بيني خود تائيدي بگيرد. اما آن نگاه به گل خشك شد. نه به زيبايي گل. كه به حاصل تلاش گل. به آن (( گردو شكل)) كه خرد شده بود زير فراموشي و اميد و تلاش گل.....! گل اين راه را طي كرد ، با ايمان و مصمم . تنها و بدون باغبان. خدا ميدانست كه گل لجباز است. .... و براي هر كس راهيست ....... و راه همه زيبا بودن نيست..... و داستان تمام شد. شايد ما اگر جاي آن گل بوديم با تمام وجود ميفهميديم كه راه رويارويي با مصائب اين دنيا، تمركز فكر بر وحشيگري و تلخي و كشندگي آنچه در درون اين كرۀ گردو شكل زمين ميگذرد نيست. خداوند گل را بوسيد. بوسه اي جاودانه ..... خدايا پس زنبيل ما چي شد؟ ما كه زودتر اومده بوديم. ...... بدرود.
نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 13 شهریور 1384 5:29 بֽظֽ
سلام . باكسب اجازه از صاحب خانه و ساير ميهمانان گل. من به شخصه بگويم كه خيلي منتظر يك متن پر انرژي و شاد و اميد دهنده كه با قلم زيباي شما به رشته تحرير در آمده باشد هستم. يك متن زيبا كه در آن نشاط حاصل از چيره شدن ، حس شود. چيره شدن بر سوالي يا مشكلي يا... چه كسي ميداند؟ شايد اثر تشويق و اميد دادن ، از تنبيه و ترساندن ، كاري تر عمل كند. آمده ايم كه تجربه كنيم. بيا اين را هم تجربه كنيم. اين همه تحليل كرديم و يادآور خطرات شديم. بيا اين بار با هم، به اتفاق همه ميهمانان مجلس شما ، بخنديم..... بخنديم و بخندانيم .....بي دليل تر از هميشه..... بدرود.
نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 13 شهریور 1384 3:13 بֽظֽ
من در حال تحقيق براي ساخت مستندي درمورد زنان هستم ... به كمك شما نياز دارم ... لطفا شماره تماسي به من بدهيد ...
سپاسگذارم ...
رضا :: 11 شهریور 1384 8:27 بֽظֽ
وقتي كسي چيزي از او بپرسد يك زن است يعني چي ؟
شهاب :: 10 شهریور 1384 4:23 بֽظֽ
دختر جان،
وقتی شاهکار می نويسی کامنتش را مي بندی که من نتوانم قربون صدقه ات بروم!
نوشته قبلی ات شاهکار بود...من هنوز کابوس اين لحظات نفرت انگيز را می بينم.
از دادن لينک در سايت زنان هم ممنونم! خيلی ممنونم
سيبيل :: 10 شهریور 1384 9:23 قֽظֽ
خیلی داستان زیبایی بود
مرسی از اینکه با ما قسمتش کردی.
در شرایطی که هستم باعث شد یک کم ناراحت بشم. احساس کردم مثل اون دختره هستم که...
من هم داستان زندگیم رو نوشتم. البته کمی طولانیه. موفق باشی
یک عاشق قدیمی (فری ناز) :: 9 شهریور 1384 9:43 بֽظֽ
|