می دونی! این روزها دوباره بحث حمله نظامی بالا گرفته است. از تاکسی گرفته تا سر میز شام مهمانی های خانوادگی بحث فعالیت های هسته ای ایران و امکان تحریم یا حمله نظامی، شاه بیت صحبت ها است. می دونی! افکار عمومی روز به روز بیشتر موافق تحریم و از اون بدتر حمله نظامی می شوند. باورت نمی شود اگر بهت بگم که چند روز پیش چه کسی در دفاع از حمله نظامی حرف زد! لابد دهان من خیلی باز مانده بود یا از چشم هایم حیرت می بارید که خودش شرمنده سر پایین انداخت و گفت خسته شدیم دیگه! خسته...می دونی! دیگر خوب درکشان می کنم، هر چند هرگز تایید نمی کنمشان.این روزها، کم ندیدم افرادی را که از دقیقه نود ویزا دادن به حداد عادل ذوق زده شدند...کم ندیدم اشخاصی را که گوش به اخبار می دهند و از احتمال فرستادن پرونده ایران به شورای امنیت لبخندی پت و پهن بر لب می اورند و لابد هیچ فکر نمی کنند به بچه های کوچکی که شیر خشک می خواهند و نبود شیر خشک باعث مرگ انها می شود. و لابد حقارت نفت در برابر غذا را هم درک نمی کنند. حقارت؟شاید حق هم دارند...مگر غیر از این است که سال ها است درد حقارت چاشنی زندگی هایمان شده است؟ آنقدر که خیلی مواقع اصلن دیگر متوجه ان نیستیم؟ یادت می آید یک بار بهت گفتم مدام می گوییم دیگر از این بدتر نمی شود؟ و هر روز بدتر و بدتر می شود، حقارت و ذلت بیشتر و بیشتر، و ما سر تکان می دهیم، تن می دهیم به حقارت و ذلت بعدی و باز زیر لب می گوییم دیگر محال است از این بدتر شود...اما باور می کنی که این روزها این برق شادی را که احتمال تحریم و حمله نظامی در چشمان مردم سرزمین نفرین شده می نشاند درک می کنم؟ با تامل که نگاه می کنی، پشت این شادی و "بهتر! بگذار امریکا حمله کند از دست این ها راحت بشیم" درد مشترکی می بینی که اسمش "بی پناهی" است. ما، ملت بی پناهی که از سر استیصال به هر ریسمان پاره که سهل است، به دم مار هم چنگ می زنیم و ذوق زده چشم می دوزیم به دهان بوش و کاندولیزا رایس و همراهان بریتانیایی...دلم ماتم این حجم عظیم "بی پناهی" را گرفته است، به گربه نشسته ای که هر یک از ما یک هفتاد میلیونم ان را به ارث برده ایم نگاه می کنم و لابلای سبزی های گیلان، خشکی های سیستان و بلوچستان، هرم گرمای آبادان، خنکای تبریز و هر گوشه این خاک دنبال طلسم شومی هستم که اینگونه سرنوشت ما را نفرین کرده است و دلم می گیرد برای آوارگی و در بدری هایمان. برای کوله باری که با نفرت می بندیم، و خشمی که در دلهایمان لانه می کند و دست اخر با همان خشم گربه ی نشسته را ترک می کنیم، هر یک به راهی، تا یکی از ما را به جرم موی سیاه سر مواخذه کنند، دیگری را بابت گذرنامه زرشکی و آرم طلایی پرچم کشور که بر زمینه زرشکی جلوه نمایی می کند، یکی دیگر از ما را به جرم مسلمان بودن و...و نگاه ها و پرسش هایی که مدام یادت می آورند که اینجا غریبه ای، غریبه... در گربه نشسته هم غریبه ایم، می دانی که؟ خودی و غیر خودی؟نه! نه...اشتباه می کنی. خودی و نخودی...و من و تو و ما نخودی های درمانده ای هستیم که حتی یک هفتاد میلیونم ارث پدریمان هم از ما دریغ شده است و آوارگی... و درد... و معلق بودن. هویت و شادی را در کدام یک از پیچ های سرنوشت ساز تاریخ گربه مان گم کرده ایم؟
Permalink |
Comments 14
.::
نظرات خوانندگان
وقتي بيشتر از 80 درصد مردم ما عامي هستن و به هيچ چيز جز زنده ماندن فكري نمي كنن و مطمئني كه با 20 درصد بقيه هيچ كاري از پيش نمي ره چاره اي نداري جز اينكه تو هم خودت رو بزني به بي خياي يا نهايتش اگه خيلي دلسوز باشي سعي مي كني در عرض 50سال اينده اونا رو قانع كني و وادارشون كني فكر كنن اين به نظر من مشكل اساسي همهي اوناييه كه درك مي كنن
سميه :: 25 شهریور 1384 3:14 بֽظֽ
درود هم میهن با نامه یی به سازمان ملل متحد برای جلو گیری از سد سازی بر تنگه بلاغی و پاسارگاد به روزم یاری ام کن
زردشت :: 24 شهریور 1384 1:28 بֽظֽ
سلام .فرناز عزیز من هر زمان به وبلاگم سر بزنم کامنت های مشکوک را پاک می کنم . جواب این ویروس ، هم خاموشی ست . شاد باشی
آونگ خاطره های ما :: 23 شهریور 1384 7:06 بֽظֽ
سلام فرناز خانم... قلمت رو خیلی دوست دارم.... عالی بود با اجازه لینکت رو می ذارم تو وبلاگم... باز هم می خوام بهت سربزنم.
صدف :: 22 شهریور 1384 10:28 بֽظֽ
اگر شما هم مثل هفتاد ميليون نفر ديگه درد ماندن را ترجيح ميداديد حالا اينقدر از بي پناهي و غريبگي دم نميزديد. از شما متنفرم. از دلسوزيتان حرفهايتان . كه هيچ يك از ته دل نيست.
يك ايراني :: 22 شهریور 1384 4:34 بֽظֽ
درود. با كسب اجازه از بانوي صاحبخانه و ساير ميهمانان گل. 2- يكي بود يكي نبود ، مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت: اين كار شما تروريسم خالص است! پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!! وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت: ((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))- پائولو کوئلیو ................................بدرود.
نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 22 شهریور 1384 9:32 قֽظֽ
درود. با كسب اجازه از بانوي صاحبخانه و ساير ميهمانان گل. 1- ميگويند دو نفر در زندان، كاغذ به دست به دريچه كوچكي كه رو به بيرون داشت نگاه ميكردند و نقاشي ميكردند. هر دو در شرايط يكسان بودند اما يكي ديوار خاكستري و ميله هاي دريچه سلول را كشيد و ديگري مناظر زيباي دور دست را . به هر حال ميخواستم از اين همه واژۀ زيبا و داراي انرژي مثبت مثل ((حقارت)) ، ((درماندگي)) ، ((بي پناهي)) ، ((مرگ)) ، ((هر روز بدتر ميشود)) ، ((ذلت)) ، ((درد)) ، ((ريسمان پاره)) ، ((ماتم)) ، ((نفرين)) ، ((آوارگي)) ، ((دربدري)) و ... كه براي ما (خوانندگان شما) جمع آوري كرديد، تشكر كنم.
نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 22 شهریور 1384 9:32 قֽظֽ
امدم از حقارت حرف بزنم.. نمي دوام حس همزاد پنداري عجيب الان من با متن تو بود كه باعث شد .. حقارتم را حس كنم
من الان اومدم كتابخانه دانشگه هاپكينز در آمريكا تا روزنامه بخونم... به عمد هميشه كامپيوتري را انتخاب مي كنم كه پشتم به ديوار باشه. كه آدمها از عكس رييس جمهور روي صفحه اول روزنامه نفهمند كه من اهل كجام... تازه روزنامه ها را كوچك ميكنم تا عكس ها از دور ديده نشود... اگر كسي رد بشود صفحه را مي بندم...اين حقارت نيست.... ؟؟
من وقتي متن تو راخواندم... يادم افتاد.. كه خيلي ساله دارم تحقير مي شوم... چه توي ايران.. چه اينجا...ولي نمي دانم چرا ترجيح مي دهم كه اين من تحقير بشود.. ولي تانك يك آدم خارجي توي خاك ايران راه نرود..شايد من زيادي رومانتيك به زندگي نگاه مي كنم!!!...
پياده
پياده :: 22 شهریور 1384 8:11 قֽظֽ
آفرين به خانم رئيس! با اين نوشته كاملا موافقم. حرفي براي گفتن باقي نذاشت.
رضا چرخي :: 22 شهریور 1384 1:34 قֽظֽ
فرناز عزيز خيلي خوب بود.لذت بردم دوست خوبم........
آزاده :: 21 شهریور 1384 7:57 بֽظֽ
زوج سازي عبارات خودي و نخودي به خودي خود خلاقانه هستند و امتياز توليد آن متعلق به شماست اما درين مطلب كاربرد نداشت و مضمون اصلي مطلب شما در واقع بررسي پديده - بوش منجي پنداري - ست . بعد هم خانم فرناز ما از نوع بشر هستيم و در پناه خدا . پشت و پناه اصلي بشر چيزهاي قراردادي و قابل لغو نيستند حتي مايه حيات بخش زندگي( آنچه كه نيچه حرفش را زده ) هم قبل انقضاست و زوال پذير . به قول حافظ :
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
آنچه كه ما غالبا از آن غافليم توكل و پناه بردن به خداست . از دست خود و هر چه نخود !
زنده باشيد و مطمئن . با بهترين آرزوها براي شما
شهاب :: 21 شهریور 1384 5:45 بֽظֽ
حمله نظامی گرچه گزینه بسیار بعیدیه ولی باید شک کرد به سلامت عقلی کسانی که از این فرضیه دفاع می کنند، عراق بی دفاع رو می بینیم که شاید اگر تا مرگ صدام هم صبر می کرد کمتر آسیب می دید، حالا ما اگر بخواهیم بجنگیم که دیگه نتیجه واضحه... در مورد تحریم هم با کمال تاسف نتایج واقعی تحریمها رو کسانی دقیقا می فهمند مه در مسند تصمیم گیری ها هستند و وای به روزگار ما اگر وضعمون از اینی که هست محدودتر بشه و به قیمت یکسری -سرافرازی ملی- کلیه صنایع مادر مملکتمون فلج بشند و ناچار بشیم همه چیزمون رو از چین و امثالهم اونهم در صورت صلاحدید غربیها تهیه کنیم. همین تحریمهای محدود فعلی رو باید توی آمار محرمانه دولتی پیدا کرد که چند صد ها میلیارد دلار به کشور خسارت زده و ما رو چند ده ها سال عقب نگه داشته... باشد که مغروریم که - مرگ بر آمریکا - داریم و پرچم مشتعل.
k1-35 :: 21 شهریور 1384 2:39 بֽظֽ
سلام فرناز عزیز.
با وجود اینکه از زمان شیرخوارگی و شاید حتا پیش از آن ،فمینیست بوده ام و خواهم بود ، همچنین اعتقاد دارم که خیلی مؤثرتر است که یک فمینیست،علاوه بر تجهیز بر این سپر کوبنده، به سایر ابزار ابراز هویت وجودی و جهانی نیز مجهز باشد .به همین سبب امروز اولین پیشنهادم را بر ذهن باز و روشن و جهانشُمول تو تقدیم میکنم:با تنها یک دست مریزاد و یک آرزوی توفیق و یک دنیا آرزوهای رهائی برای سرنوشت کشورمان و مردمی که در به در به جستجوی پناهگاهی امن میگردند.
لادن شیرازی :: 21 شهریور 1384 2:29 بֽظֽ
فرناز عزيز ميدوني چقدر سخته غریبه بودن وسط مردمی که وقتی بهت یادآوری میکنن تو از کشور محور شرارت میایی و تو هیچ حرفی برای گفتن نداری.میدونی چقدر چندش آوره وقتی یه مرد ژاپنی بهت میگه چطور میشه تابعیت ایران رو گرفت تا بشه هر چقدر خواست زن گرفت و پشتش یه پوزخند زشت . چقدر سخته هزار بار توضیح دادن بعد از هر برنامه تلویزیونی که تو و همه اونهایی که میشناسی تروریست نیستند و هزار درد ایرانی بودن دیگه
بی تا :: 21 شهریور 1384 1:58 بֽظֽ
|