Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

پنجشنبه ۷ مهر ۸۴

ما "باید" بنویسیم

 



از هم دور افتادیم دختر جونم!فکر نکن که نمی دانم. دیشب که به این جدایی فکر می کردم از خودم پرسیدم من تو را به دنیا اوردم، اما کدام یک از ما دیگری را بزرگ کرد؟ تو آیینه من بودی یا خود آیینه ای شدی تازه که من خیره نگاهت کنم و در تو ببالم، قد بکشم و تازه شوم؟ می دانی! هر چه که بود و هست رابطه من و تو متقابل بوده است دخترکم. خیلی خوب است.مگر نه؟ تو هم مثل من از رابطه های یک سویه بیزاری. نه؟ من و تو از هم دور شدیم. تو که روزی فریاد "زن درون" بودی. فکر نکنی "زن درون" رام شده است و مطیع. فکر نکنی قلاده اش را دادند دست کسی که خیلی "مرد" است که از اول زیر یوغ هیچ قلاده و صاحب قلاده ای نرفته است این زن ناب درون. این روزها مدام تن نحیف اش را به در و دیوار قفسی که محبوس در ان است می کوید، درست مثل "زن بیرون." مثل همه ما که بال و پرمان را قیچی می کنند و بعد از ما می خواهند که پرواز کنیم! می پرسی پس دردت چیست؟ خوب، من هم همین را می خواهم بگویم دیگر.

می دانی دخترکم! من سیمین دانشور را دوست دارم، زیاد. جزء آن دسته انسان هایی است که به احترامشان تمام قد می ایستم، این به خاطر این نیست که خالق"سووشون" است که شاهکار همیشه ها است، به خاطر این نیست که قلم توانا و ذهن پویای او "زری" را آفریده است، زری را که زنی است به غایت آشنا، از جنس مادر هایمان، خاله هایمان، مادر بزرگ هایمان و حتی خودمان. زری را که جلوه کامل "زن شرقی" است. حتی به این خاطر هم نیست که باز هم قلم و ذهن سیمین دانشور بود که "هستی" را خلق کرده است. دختری آشنا، دغدغه هایی آشنا، ترس هایی ملموس، هستی که انگار جلوه ای از تکه ای از وجود من و تو و ما است. سیمین دانشور را دوست دارم و به احترامش تمام قد می ایستم چرا که در روزگاری که "نوشتن" امری دور از دسترس،مخصوص بزرگان و قلمرو "مردان" بود، قلم به دست گرفت و زیباتر و ژرف تر از دیگران نوشت و زنانی را خلق کرد حقیقی، ملموس و آشنا. ببین کوچک من! ما باید بنویسیم، ما زنان باید از خودمان بنویسیم. از آرزوهایمان، دیدگاه هایمان،تخیلاتمان، زنانگیمان و بدنمان، بدنی که با خشونت از ان دور شده ایم. بدنی که یاد نگرفتیم و قرار هم نیست بیاموزیم که باید دوستش بداریم، بدنی که تنها باید چهار چنگولی از ان "محافظت" کنیم مبادا دستی ان را لمس و هرم نفس هایی مهمان ان شود و بعد تقدیمش کنیم به پیشگاه ملوکانه انکه قلاده مان را به دست او می دهند تا برق سربلندی مهمان چشم های اهل خانه شود. ببین! ما "باید" بنویسیم...می دانی بچه جانم که من با چه دقت و علاقه ای پای حرف های زنان می نشینم. نمی دانی چه دنیای زیبا و سرشار از رنگی دارند، چه تخیلات معرکه ای و چه ذهن خلاقی. چند نفر به این می اندیشند که در ذهن زنی که صبح تا شب می شوید، می سابد، می پزد و می خرد چه می گذرد؟ کسی چه می داند هفت رنگ تخیلات او را؟ کسی چه می داند چندین نفر از زنان لابلای سرخ کردن بادمجان،برنج را آبکش کردن و قطره های اشک ناشی از پیاز را پوست کندن چه شعر ها یی که نمی سرایند و چه زیبایی ها که در ذهن خلق نمی کنند؟ به تعداد موهای سرم زنانی را دیده ام که می نویسند، نوشته هایی که هنوز یا روانه سطل زباله می شود یا پنهان پشت ردیف بشقاب و پیاله های داخل کابینت، از عالم تاج قائم مقامی تا خاله من. ما را ترسانده اند دخترک! تقسیم بندی را سالیانی است که با قطعیت انجام داده اند، هرچه کار یدی است و هرچه حیطه اش احساس است را به ما بخشیده اند و هرچه لازمه اش تعقل و تصمیم گیری به مردان. و موذیانه و بی رحمانه هر انچه را که نوشتیم و می نویسیم به سخره گرفته اند این بزرگ مردان، انگ ها زدند و می زنند، نمی بینی هنوز هم صحبت از پایین تنه فروغ فرخزاد برای آنها مهم تر است تا صحبت از نبوغ خارق العاده و "عصیانگری" کم نظیرش. ببین! ما نیاز به "عصیانگری" داریم، من ایمان اورده ام که تاثیر عصیانگری بسیار بیشتر و مانا تر از هزار و یک برهان آوردن است برای توضیح حق بدیهی و طبیعی چون ببین آقای عزیز! من هم اندازه تو سواد و تجربه کاری دارم، چرا باید کمتر از تو حقوق بگیرم؟...ما "باید" از زن بنویسیم و "زنانگی" ...ما باید محکم باشیم و سر خم نکنیم و نشکنیم از اماج تمسخر ها و نگاه های عاقل اندر سفیه.
از تو دور افتادم دخترک جانم! چرا که سرم خم شد در برابر نگاه ها و حرف ها و اخم ها و سر سنگینی ها...افتادم در دام صیادان که اینجا نامش "خود سانسوری" است. هنگام ضربه زدن بر دکمه های صفحه کلید دست و دلم لرزید، فلانی که اینجا را می خواند چه فکری می کند حالا؟ نکند به ان یکی فلانی بر خورد؟ نکند باز ان یکی بیاید و به پدر بگوید شما خانواده محترم و متشخصی هستید این چیزها چیست که دخترتان می نویسد؟نکند هرزه مردی که شوهر ان دیگری است و عقلی دارد کوچک تر از سوسک های حمام و اینجا را می خواند چشم و ابرویی بیاید به خیال انکه منظور از فلان نوشته این است که می خواهی با هر هرزه ای بخوابی؟ ...من با دستان خودم "زن درون" را محبوس کردم، هر بار امد عصیانی کند و طغیانی دست جلوی دهانش گرفتم و ساکتش کردم،و انقدر خود سانسوری کردم که اینجا برایم غریبه شد.
آره بچه جانم! تو غریبه شدی برای من و لابد من برای تو. دو راه بیشتر نداشتیم، یا باید از هم خداحافظی می کردیم و من تو را که قسمتی از وجود من هستی رها می کردم و می رفتم در پیله مستعار نویسی یا نوشتن و لای جرزی پنهان کردن یا "عصیان" را انتخاب می کردم... و من حالا راه دوم را برگزیده ام. به درک که هر چه فامیل و همکار و دوست و آشنا است اینجا رامیخواند، به درک!

Permalink | Comments 12
 


 

.:: نظرات خوانندگان



نمي دونم كيوان براي چي فكر مي كنه اينايي كه اينجا تشويقت كردت براي دوباره نوشتن از عمق ماجرا چيزي نمي دونن؟:-/..... به غير از اينه كه زندگي همه ما در عمق ماجرا در جريانه؟اگر من كمتر و تو بيشتر ، اما هممون تو همين فضا و مكانيم؛ هممون اگر نقاب مي زنيم، بهونه اي نشيم براي پشت نقاب برگشتن اونايي كه اميد تو دل بقيه زنده نگه داشتن و بي نقاب حركت مي كنن....... كيوان عزيز، درد همه ما مشتركه، اما انگيزه ها نه......ولي براي بعضيامون انگيزه مي تونه فقط ديدن كسي باشه كه خودشو پشت نقابي پنهان نكرده باشه و درگيره متنه قضاياست نه صورت مسايل............
اگر اين چند وقت تو اينجا با دختركت غريبه بودي فرناز ، دختركت هيچوقت غريبه نبوده با تو، كه دخترك تو با خودش كسايي رو همراه داشته كه بعد از همراه داشته كه اگر بعد از 1 سال هم ميان اينجا هنوز بوي آشنايي مي ده براشون............

يوسف :: 9 مهر 1384 5:30 بֽظֽ


مصاحبه هفته قبل روزنامه شرق با سيمين دانشور يك حس زندگي را در من بيدار كرد پيشنهاد مي كنم دوستان ديگر هم بخوانند هر چند كه به نظرم ناقص است وجا داشت كامل تر باشد . اين زن چون خودش زن واقعي بوده بدون كمترين سانسور وحذفي توانسته زري را خوب نقش كند .زري اوج زن ايراني است هر چند كه امروز گزينه هاي ديگري هم كمابيش معرفي مي شوند اما گر موقعيت وشرايط زرري را با امروز بسنجيم ميبينيم كه در اوج است . زنان در قصه هاي سيمين دانشور كامل وواقعي هستند دم دست وقابل لمس در عين حال به گرداب نگاه عاميانه نيفتادند. من هم به احترام سيمين دانشور هنرش وزري ميايستم تعظيم مي كنم وكلاه نداشته از سربر ميدارم !

نوا احمدي :: 9 مهر 1384 11:03 قֽظֽ


فرناز جان:
نه فقط تمام قد که با لباس تمام رسمی، به احترامت می ایستم. تازه خبر نداری که به احترامت، از سر کلاه هم بر می دارم.
نظر تنگان هر چه می خواهند، بگویند. به قول خودت، به درک.
دستت درد نکند، خانومی.
با علاقه و اشتیاق منتظر می مانیم.

احمدسیف :: 8 مهر 1384 10:08 بֽظֽ


درست زمانی که داری برعلیه سانسور قیام می‌کنی چنان سانسو می‌شی که حتی برای یه لحظه نفس کشیدن هم دلت تنگ می‌شه. من هم معتقدم باید محتاط بود. این‌جا ایرانه و لزومی نداره برای یه لحظه بیش‌تر آزاد بودن کل آزادی رو فنا کنی.

مریم :: 8 مهر 1384 4:02 بֽظֽ


این به درکی که می گویی آنچنان درکی هم نیست، اینهایی که تشویق می کنند هم من می دانم و تو نیز که به عمق ماجرا واقف نیستند، اینجا ایران است و ما خواسته یا ناخواسته همچنان ایرانی، استقلال مجردی که پیشکشمان، ما استقلال خانوادگی را هم نداریم، شب خانه پدرمان می خوابیم که هیچ، خانه از خودمان هم داشته باشیم چهاردیواری اختیاریمان نخواهد بود، من و تو خانواده روشنفکر داریم، اما فکر روشن را نمی دانم... خیلی سخت، منو تو ... وای به روزی که خانواده روشنفکرمان بو ببرد که در عمق ذهنمان به چه فکر می کنیم، نه این که حتی کاری کنیم، فقط فکر... این به درکی که می گویی تونیز می دانی که به آنی فنایت می کند، تو می دانی که در سانفرانسیسکو هم اگر بودی، هم خون ایرانی در رگهایت بود و هم خاندان ایرانی در اطرافت، فرقی نمی کند، این به درکی که می گویی، باور کن که جسارتت را شاید ارضا کند، اما از من که بپرسی می گویم بوی شهادت می دهد! من یاد حسین فهمیده می افتم، من می گویم تو برای بیشتر از یک تانک به درد می خوری، می فهمی؟ :)

k1-35 :: 8 مهر 1384 0:00 بֽظֽ


عالي...عالي...راستش من هم خيلي سعي مي كنم خود سانسوري نكنم اما به قول تو وقتي فكر مي كنم كه فلاني و فلاني و...مي خوانند دستم مي لرزد از اين كه نفهمند، برداشت غلط كنند و مرا با معيارهاي خودشان قياس كنند.
واقعن به درك!!!! بگذار هر كس هر فكري مي خواهد بكند. (تو خود خود خودت باش)

لادن :: 8 مهر 1384 2:38 قֽظֽ


خيلي قشنگ بود..بنويس برامون..

الناز :: 8 مهر 1384 2:37 قֽظֽ


جرات داشتن به تامل در نصايح و پيام های ديگران می باشد

نه در بی قراری های کودکانه دخترکان کم سن و سال و بهانه های غير منطقی که از شان يک خانم به دور است...

ايرانيکا :: 7 مهر 1384 11:12 بֽظֽ


شب است
دربدری پشتوانه شب پير
نقاب پشت نقاب است
شکنجه پشت شکنجه
دريچه پشت دريچه
ميابن پنجره هرگز کسی نکاشت ترا(مارا)ه
که شب شوی (شويم)شب انتظار شوی(شويم)ه
بيا ز راه مترس
اگر چه در پی هر گام چنبر دامی است
و راه ها همه مختومه اند بر سر دار
بيا به اشک بپيوند جوی باريکيست
سپس به رود اگر در هوای دريايی

الهام :: 7 مهر 1384 10:32 بֽظֽ


آن که

آن که تو را می‌جوید
در جست و جوی خویش است
هر آن که از تو سخن می‌گوید
از خالی‌های درون خود سخن می‌گوید.

با خود گفتگو کن
هم‌چون چشمه‌ای،
رود
ادامه ی راه توست.


باغبان جهنم، شمس لنگرودی، تهران: آهنگ دیگر، 1383

سارا محمدی :: 7 مهر 1384 3:26 بֽظֽ


سلام.عالي بود فرناز, بدجوري دركش كردم, حسش كردم و ازش لذت بردم...براي من هم اين ”عصيان“ كه ميگويي خيلي وقتها چيزي بوده فقط در حد ادعا!خيلي وقتها ترسيده ام از قضاوتهاي اين و آن...می دانی٬ هنوز شجاعت آن را ندارم که بسياری از لحظه هايم را با ديگران قسمت کنم٬ دوست ندارم وقتی برايش با اشتياق از فلان لحظه دوست داشتنی ام ميگويم با نگاه بی تفاوتش مواجه شوم که:«خب که چی؟!» يا حتي بدتر از آن...به نظرم مهمترين چيزي كه كمش داريم(و دليل مهمي كه سيمين دانشورها و فروغ ها را دور و برمان اين همه كم ميبينيم)همين كمبود جسارت و اعتماد به نفس است, سعي ميكنم پيدايشان كنم...راستي اين”به درك“ آخر به شدت رنگ عصيان داشت, رنگ وسوسه كننده سرخ سيب ممنوعه...

mahya :: 7 مهر 1384 1:34 بֽظֽ


ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم ... وندر اين كار دل خويش به دريا فكنم ...

رها :: 7 مهر 1384 10:32 قֽظֽ