Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

شنبه ۲۳ مهر ۸۴

آخ!

 



شهر شلوغه...خطی های شهرک از دم با آهنگ "بابا تو دیگه کی هستی" دم می گیرند و راننده ها که لایی می کشند، تمام تنه را روی فرمان می اندازند و با ژست های شوفری دلبری می کنند.میدان شهرک چادرکی علم هست و پارچه ای که از دور صدایت می کند به نمایشگاه بزرگ کتاب! کتاب ها مزخرف...آن روز هم با کتی از کنارش رد شدیم. "چگونه زن دلبری شویم"، "حیوان درمانی"،" به پوستمان طراوت و لطافت و زیبایی بخشیم" و شله قلمکارهای دیگه ای تو همین راسته. ریز ریز چقدر خندیدیم و مرد صاحب نمایشگاه بزرگ چه چشم غره ای تحویلمان داد. راستی کتی الان کجاست؟ خوب و خوشه؟ دلم برایش تنگ شده...اصلن این روزها چقدر دلم تنگه. دل و جیگر کشوها،کمدها و سوراخ سنبه های اتاقم را بیرون ریخته بودم...به اصرار مامان...مامان گیر می دهد ول کن نمی شود...بیزاره از ات و آشغال نگاه داشتن....عاشق چیزهای تازه و نو هست...نوستالژی برایش واژه دوری است...دل و جیگر اتاقم را بیرون می ریزم..."خاطره" چه واژه پیچیده و درعین حال ساده ای است. هر جایی که از ان خاطره ای دارم -ولو تلخ- را دوست دارم.آن همبازی تنیسم کجاست که مامانش حامله بود و او خجالت می کشید بگوید زن مادر اوست و می گفت این زن خاله ام هست؟ روسری ترکمنی....یادگار سفر مرد...اون الان کجای دنیا است؟ هنوز از سس مایونز بیزار است و اگر یک روز قهوه غلیظ نباشد اخلاقش مثل سگ می شود؟ آدم ها، تصویر ها، یادها، روزها....چقدر بده که از خودت دور بشی. چه حس مزخرفیه. از دور با احتیاط به خودم دست می زنم، با ترس و لرز، درست مثل بچه ها که با ترس و لرز دست به پشت گربه می زنند و موهای نرمش را نوازش می کنند. بال هایم کجاست راستی؟ همان دو تا بال قیچی شده را می گویم که با مدت ها تلاش و کله معلق بهم وصله پینه اش کرده بودم و چقدر دو تا بال وصله پینه را دوست داشتم. چراغ عابر پیاده سر خیابان فلسطین چرا سبز نمی شود پس؟ کافه گلاسه قنادی فرانسه چرا امروز بی مزه بود؟ ...عمه مامان مریضه، یک روز دو روز نیست. یک عمر مرض قند، بعد سرطان سینه سراغش اومد، حالا آلزایمر و چرک ریه. مامان بزرگ می گوید خدا خودش ببخشد این زن را و خلاصش کند. می گوید یادش نمیره ان تصویر را که پدر شوهر عمه خانوم سر سجاده نشسته بوده و رو به مامان بزرگ گفته آسیه خانوم! سر نماز از خدا خواستم یک درد بی درمون به جون این زن بدجنس بندازد. حالا نه یکی....دوتا...سه تا...چهار تا..هزار تا. مامان بزرگ به مامان و خاله می گوید مادر جان! وقت عصبانیت بچه هاتون را نفرین نکنیدا، نگید از ته دل که نیست. خدا خودش همه بندگانش را ببخشد...یکی میاد، یکی میره...بال های قرضی تو سینی طلایی بهت تقدیم می شود. من دو تا بال وصله پینه خودم را می خواهم...چقدر یک تیکه کاغذ می تواند پر از لحظه، خنده، اشک و نگاه باشد. یکی از بچه ها می گفت سرعتت را کم کنی از خیلی چیزها لذت می بری....من پایم را گذاشتم رو گاز...میگه باید صبور باشیم، میگم باید صبور باشیم...برنامه ریزی عجب گل واژه ای است برای ملغمه ای که اسمش "زندگی" است. شهر شلوغه...این خراب شده هم...از اونجا که شاشت میاد/راستش کنم، توش بکنم چی در میاد؟...چه آهنگین و موزون شده اند متلک ها!...سالاد فصل چه فیلم مزخرفی است...سینما بلوار چه درب و داغون...کاردهای استیک بری چه کند. آدم ها چه زود همه چیز را فراموش می کنند....آدمها...آدمها...خواب دیدم حامله شده ام. از خواب آروم آروم بیدار شدم...لخ لخ کنان...دست کشیدم به شکمم....مثل این توپ های بادی که وقتی سرش را باز می کنی آروم آروم بادش خالی می شه، مثل همون توپ ها آروم آروم کوچیک شد...و رفت...و بچه تو خواب دیگه نبود. مامان بزرگ می گه یعنی غم داری دور سرت بگردم من. می پرسد تو خواب زایمان هم کردی؟ می گویم نه! می گه پس این بار غم را نمی گذاری زمین...زمین...زمین مگه سفت نیست؟ چرا پس این همه باتلاقی شده این روزها؟ پاهایم را جفت بهم چسبوندم...مبادا باتلاق بکشد و ببرد...چرا بارون نمیاد پس؟ چرا بارون نمیاد اخه؟...بی خوابی...تا صبح می نشینم...پنجره باز...بابا ساعت شش که بلند می شود بره ورزش چراغ خوابم را خاموش می کنم که نفهمد بیدارم هنوز...دیشب اما مچم را تو هال گرفت. چی شده بابایی؟...هیچی!...هیچی؟ تو که می دونی دروغگوی بی عرضه ای هستی پس چرا سعی می کنی دروغ بگی؟...خوبم ...نیستی بابایی...چیزی نیست...هست...خوب...خوب چی؟...باز یکی....چیزی گفته که نباد بگه؟...شاید....بعد؟...دل آدم...می فهمم...خودم کجام بابا؟...گم شدی؟...اوهوممم...سرت که بالا هست؟....اوهوم...بابا؟...جان بابا؟...مهربانی بغل پر مهرش...گرمای صدایش....گرما...گرما...بارون چرا نمیاد اخه؟...باز صدای قدم های شومش میاد...نکنه؟....دوباره؟....صدباره؟...اخه چرا؟...چقدر تلخ...خشن...نکند؟....غریبه بشیم....اخ!اگر غریبه بشیم...این هاپو قهوه ای و پیشی سفید کجا هستند؟ آخخخخخخخخ!

Permalink