Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

پنجشنبه ۲۸ مهر ۸۴

رقیب روزهای دور

 



من و دختر خاله هه می تونستیم دوست های خیلی خوبی برای هم بشویم امانشدیم. دختر خاله هه تنها سی و یک روز از من بزرگتر است. بچه که بودیم، او سفید بود و من سبزه. او چاق بود و کم تحرک و من لاغر و پر سر وصدا و شلوغ. ما دو تا می شد دوستان خوبی برای هم باشیم اما...

روز اول مدرسه کیف صورتی به دست با مامانم راهی مدرسه شدم. دختر خاله هه هم دست در دست خاله ام. ما هم مدرسه ای و هم کلاسی شدیم و از همان روز دور بین ها روی دو دخترک کوچک از همه جا بی خبر زوم شد. مقایسه از همان اولین روز آغاز. دست خط های کج و کوله مان، نمره دیکته های کلاسی، نقاشی های چپ اندر قیچی، کارت های ده آفرین و صد آفرین کلاسی و... با هم مقایسه می شد. ما دو تا، بی خبر از همه جا، شده بودیم مبارزان این عرصه نبرد! من همیشه تو درس ریاضی خنگ و به غایت بی استعداد بودم و هستم. شاه بیت ریاضی اول دبستان چپ و راست بود و من یاد نمی گرفتم که بالاخره کدام طرف راست هست و کدام طرف چپ! مامانم ساعت ها با دلهره می نشست و با دخترکی که من باشم سر و کله می زد تا زود زود یاد بگیرم که چپ و راست کدام هستند. بزرگتر که شدم دلیل ان همه دلهره اش را فهمیدم. آنجا، دخترکی بود که از قضا دختر خاله من بود و دخترک مامان من باید همیشه از او جلوتر و بهتر باشد. و ما دو تا که یاد گرفتیم به ان یکی به چشم رقیبی نگاه کنیم که باید از او جلوتر باشیم.

وارد دوره راهنمایی که شدیم مدرسه هایمان جدا شد. نفسی از سر آسودگی. اما دوربین ها هنوز زوم بود. هر جا که می رسیدیم سوالی بود از این دست که نمره علوم فرناز چند شد؟ نمره علوم دختر خاله هه چی؟ معدل دقیق این ثلث؟ ان یکی چطور؟ و خاله هه که بیشتر از همه به این چرخه دامن می زد. اگر این دخترک او بود که نیم نمره بالاتر می شد، اقوام درجه شش هم باخبر بودند و اگر این من بودم که نیم نمره ای بالاتر گرفته بودم اخم می کرد و دخترکش باید انقدر تلاش می کرد تا دفعه بعدی او برنده باشد.

رسیدیم به دبیرستان. باز هم مدرسه ای و هم کلاسی شدیم. این بار رقابت ها برای خودمان دو تا هم جدی تر از همیشه بود. به خیل نگاه ها، هم کلاسی هایمان در کلاس کم جمعیت ادبیات و علوم انسانی هم اضافه شده بودند و صد البته معلم هایی که همه می دانستند ما دختر خاله ایم. شب های امتحان کنار شومینه لم می دادم و در حن پسته و میوه خوردن، با صدای بلند درس ها را می خواندم و ته ذهنم دختر خاله هه رژه می رفت که الان او هم کنار شومینه خانه شان لم داده است و می خواند و می خواند و ته ذهنش من رژه می روم.

دیپلم را گرفتیم و نوبت پیش دانشگاهی شدیم. باز هم یک مدرسه و این باز کنکور را هم داریم. اسمش چیست؟ آهان! سال سرنوشت ساز.سال چند باره خواندن کتاب های کهنه دبیرستان و کتاب تست ها و کنکور آزمایشی های آبدوغ خیاری قلم چی.چه حجم انبوهی از استرس را من و دختر خاله هه تجربه کردیم. غول بی شاخ و دم ما دو نفر خیل عظیم داوطلبان کنکور نبود، آن دختری بود که سال ها هم زیستی ناخوشایند با او داشتیم و حالا، این کنکور، برای یک خاندان حیثیتی بود! حتمن او هم بارها در ذهن به این سوال ممنوع و خطرناک فکر کرده بود که اگر اون قبول بشود و من نه چی؟

روزی که کارت های ورود به جلسه کنکور را می دادند متوجه شدیم که حوزه امتحانیمان یکی است و تنها سه صندلی با یکدیگر فاصله داریم! اتفاقی بدتر از این هست که تنها غول بی شاخ و دم این مسابقه تنها سه صندلی ان سوتر باشد و در حین مسابقه مدام چشمتان به هم بخورد؟ هفته بعد کنکور دانشگاه آزاد...این بار چون رشته های انتخابیمان کاملا با هم فرق داشت پیش هم نبودیم و هر دو با خیالی آرامتر راهی جلسه شدیم. و بعد پانزده مرداد ماه و اعلام نتایج مرحله اول و گرفتن کارنامه و بعد انتخاب رشته. رتبه هایمان خیلی خوب شده بود و باز هم تنها چند عدد ناقابل با هم اختلاف داشتیم. رقابت میلی متری به معنای واقعی! وقتی خیالمان راحت شد که رتبه هر دو آنقدر خوب است که دانشگاه سراسری تهران قبول می شویم، من و دختر خاله هه، بعد این همه سال کمی با هم دوست تر شدیم. عکسی داریم از ان روزها که کف اتاق خواب دختر خاله هه نشستیم، دفترچه های انتخاب رشته را دورمان پخش و پلا گذاشته ایم و هر کدام مداد سیاه نرمی در دست دایره های کوچک کد رشته های انتخابی را پر می کنیم. خواهر بزرگه دختر خاله هه صدایمان کرد، هر دو خندان سر را بالا گرفته ایم و او بی هوا از ما دوتا عکس گرفت. عکس دوست داشتنی است، کسی باور نمی کند دو دختر 18 ساله این عکس سال ها است که در کله شان چپانده اند که باید با دیگری مدام مبارزه و رقابت کند.

با هم مهربان تر شده بودیم .فکر می کردیم این بازی طولانی تمام شده است و حالا که هر کدام راهی متفاوت می رویم می توانیم دیگری را به چشم دیگری نگاه کنیم. اما فاجعه می دانید چی بود؟ نتایج نهایی کنکور اعلام شد. من و دختر خاله هه یک دانشگاه، یک رشته و یک گرایش قبول شدیم!! رشته و گرایش و دانشگاهی که سالی بیست نفر بیشتر دانشجو نمی گرفت، از میان بی شمار دواطلب ان رشته. و حالا دو نفر از ان بیست نفر ما دو تا هستیم. این چه بدبختی است که یقه ما دو تا را چسبیده است اخه؟! شال و کلاه کردیم و یک صبح آفتابی شهریور ماه راهی دانشگاه مربوطه شدیم. دم در ورودی یک نفر از انجمن اسلامی که تا قیافه اش را دیدیم ناخود اگاه مقنعه هایمان را جلوتر اوردیم به هر کدام از ما یک شاخه گل مریم و یک شاخه گل گلایول داد و پسر دیگری نشریه ای که بالایش یک نفر با خط بی نهایت زیبایی نوشته بود: مخصوص بر و بچه های با صفای هشتادی! و مراحل اداری ثبت نام و چپ و راست خوشامد گویی هایی که حواله مان می شد. و زهرخند های ما دو تا و او هم لابد ته دل می گفت مرض خوش امدید!

شب هایی که فکر می کردم... و بالاخره پایان ترم اول و من که بی انکه با کسی مشورتی کنم رفتم و تغییر رشته دادم. این بازی که ما دو نفر ناخواسته درگیرش شدیم، بالاخره باید جایی قطع می شد.باید دور از هم پله ها را بالا می رفتیم، بی دلهره، بی زل زدن به ان دیگری که هر کجا سر بر می گرداندیم بود. بی دوربین هایی که از هر طرف محاصره مان کرده بودند، با خیالی آسوده تر. و من رشته را قطع کردم. و فضاهای تازه ای که جدا از هم تجربه کردیم . آسودگی بیشتر.

اما ما هرگز دوستان خوبی برای هم نشدیم، در حالی که می شد دوستان خیلی خوبی برای هم باشیم. این روزها خیلی کم می بینمش این رقیب همه روزهای کودکی و نوجوانی را. دوستش دارم، او هم مرا دوست دارد. همدیگر را بغل می کنیم و می بوسیم، از اوضاع دانشگاه های هم می پرسیم و این ترم چند واحد داری و کی فارغ التحصیل می شوی و فوق می خواهی چه کنی. اما...اما هرگز نمی شود دوستان خوب و صمیمی برای هم باشیم، هرگز. دوستی خوب ما روز اول مدرسه تمام شد، بزرگترهایی که حتمن عقلشان خیلی می رسید این دوستی زلال کودکی را قطع کردند، با به جان هم انداختن دو بچه از همه جا بی خبری که هرگز نفهمیدند اصلن چرا انقدر باید با ان دیگری رقابت کنند و برنده باشند. برنده چی اصلن؟!

Permalink