ترسو شدم...انگار همه ترس های کودکی و نوجوانی و همه ترس هایی که با تمرین، با مبارزه بهشون غلبه کردم یک باره برگشتند. مدت ها است که خوب نمی خوابم دیگه. وقتی می گویم خوب نمی خوابم منظورم این است که خوابم نمی بره و تا خود صبح راه می روم، کتاب می خونم، انلاین می شوم، ماه را نگاه می کن، نسکافه ای و فکر و فکر وفکر...و گر نه اساسن ساعت خواب من همیشه کم بوده است. به ترس ها فکر می کنم. بعضی از انها ابلهانه اند، چند تاییشون عجیب، و خیلی هایشون درهم و برهم و مالیخولیا گونه. احساس می کنم کنترل فرمان زندگیم دیگه دست من نیست و این برای منی که عادت دارم کاملن بر شرایط محیطم غلبه کنم یعنی فاجعه، یعنی بیچارگی. ترس ها که سراغم می آیند "زن درون" می شود زمهریر، یخ یخ. بعد زبانم بند می آید. آره! خودم هم باور نمی کنم زبان سیزده متری من یک جا گیر کند و بند بیاد. اما این اتفاقی است که این روزها زیاد می افتد. زن درون که یخ می کند لال می شوم، فقط نگاه می کنم...فقط نگاه. فشار خون همیشه پایینم هم این روزها پایین تر از همیشه است. قدم هایم دیگه اصلن محکم نیست...اصلن. حرفهایم پر شده اند از "شاید"، "اگر"، "فعلن"، "تا چی بشه"، "اگر بتونم" و...دچار رکود شدم، بی انگیزگی هم آرام آرام داره وارد می شود. چند روز پیش با کتایون چت می کردم، شاخ دراورده بود از این فرنازی که با او چت می کرد. انگار با آدم جدید و کاملن غریبه ای چت می کرد، حق هم دارد، تصویر این روزهای آیینه هم دیگه آشنا نیست. حال خودش بیشتر از همه از خنده های مصنوعی و رژ لب های براق بهم می خورد. انگار دردها یکهو با هم طغیان کردند، پدرم چه مثال خوبی می زند همیشه، فنر را هرچه بیشتر فشار بدی با سر و صدا و حرکت بیشتری رها می شود و مهار کردنش مشکل تر و مشکل تر می شود. این تصویری را که در آیینه می بینم دوست ندارم، روح این تصویر خرد و خاکشیر است، بی انگیزگی تهوع آوری دارد و پاهایش حتا دیگر در باتلاق هم نیست. در خلا سیر می کند و من خلا را دوست ندارم. ترس ها بعضی روزها فلج کننده می شوند، بدترین اتفاق ممکن داره رخ می دهد...آره! قضاوت دیگران داره مهم می شود. و ترس اینکه نکند به اندازه کافی خوب نباشم. دیروز پریروز همانطور که بی مقدمه ترس ها امدند و فلجم کردند، رفتند. یکهو دیدم سرشارم از انرژی...پر از انگیزه برای تغییر. اراده کردم از زیر بار هیچ کدام از مسئولیت های نقش های مختلفم شانه خالی نکنم...اما امروز که تمام روز را بافشار خون پایین تو تخت خواب یا کاناپه غلت زدم و هیچ کار مفیدی نکردم همه آن انرژی و انگیزه دود شد، محو شد و رفت. آنقدر کار نیمه تمام روی هم تلنبار شده است که ترجیح دادم اصلن بهشون فکر نکنم. همیشه همینطور است، مگه نه؟ صورت مساله را پاک کردن ساده ترین راه ها است. یک جور رخوت وحشتناک، بی خیالی ترسناک...و چه اتفاق بدی که دیگر این وبلاگ را هم دوست ندارم! از دور بهش نگاه می کنم، ان دوست بلاگر ارجمند راست می گفت، من خیال می کنم اینجا "زنانگی" دارد. ندارد! اون دوست بلاگر که من چقدر مهربانی و صراحتش را دوست دارم می گفت وبلاگت خواجه است، برخلاف خودت که به غایت زنی. و من یکهو حس کردم صحیح ترین نظر ممکن درباره این وبلاگ همین است. یک ساعته نشستم، دو وسوسه در درونم می جنگند، اولی راه حل این روزها است، صورت مساله را پاک کردن و دومی دوراندیشی و چهار روز ان طرف تر را دیدن است...اولی پیشی می گرفت و من موس را روی دکمه Delete the weblog می بردم، مکثی، درنگی...که مجالی می شد برای ان وسوسه دوم و موسی که از روی دکمه دورمی شد. دومی فعلن اولی را مغلوب کرده است، حداقلش این است که بالا پایین ها و پوست اندازی ها و خوشی ناخوشی های نزدیک به دوسال از عمر من است. اگر این رخوت، ترس های رنگ و وارنگ و بی انگیزگی فلج کننده دور شوند...
پ.ن: کسی یک روانشناس خوب سراغ دارد؟ نه از این پر فیس و افاده های پیپ گوشه لب که اولین نسخه ای که می پیچند این هست که تا می توانی ارتباط جنسی برقرار کن و هر دردی را به آقای شقایقی که همان پایین تنه باشد ربط می دهند. و نه از ان دسته ای که وقت سرخاراندن ندارند و برای ساعت دوازده و نیم شب وقت می دهند، ان هم برای پنج دقیقه!
Permalink |
Comments 9
.::
نظرات خوانندگان
با سلام
من یک سوال در مورد حالات یکی از اقوامم داشتم
این شخص با دیدن یک صحنه ی سوختگی یکی از اشناین به
حالت دوچار شده
به این صورت که به یک نقطه خیره شده و یا حالت صحبت عوض
شده و احساس غریبی میکنه
و فکش در حالت های شدید به هم فشورده مشه
و از کارمابازپین استفاده مکنه البته مودتیه که نورتریترن و استفاده
نمکنه و مشکلی هم پیدا نکرده
می خواستم دلیلشو بدونم و راه درمانشو بدونم
با تشکر از شما ......
محمد کاظمی :: 16 اسفند 1384 7:59 بֽظֽ
شرمنده ام که دوباره مزاحم شدم... کلی فکر کردم که چن کلمه حکیمانه تر هم تقدیم کنم گیر نیاوردم. اما محض رضای خدا یک بار هم که شده بشین و با خودت یه تسویه حساب درست و حسابی بکن. الحمدلله که در نت کم طرفدار نیستی. و من مطمئنم که صد هزار تا کامنت از هر معنی هم که برات بیاد یه سر سوزن هم برات نتیجه ای نخواهد داشت... بشین و کامل بین خواسته هات فرق بگذار. نیاز ها، آرزوهای واقعی و آرزوهای دست نیافتنی. آدم عاقلی مثل تو اگر پابند آرزوهای دست نیافتنی یا نیازهاش باشه دیگه عاقل نخواهد بود. اما آرزوهایی هست که واقعی و دست یافتنی بوده و تو انگار با قاطی کردنشون با نیازها و دست نیافتنی ها بهشون بی حرمتی می کنی... و فقط تلخیص این خواسته هاست که به تو غرور یک انسان واقعی را می دهد... دنبال آرزوهای واقعی رفتن نه گناهه و نه خیانت. نه تو را بی ارزش می کند و نه بی اعتبار! بر کنایه هایی که از قول دیگران به خودت می اندازی هم کم کم گوش ببند. بلند فریاد بزن: زندگی حق من است. اینها زندگی است! نه خطاست و نه غرور. فقط انسانیت است... در ضمن توصیه می کنم در زمان هایی اینچنینی کامنت ها رو خاموش کن. نظرات آدمهای مختلف در نهایت جز همهمه ای بیش نخواهد بود که اعصابت رو خرد می کنه...
دایی ناصر :: 10 آبان 1384 8:53 بֽظֽ
به نظر من تو آدمي هستي که احتياج داري بهت توجه بشه و دواي دردت هم همينه. درست در همين مواقع که اوج نيازت هست در کامنت دونيت رو باز مي کني تا احساس کني که زياد دارن بهت توجه مي کنن. به نظر من يه کم اين نقاب فيلم بازي کردنت رو بردار و خودت باش!
talayeh :: 10 آبان 1384 1:08 بֽظֽ
درود. با كسب اجازه از امشاسپندان و ساير دوستان گل. خانم عزيز! اگر خاطر شما باشه من مدتها پيش به شما عرض كردم كه حال و هواي بلاگ شما داره عوض ميشه. اين اواخر كه كاملاً تغيير نگرش در شما حس ميشد، ولي از اونجا كه قسمت نظرات را بسته بوديد ، نميتوانستم اين را برايت بنويسم. اين حركت يك حركت كاملاً رو به جلو هست . در اين حركت شما كه از نوشته هايتان كاملاً محسوس بود ، فقط يك پست شما با آنچه من از شما احساس ميكردم همخواني نداشت . آن پست كه نوشته بوديد : ميخواهم باز عصيان كنم.. اونجا ميخواستم به شما بگم كه شما ديگر نميتوانيد عصيان كنيد ! ! بعد فكر كردم كه شايد هنوز زمان آن نرسيده ! و هنوز بايد عصيان كنيد تا وقتش !
من اطمينان داشتم كه اين حالت فعلي براي شما پيش خواهد آمد اما اصلاً فكر نميكردم به اين سرعت بروز كند. بسيار تعجب ميكنم كه شما به دنبال دكتر يا . . . ميگرديد . لحظه به لحظه اين حالتي كه داريد را قدر بدانيد . . . . گرچه ناخوانده است و جديد ... . . .و هر جديدي كمي دلهره آور است و نيازمند زمان براي شناخت آن . كسي را ميشناسم كه حدوداً دو سال بعد از آغاز تفكر و تحقيق بيروني و دروني ، دچار اين حالت مشابه شد. عصرها تقريباً از ساعت 7 -8 روي تختش دراز ميكشيد تا حداقل انرژي را مصرف كند! ! اما تا ديروقت خوابش نميبرد و درست مثل معتادها بي حوصله، بي انگيزه و بي تحرك بود. اما الان .. . . .! اين حالت مطلقاً افسردگي نيست.دوباره ميگويم كه لحظه به لحظه اين حالتي كه داريد را قدر بدانيد بدرود.
نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 10 آبان 1384 9:10 قֽظֽ
من یکی رو میشناسم که خودتو خیلی بهتر از خودت میشناسه. هم سئوال هات رو واضح تر از همه می فهمه و هم نیازهات رو کامل تر از همه می شناسه. خیلی کم حرفه اما اگر باهات حرف بزنه همچین میخکوب میشی سر جات که دیگه لام تا کام نمی تونی نفس بکشی. اما خیلی قشنگ جواب همه حرفهات رو صاف میزاره کف دست خودت. یه کتاب خیلی باحال داره که لازم نیست همه اش رو از سر تا ته بخونی. حتی یه کلمه اش هم برای یه هفته شارژ بودن کافیه! حتما شما هم تو خونه یه جلدش رو دارین... یه امتحان بزن...
دایی ناصر :: 10 آبان 1384 7:26 قֽظֽ
من زیاد به بلاگتون سر میزنم ولی ایندفعه اینقدر جمله ها حال هوای روزهایم بود که امدم تا بنویسم من هم ... دیدم ای وای .......چه بر سر این فرشتگان ایمان و اسطوره های پایداری امده؟! .... رمه رویا رو برای همه نوشتم.....برای خودمان
لوتوس :: 10 آبان 1384 6:00 قֽظֽ
فرناز عزیزم: سلام خانومی. الان خودت متوجه شده ای که اگر بگویم « دل به دل راه دارد» دروغ نگفته ام. پیامت را درنیاک خواندم. اگر اندکی تاخیر داشتم داشتم به تو نامه می نوشتم. من هم مثل خیلی از این دوستان با دکتر موافق نیستم به خصوص دکترهائی که آدم را می بندند به دوا و دارو. با پیشنهاد یکی از دوستان مبنی بر باز کردن یک وبلاگ به نام مستعار خیلی موافقم. به قول لاتها ماباز کردیم خوب بود.... منظورم را که متوجه می شوی...
با علاقه و احترام
ایرج
احمدسیف :: 10 آبان 1384 3:22 قֽظֽ
دکتر یوسف سمنانی
دکتر نصر
دکتر گودرزی
دکتر طریقت
البته این ها روان پزشک هستند اما مشاوره هاشون خیلی خوب جواب می ده.بدون دارو .مخصوصا دکتر نصر به درمان بی دارو خیلی تاکید دارن
... :: 9 آبان 1384 10:13 قֽظֽ
سلام. از طرف كسي كه ديگه تو وبلاگش نمي نويسه : حذف كردن هيچي رو عوض نمي كنه. اگه مي خواي يه مدت از فضاي وب دور باش. بعد كه حسابي واسه اينجا دلت تنگ شد و ديدي كه نوشتن داره يادت مي ره بيا و خودت رو خالي كن. دنبال روانشناس هم نباش. راستش من احساس مي كنم اين غلبه كردن بر شرايط خيلي وقتها يه جور اجبار و ادا به نظر مي آد. آدم بايد با خودش روراست تر باشه.
ني آوا :: 9 آبان 1384 8:55 قֽظֽ
|