Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۲۰ آبان ۸۴

الا یا ایها الناس! ایمانتان را از دست ندهید!

 



نمی نویسم . دلیلش ساده است. فکر می کنم حرفی برای گفتن ندارم. انگار باید ساعت ها فکر کرد تا دستک دنبکی برای نوشتن پیدا کرد. حتمن الان می گویید این همه رویداد. به میمنتی ومبارکی قرار است ساعات کار ما زنان را محدود کنند، مبادا خللی در امر شلیک به معراج رخ دهد. قرار است پاک کن به دست به جان هرچه نقشه و کره جغرافیا است بیافتیم و مرگ بر آن و درود بر آن یکی سر دهیم و اسرائیل و اسرائیلی را به درک واصل کنیم.قرار است همچنان در کافه ها ولو شویم و قهوه پشت قهوه حسرت مهد دموکراسی، فرانسه زیبا را بخوریم. فرانسه ای که این روزها دراتش می سوزد، مهد دموکراسی که پوست می اندازد. مهد دموکراسی که عریان می شود و تازه می فهمی عجوزه هشتاد ساله را جای پری روی پانزده ساله به تو قالب کرده بودند.هه! ان طرف تر سه هتل در امان میزبان سه انتحاری می شوند، عروسی به عزا تبدیل می شود، عروس ودامادی بی پدر می شوند، شصت و چند نفری به درک واصل، ناقابل. و همین جا، در خراب شده ای که چهارمین تولید کننده نفت جهان است و از بد روزگار وطن توست و از قضا با بند بند وجود به ان دلبسته ای و دوستش داری وزارت نفتش نزدیک سه ماهی است که وزیر ندارد؛ وزیر پیشنهادی بیست میلیاردی ثروت دارد، در دولتی که شعارش فقرزدایی است و نفت را سر سفره ها بردن، و رئیس جمهورش فرش های ریاست جمهوری را به موزه سپرده است که همگان بدانند دفتر ریاست جمهوری عرصه تجملات نیست. لبخند بزن، تناقض ها همیشه جالب است، همیشه. در همین خراب شده قرار است خیلی خودکفا شویم، سوخت هسته ای تولید کنیم، راکتور، نیروگاه، به رئیس آژانس انرژی اتمی جایزه صلح نوبل می دهند، کف می زنند برایش، مبادا این خراب شده غنی سازی را ادامه دهد و برسد به بمب. قرار است خراب شده دوست داشتنی تحریم اقتصادی شود، مردم خراب شده فلک زده تر شوند. و ما سوت زنان هر روز و هر شب تکرار کنیم که موهبتیست زیستن در زادگاه شیخ ابو دلقک کمانچه کش.خوب آره! حق با توست.قرار است نه فیلم لیبرالیستی ببینیم، نه نیهیلیستی، نه فمینیستی، اما روایت فتحیسم و شمقدریسم و آبگوشتیسم با پیازیسم اضافه و خیلی اگر شیکی سانتی مانتالیسم از نوع ماه رمضونیسم را عشق است.قحطی ایسم که نیامده است!می گویی این همه رویداد، این همه حرف. راست هم می گویی خوب! ولی می دانی درد اصلی چیست؟ همین که ظلمت رویدادها و سرعت ظلمات آنقدر زیاد شده است که نفس کشیدن و درنگ کردن شده است دشوارترین کارها. واکنش ها اصلن دارد ته می کشد، شادی، ترس، غم، خنده، خشم، آرامش.ما البته هنوز هستیم، هنوز هم مقاله می نویسیم، هنوز هم هر روز از این جلسه به ان جلسه می دویم، هنوز هم محکوم می کنیم، کمپین راه می اندازیم، کتاب می نویسیم، فیلم می بینیم، پروژه تعریف می کنیم، بالا می رویم و پایین می آییم.
دنیا، امروز انگار بی رحم تر از همیشه است. این طوفان پایان ناپذیر کشتار، جنگ، خونریزی، بمباران، گرسنگی، فقر، تروریسم، آشوب، شورش، خشم، و فردای بشریتی که به ظلمات می ماند. و بارقه های عشق و صلحی که نفس آدم را می برد. خبر را تا الان حتمن خواندید. سربازان اسرائیلی سر پسرک دوازده ساله فلسطینی را نشانه می گیرند، به خیال انکه تفنگ اسباب بازی پسرک حقیقی است. پسرک دچار مرگ مغزی می شود و پدر و مادر پسرک اعضای بدن او را به شش اسرائیلی اهدا می کنند تا انها را از مرگ برهانند. به شش اسرائیلی ...به شش نفر از مردم سرزمینی که سال ها است سرزمین این مردم را اشغال کرده است، خانه هایشان را ویران، بچه شان را هم که کشته است. در برابر این همه ایثار، این رساترین پیام صلح بهت زده تنها می نشینی و اشک می ریزی و به اوج دریادلی فکر می کنی که اگر نبود ان زن و مرد فلسطینی نمی توانستند پاره های وجود عزیزشان را پیشکش اهالی سرزمین دشمن کنند. و به دنیای وارونه ای که نوبل صلح اش را البرادعی ها می گیرند، همه چیز جهان وارونه است، جهان گرفتار وارونگی است اصلن. و مردم جهان، دست در دست هم، جهل ونادانی پست مدرنی قرن بیست و یکم را رقم می زنند تا مردمان هزاره های بعدی شاهکارهای این فاتحان اصلی جهان، اسطوره های بلاهت و صد البته قساوت را با ذره بین های قطور موشکافی کنند.، که رستگاری نزدیک است!همین بغل مغل ها!

*****************

سیستم مووبل تایپ وبلاگ را ارتقا داده ام، نظرات بعد از تایید روی صفحه ظاهر می شوند. بنابراین لطفا خیال نکنید سیستم نظرخواهی دچار مشکل شده است و نظراتتان را چندین بار ارسال کنید. خدا پدر ومادر هرزه نویس ها و اسپم ها و ولگردها و جفتک پران های اینترنتی را بیامرزد که سبب ارتقا ام تی این وبلاگ شدند که از قدیم الایام بیخود نگفتند عدو شود سبب خیر!

Permalink | Comments 13
 


 

.:: نظرات خوانندگان



سپاس به خاطر پینگ کردنتون

علی :: 27 آبان 1384 1:39 قֽظֽ


با سلام . شعری برایت میفرستم . به نام > تو ای زن. خودفروش. ای روسبی. سوداگر بازار بدنامی///دمی بنشین و اشک از دیدگان برگیر . که با تو حرفها دارم///تو ای زن . ای یگانه تکیه گاه. نان آور اطفال بی کس. گوش خود وا کن///سخن از من شنو. زیرا که من حرفی به غیر حرف دیگر مردمان دارم.///کدامین بی شرافت چون تو را ناباک میخواند؟///که تو در عین ناباکی. شرافت را خجل کردی.....................................................دوست عزیز . از آنجا که تایب کردن برایم بسیار مشکل و وقت گیر است.چنانچه تمایل داری ادامه آنرا برایت بفرستم. به آدرس این حقیر ایمیل کن.برایت آرزوی بهروزی و تعالی دارم. با تشکر . مجید - ب

مجید - ب :: 25 آبان 1384 3:01 قֽظֽ


نامم را می‌گویم، حرفم را می‌زنم و از فمینیست‌ها هم نمی‌ترسم. اما دستم را نمی‌دهم. چرا به گلبانو خانم جان گفته‌ای عجوزه هشتاد ساله، قربونش برم الهی با اون چشمای سرمه کشده براقش. الهی که صد ساله بشه و من با نوه‌ها و نبیره‌هایش دورش بگردم و حمومک مورچه داره براش بخوونم و بشین و پاشو بکنیم. اون پانزده ساله هم زمان شاه وزوزک پری‌رو بود. بچه است طفلی باید بره درسشو بخوونه و دانشگاه بره. سن پری‌رویی هم از زمان رفتن به دانشگاه آغاز می‌شه و اگر هم کسی نخواست دانشگاه بره، دست خودشه و هیچ ایرادی نداره ولی باز هم پری‌روست. در باره این یکی می‌توانیم گفتگو بکنیم اما در باره گلبانوخانم جان جای گفتگویی نمانده است. اتهام عجوزه هشتاد ساله را پس بگیرید، شوق و شور زندگانی را در چشمانش به رسمیت بشناسید، تا من دستم را بدهم. راستی، فمینیست‌ها چی می‌گن که حکومتی‌ها این همه ترسشون برداشته.

هوشنگ :: 23 آبان 1384 1:36 قֽظֽ


فرناز عزيز - شايد اين مطلب زياد به نوشته شما مربوط نباشد اما مرا برانگيخته و فكر كردم شايد شما بتوانيد كاري كنيد تا اين تبليغ توهين آميز ديگر از تلويزيون پخش نشود - ماجرا اين است كه زني را در حال شستن لباس و آبكشي آن نشان مي دهد و همزمان با خم و راست شدن سريع وي گوينده مي گويد: مي شوره آب ميكشه ،مي شوره آب ميكشه و پس از چندبار تكرار حركات زن با اين جملات آخرش مي گويد : لباسشويي دوقلوي حاير!
اين تبليغ را اگر ببينيد به ميزان زشتي و توهين گري اش پي خواهيد برد. اگر برايتان امكان دارد اقدامي انجام دهيد - متشكرم - آرا

آرا :: 22 آبان 1384 11:51 قֽظֽ


درود. با كسب اجازه از بانوي صاحب خانه و ساير دوستان گل . تبريك . . . . . تبريك . . . . . .تبريك . . . . . به اين متن زيبا و عميق . بزرگي ميگفت اگر ميخواهيم بيشتر از اين جلو برويم و بفهميم ، بايد اول به خود ثابت كنيم كه ظرفيت فهم بيشتر را داريم. همانطور كه ميدانيد درك و تعمق يك سوي ماجراست و هضم آن سوي ديگر . غصه خوردن را حذف كنيد . مادري هست كه فرزندش معتاد است و اين مادر وقت خود را صرف غصه خوردن براي اعتياد فرزندش و و تفكر در عمق ماجرا ميكند. اين غم را با خودي و غير خودي بيان ميكند و اشك ميريزد و مادري ديگر هم به جاي اشك ريختن ، به نحوۀ كنار آمدن با موضوع و زندگي كردن با فرزندش وكمك كردن به او در حد توانش ميپردازد..بدرود.

نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 21 آبان 1384 8:39 قֽظֽ


خب حالا که ميشه نظر داد من نظرم نمياد

مهناز :: 21 آبان 1384 3:19 قֽظֽ


به قول هدايت در ماتحت زمين زاده شده ايم. اگه چهارشنبه مي يو مدي چي مي گفتي؟

ليلا :: 20 آبان 1384 10:03 بֽظֽ


خيلي وقت بود نيومده بودم اينجا.يعني فرصت نمي كردم...
اصلن فكر نمي كردم يه روزي دلم واسه «كسي» تنگ بشه،چه برسه به يه سري افكار و عقائد در قالب كلمات در داخل يه وبسايت...
امروز تا اومدم،اومدم واسه دلگشادي!
ولي تا اولين تفكر كلمه شده رو ديدم،ديدم منم حوصله ي خوندن «ندارم» و «نخوندم».اما «نمي دونم» چرا اين چرت پرتارو «نوشتم».
راستي اگه يه روزي چاره اي واسه اين «نون» ها و «نمي» هايي كه اول فعلامون مياد پيدا كردي ، بگو شايد بدرد ما هم بخوره.
البته به شرطي كه نوشتت با «نمي» و «نه» شروع نشه.
يا علي...

رشا :: 20 آبان 1384 8:23 بֽظֽ


شما ديگه چرا فرناز جان..

"و تازه می فهمی عجوزه هشتاد ساله را جای پری روی پانزده ساله به تو قالب کرده بود...."

elahe :: 20 آبان 1384 4:28 بֽظֽ


قلم شيوا، شيرين و روانت که خواننده را تا آخر با خودت مي بري و آدم همان احساس را دارد که تو هم داري.

Marco :: 20 آبان 1384 4:06 بֽظֽ


مهد دموکراسی که عریان می شود و تازه می فهمی عجوزه هشتاد ساله را جای پری روی پانزده ساله به تو قالب کرده بودند
.
تمثيلي كه به كار بردي براساس امتياز دهي مرد سالارانه است.

babak :: 20 آبان 1384 3:11 بֽظֽ


براوو...به قول معروف پر ملات و استخون دار نوشتید...

ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه‌اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است...

میخواهم بنویسم امیدوارم همه چیز درست میشود که با پوزخند خودم همراه میشود...چکار میتوان کرد؟...آدمی به امید زنده است...شاد زی!

amir :: 20 آبان 1384 9:14 قֽظֽ


بقیه نوشته هات را حال ندارم بخونم ولی این یکی که شاهکار بود:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

هامد :: 20 آبان 1384 5:41 قֽظֽ