بچه که بودم آذر ماه که شروع می شد هر روز با خودم می گفتم " آه!ماه من هست"...تا می رسید به روز تولدم. از صبح روز تولدم که بیدار می شدم می گفتم امروز روز من هست. به به!...روزهای تولدم را دوست داشتم، تنها قسمت ناراحت کننده این بود که تولد من فلک زده هرسال بهوونه ای می شد برای مامان جان تجملانی که مهمانی بگیرد و کرور کرور مهمان دعوت کند و مدل مدل خورشت و پلو و دسر بپزد و خروار خروار میوه و شیرینی بچیند و موهای بنده را هم مدل مدل گل سر و کش و روبان ببندد و هی بچه معصومی را که من باشم مجبور می کردند لبخند بزنم و عشوه بیام و فیگور تا کلیلک کلیک عکس بگیرند و قاب کنند بزنند به دیوار! بعد هم بنده را می نشاندند و کادوها را جلویم می گذاشتند و دست و کف و سوت که کادوها را باز کنم. فک و فامیل محترم هم از دم یا ظرف و ظروف کریستال کادو می اورند، یا پاکت محتوی پول! و کودک معصومی که من باشم یکی یکی کادوها را که باز می کرد اخم هایش بیشتر توهم می رفت و اخر شب هم زار می زد که یکی به این فامیل احمق بگه که تولد بچه اسباب بازی و لباس می برند نه کریستال! و این سوال فلسفی در ذهنش جرقه می زد که تولد من بود راستی یا مامان؟!
گذشت تا رسید به سن راهنمایی ودبیرستان...روزهای تولد ایل ایل دوست وهم کلاسی بود که دعوت می کردیم به منزل و بسته بسته چیپس و پفک بود که تناول می کردیم و قر بود که می دادیم اما...هان! اما باز ساعت ده به بعد فک و فامیل محترم با ظروف کریستال زیر بغل به دعوت مامان جان عزیزتر از جان از راه می رسیدند! این بود که طی یک اقدام انقلابی از هفده سالگی به اینور تولد گرفتن را ممنوع اعلام کردم! خودمون چهار تا که بودیم-من و بابا و مامان و داش محترم- بهم هزار برابر بیشتر خوش می گذشت و می گذرد. و جمع های جمع وجور دوستان نزدیک تو یک کافی شاپ، با چند فنجان قهوه و یک کیک.
از یک جایی به بعد هم روز تولد شد دراز کشیدن روی تخت، دست ها را زیر چانه زدن و فکر و فکر و فکر...و هر سال این حس تلخ و ناامید کننده که هیچ گهی نشدی و نخواهی شد دختره!
علی الحساب دراولین ساعات روز من(!) که مصادف است با روز حمل ونقل( و از بچگی ملت ما را دست می انداختند که شوهرت راننده بولدزر خواهد بود) و روز فوت حضرت مولانا(از پا قدم نحس من نبود والا) با حس بسیار بدی از عدم رضایت از خود به مانیتور زل زده و برای عزیزی نق نق وغرغر هست که در مسنجر تایپ می کنم و شدیدن حس می کنم که ای بابا!امسال هم که هیچ گهی نشدم !
پ.ن: از همه دوستای نازنینی که از چند روز پیش از طریق اورکات و ایمیل و اس ام اس و تلفن تولدم را تبریک می گویند از ته دل ممنونم. من آدم خوش شانسی هستم که این همه دوست خوب دارم. از کینگ اف لاتلند هم که اختصاصن ممنونم:)
Permalink |
Comments 25
.::
نظرات خوانندگان
تولدتون مبارک.راستی چن سالتون شده؟
محسن :: 3 دی 1384 10:09 قֽظֽ
من چرا همیشه دیر میرسم؟
با سه روز تاخیر با این حال تولدت مبارک
آرزو :: 29 آذر 1384 7:10 قֽظֽ
عزيز تولدت مبارك!!!
از كمكايي كه هميشه كردي منونم!
موفق و سلامت باشي و عمر با عزت داشته باشي!!!
قربانت
طناز امين_ بغض مبهم :: 28 آذر 1384 4:48 بֽظֽ
فرناز جان تولدت مبارک . از صمیم قلب بهت تبریک میگم و برات بهترینها رو آرزو دارم . به امید روزهای درخشان آینده
بهار :: 28 آذر 1384 3:51 بֽظֽ
HB2U
Nikahang :: 28 آذر 1384 8:58 قֽظֽ
عجبا... انگار هرچی آدم گنده توی همین آذر بدنیا اومده! :))
رضا چرخي :: 28 آذر 1384 8:41 قֽظֽ
سلام تولدت مبارک (میدونم تکراریه حرفم )
خب هر کس یه جوره یکی از تولد گرفتن می ناله یکی از نگرفتن تا دو سال پیش که 22 سالم شد فقط خودم بودم که می فهمیدم روز تولدمه دریغ از یه تبریک بعد یواش یواش انگار ما هم مهم شدیم دیدیم نه تبریک میگند گفتم حتما تو خونه ی ما هم مد شده ولی نه فهمیدم که دارند سنم روگوشزد میکنند که وقته شوهر کردنه ها خلاصه اینکه از بچگی بغضی سر دلم موند که چرا دوستانم جشن میگیرند ولی من از این جشنا تو زندگیم نیست من کادو نمی خواستم فقط یه تبریک خشک و خالی نمیدونم شاید ما انسانها قانع نباشیم منظورت رو می فهمم فارغ از دنیای کودکیت بود کاش خیلی از کودکان سرزمینم سهمی از این جشنها داشتند کاش ....
ولش کن اصلا :: 28 آذر 1384 3:06 قֽظֽ
چه جالب!! من هم همین روز به دنیا امدم! یعنی دیروز! ولی من یک سال انگار از تو بزرگترم! من بیست و چهار ساله شدم و هیچ گهی نشدم!!برای من ماه اذر پر ماجرا ترین و پر جنجالترین ماه سال است! همیشه بزرگترین تصمیم های عمرم را در این ماه گرفته ام و بیشترین تلاطمات روحی و احساسیم در این ماه بوده است! نمی دانم چرا خوشحالم از اینکه من و تو در یک روز به دنیا امده ایم! نوشته هایت را دوست دارم و با روحت احساس نزدیکی می کنم! به هر حال امیدوارم همیشه شاد باشی! و به تمام ارزوهای بزرگ و کوچکی که داری برسی!
sara :: 27 آذر 1384 11:01 بֽظֽ
تولدت يه عالمه مبارك خانوم خانوما... منم 2 ماه پيش 23 ساله شدم! جات خالي مي خواستم روز تولدم خودمو حلق اويز كنم...:دييييييييي
فاطمه :: 27 آذر 1384 10:36 بֽظֽ
سلام ، براي نخستين مرتبه است كه به شما سلام مي دهم
به دنيا آمدنت مبارك . از اينكه آمدي تا نسبت به محيط پيرامونت بي تفاوت نباشي . مي دانم كه خوشحالي . خوشحاليت مبارك !!!
به نزد من نيز بيائيد . منتظر حضورتان خواهم ماند .
معصومه :: 27 آذر 1384 8:18 بֽظֽ
فرناز جوووووووووووووونم تولدت هزار بار مبارک (البته من به دلیل گرفتاری یک روز دیر اقدام به نوشتن کامنت کردم وگرنه باور کن همون دیروز می دونستم.) عزیزم تو فوق العاده هستی و بهتر از این هم خواهی شد پس این فکرای الکی و آزار دهنده رو بریز دور. (بوس بوس)
لادن :: 27 آذر 1384 3:39 بֽظֽ
سلام فرناز تولدت مبارک امید وارم سالها خوش و خرم باشی و این بلاگت هم سر خوش و زیبا باقی بمونه
صبا :: 27 آذر 1384 2:23 بֽظֽ
به همه اهالی زمین و آسمان قدوم مبارک جنابعالی را تبریک می گوییم. ایشالا همیشه گل سر سبد باشی.
دایی ناصر :: 27 آذر 1384 11:48 قֽظֽ
تولدت مبارک
Marco :: 26 آذر 1384 4:47 بֽظֽ
تولدت مبارك فرناز جان...ايشالا ساليان آينده زندگيت پر بركت و زيبا باشه...و هر سال فرنازي بهتر از سال ديگه باشي...
niloofar :: 26 آذر 1384 1:18 بֽظֽ
فرناز جونم تولدت مبارك. از افسردگي روز تولد نگو كه من 2 ساله بهش معتاد شدم.
ليلا :: 26 آذر 1384 1:02 بֽظֽ
فرنازي تولد مبارک! ياد تولد هاي خودم افتادم:((روزهايي بود ها.. به هر حال اين افسردگي روز تولد فکر کنم توخيلي ها هست. من يکي که هميشه روز تولدم افسردگي مي گيرم.تازه شم خيلي هم خوبي مطمئن باش:ي
فرين :: 26 آذر 1384 11:27 قֽظֽ
من ا ل ا غ و بگو که از همه جا بی خبر گیر دادم که پریوده! و از این مزخرفات...
راستش دقیقا همین حس رو داشتم توی خیلی از تولدهام، اصولا روز آنچنان مهمی نبوده برام، البته حس گه شدن یا نشدن رو هم نداشتم، اصولا بی تاثیر بوده... اما خارج از این مباحث من معمولا تبریکم این شکلیه:
شاد زی- آزاد زی- آرام زی... و شاد میر
:)
k1-35 :: 26 آذر 1384 10:55 قֽظֽ
تولدت خیلی خیلی مبارک.
مریم :: 26 آذر 1384 10:51 قֽظֽ
درود. با كسب اجازه از بانوي صاحبخانه و ساير دوستان گل. به عنوان يكي از قديمي ترين دوستان شما ، سالروز تولدت را به شما و خانوادۀ محترمت تبريك ميگم. با آرزوي رضايت از مسير زندگي خود تا پايان. بدرود.
نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 26 آذر 1384 8:55 قֽظֽ
سلام.
تولدت مبارک!
راستش من جالبترین تولدم سالی بود که ساعت حدودا یک ربع به 12 روز تولدم(یک ربع مونده به پایان تولدم!!!)یادم افتاد که امروز تولدم بوده و من خودم یادم نبوده،هیچکیم بهم نگفته!(اصولا تو خانوادمون ازین سوسول بازیا نداریم هرچند که خیلی همو دوست داریم!)اگه یه روزی تولدت یادت رفت اونوقت می تونی پز بدی:D
مینا :: 26 آذر 1384 8:33 قֽظֽ
فرناز جان سلام. تولدت خيليييييييييي مبارك. هزار تا مبارك. از 23 سالگي ام چيز زيادي يادم نيست غير از اينكه مي رفتم دانشكده و مي اومدم. اميدوارم سال سرشار از زيبايي و خاطرات خوشگل باشه.
تبصره: من هميشه پيامهاي تبريكم سرشار از كليشه است.
ني آوا :: 26 آذر 1384 8:23 قֽظֽ
تولدت مبارک ..:) به این زودیا این حس دست از سرت بر نمی داره به دلیل زیادی جوون بودن(!)، ولی امیدوارم هر سال حس کنی از سال قبلت توی راه چیز(!) ی شدن جلوتر رفتی ..:)
الیزه :: 26 آذر 1384 7:33 قֽظֽ
تولد مبارک... دوست خوب... تو خیلی چیزها هستی فقط توقعت از خودت خيلي و جامعه اطرافت خيلي زیاده ( البته این خیلی خوب است )... خوش بگذران روز خودت را و گاهی خودت را با دیگران مقایسه کن و کیف کن از اینکه هستی.. از اینکه فکر می کنی و این همه جسارت داری که فکرت را بگويی...
آیدا :: 26 آذر 1384 2:08 قֽظֽ
مبارک باشه گل گلی...
maryam mirza :: 26 آذر 1384 1:57 قֽظֽ
|