Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۱۶ دی ۸۴

به چپ، راست!(3)

 



مشکل دقیقن از همین جا شروع می شود...که زن می شود مقدس، می شود مظهر عشق و مهربانی و فداکاری. شعار پشت شعار ردیف می شود ...آی زن مروارید است در صدف، فغان که بهشت زیر پای مادران است، هوار که زن چراغ خانه است و غیره. و ما هی یادمان می رود که زن هم تنها انسان است، درست مثل آن نیمه دیگر انسان ها که شده اند جنس اول و شعار پشت شعار می سازند در وصف "زن" (شما بخوانید بهر خر کردن زن) ...مشکل از همان جایی شروع می شود که قداست و معصومیت آلوده به تزویر و ریا را که بوی کثافت از ان بیرون می زند بار زن می کنیم و هی یادمان می رود که زن هم آدم است، مثل آن نیمه دیگر. می تواند آدم کش باشد این زن، یا جنایتکار. همانطور که می تواند مهربان باشد و عدالت خواه.می تواند خشن باشد و قلدر این زن، یا نرم خو و صلح طلب. از کاندولیزا رایس تا مادر ترزا می تواند نوسان داشته باشد این زن. کمر هایمان خم شده زیر این بار آلوده به تزویرو ریا که از بدو تولد پشت ما می گذارید و عمری باید کوله کش آن باشیم. هی باید یادمان نرود که ما مظهر عشق و پاکی و صداقت هستیم، که باید نجیب، متین و فداکار باشیم. که دختر خوب داد و هوار راه نمی اندازد، از درخت بالا نمی رود، وسط یک مشت پسر وسطی بازی نمی کند، حتمن پای راست را روی پای چپ می اندازد و می نشیند، برنجی آبکش می کند که اندازه یک مداد قد می کشد،...مساله اصلن این نیست که این ها خوب هستند یا بد. اصلن چرا یادمان می رود که خوب و بد نسبی است آخه؟ مساله این است که چرا یادمان می رود او هم آدم است؟ درست مثل آن نیمه دیگر. حالتان بهم نمی خورد از اینهمه تیپ سازی؟ کلیشه های "زن خوب"، "دختر خوب"، "مرد خوب"، "پسر خوب"؟ ناپلئون می گوید اگر به آدمی فرصت پیشرفت ندهند، لیاقت تاثیری در پیشرفت او ندارد. تو واقعن مطمئنی اگر عمری ته آشپرخونه حبس نکرده بودی این زن را مخترع برق ادیسون می شد؟ من که مطمئن نیستم ...یاد هراس هایم که می افتم، هراس از نمره زیر هفده گرفتن(که هنوز هم می توند خوراک چند شب کابوس شود)، هراس از اینکه دختر خوب بابا و مامان نباشم، خانه را کثافت برندارد، نمره انظباط نوزده نشود، آن سوسک روی دیوار را چه کنم؟ هه! صد و شصت و چهار سانت آدم از سوسک سه سانتی می ترسد، آره می ترسد...دلهره ها، دختر خوب هستم یا نه؟ ...ترس ها، کابوس ها....گاه فکر می کنم هیچ بد نبود اگر در هشت سالگی می زدم شیشه خانه مادربزرگی، همسایه ای، خاله ای کسی را می شکستم؛ یا بی خیال نمره انضباط بیست پوست موزی سر راه ناظم بددهن و عنق مدرسه می انداختم. هیچ بد نبود...

Permalink