دیشب پارک نزدیک خانه غلغله ای بود...به یمن برف پودری و ریزی که می بارید و یکی می گفت شهر را زیبا کرده. و من فکر کردم بدون برف هم این شهر بزرگ با همه خصوصیات عجیب و غرببش زیباست و دوست داشتنی. پسره پشت سر ما راه می رفت، حداکثر هجده ساله بود. امشب شب زید بازیه، هر کی زید بازی نکنه از دستش رفته...پسرک به دوستش گفت. دخترها شانزده هفده ساله اند...یکیشون حسابی می لرزه...چند نفری ردیف...دوست همراهم می گوید از دم راست کرده اند واسه این دو تا دختر...سرم را به عقب بر می گردانم، هر کدام گلوله برفی در دست دارند و آماده نبرد!...به دخترک نگاهی می اندازم..مانتو پرپری و تنگ، کاپشن کوتاه، شلوار جینش به زور تا قوزک پایش می رسد...یکی از ناخن های دست چپش شکسته است -لابد در برف بازی- و ناخن شکسته را پشت گلوله برف قایم میکند. دختر دولا می شود گلوله برفی بردارد...مانتو کوتاهش بالا می رود...هفت هشت جفت چشم خیره به باسن او...دختر راست که می شود گلوله را تو سر یکی از جماعت زل زده به باسنش پرت می کند...اصلن تو باغ نیست پسر...فکرمی کنم ابرهای بالا سر همه این هفت هشت تا پسر را انگار قالب زده اند...دو بازیگر دارد این ابرها و یک سناریو...دخترک همچنان می لرزد...از جنس لرزیدن زنی که دامن مینی ژوپ و تاپ حلقه ای پوشیده بود در ان عروسی بهمن ماه...از جنس لرزیدن چاک تا بالای ران ان دختر در سرمای اسفند ماه باغ جاجرود.
________________
رفیق جان نوشتی داری قیمه درست می کنی، دارم تصورت می کنم در حال قیمه درست کردن...نمی دونم چرا تصور کردنت در حال آشپزی اینقدر سخته...قورمه سبزی که سهله کتی جان، کوفته تبریزی را هم از پسش بر میای(چشمک)...دیروز دیدم صاحب سیبستان از مکتب وبلاگ نویسی کانادایی نوشته بود...سر در نیاوردم منظورش از این مکتب چیست و فکر کردم مگر اصلن وبلاگ نویسی هم مکاتب دارد؟! حالا منتظرم صاحب سیبستان توضیحی دهد درباره این "مکتب کانادایی"...این را نوشتم که بگویم هرچه که هست این مکتب کانادایی تو مبادا تغییر مکتب بدی ها. گنگ(Gang) خودمون را عشق است بچه محل. و همه الواطی های کافی شاپی-رستورانی مان را. این آهنگ هم به مناسبت کشف استعداد آشپزی تقدیم به تو با لاو و هاگ و کیس و این حرف ها.تا دوشنبه هم روزی ده بار میام سرطان وبلاگی ات را چک می کنم...
Permalink |
Comments 6
.::
نظرات خوانندگان
فرناز سلام
امیدوارم همیشه موفق باشی
فرناز میشه برام یک فیلتر شکن خیلی خوب ایمیل کونی ممنون میشم
شادو پیروز باشی
mohsen :: 28 بهمن 1384 1:38 قֽظֽ
درود .بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! » . . . بدرود.
نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 24 دی 1384 2:33 بֽظֽ
قشنگ نوشتی!
آسمون :: 23 دی 1384 8:57 قֽظֽ
سلام ...هم سردم شد و هم گشنم ... حالا یک ساعت توی این سرما در راه هستم ..... یــــــــــــــخ کردممممممممممممممممم
______________-
آرمین جان جایت خالی من اما تا خرخره شام خوردم و شله زرد.
آرمین گیله مرد :: 22 دی 1384 9:22 بֽظֽ
یه بازیگرش دختر بود، دومیش کی بود؟ سناریو هم که خیلی تکراری بود... منظورت هم معلوم نبود چی بود، یا شایدم من سر در نیاوردم...
Asal :: 22 دی 1384 3:01 بֽظֽ
فرناز جان ببخشيدا ولي مي دونستم تو يکي هم به مهدي جامي گير ميدي. چند وقت پيش يکي از عزيزان يک همچين حرکتي رو کرده بود بهش که گفتم مثل طوطي اين کار رو مي کني ناراحت شده بود. پريدن تو و زياد کردن آتيش عليه مهدي جامي از طرف تو يک کار اضافي و مصنوعي است. آخه چرا براي تقويت روابط دوستانه شما ها (همه) از اين روش هاي بي منطق استفاده مي کنيد؟ آخه مکتب کانادايي به من و تو چه که بهش گير دادي؟ اين رو هم کپي کرده ام اگر اصلا اصلا هيچي اش رو پابليش نکني باز تو وبلاگم مي نويسم.
___________
جناب! ببین کی ما رو انوقت به بدبینی متهم می کند!هه هه هه ! خیلی خندیدم والا. به جای صبح تا شب از این وبلاگ به ان دیگری سرک کشیدن و با توهم توطئه همه چیز را بهم وصله پینه کردن بنشین درس هایت را بخون که بزرگ شدی خلبانی چیزی بشی!شاید هم فرجی شد فرق سوال و گیر دادن را یاد گرفتی.
milad :: 22 دی 1384 1:02 بֽظֽ
|