راننده تاکسی پیچ رادیو را می چرخاند، اخبار شروع شده است. بحث پرونده هسته ای ایران...راننده تاکسی دستمال یزدی را بر می دارد، آیینه بغل را پاک می کند، غرولند کنان می گوید با این حماقت های این ها جنگ رو شاخشه. عجب گیری کردیم خدا...مرد حدودا پنجاه سالی دارد...روی صندلی جلو کنار راننده نشسته است...سری به افسوس تکان می دهد و می گوید مملکت را دودستی انداخته اند در سراشیبی سقوط، با این وضعیت حتمن جنگ میشه...راننده می گوید هنوز از بدبختی های جنگ قبلی راحت نشده یک جنگ دیگه، خدایا عجب ملت بدبختی هستیم ما. دخترک که کنار من نشسته است، که هم سن وسال من است، که دانشجو است رو به دوستش که او هم هم سن و سال من است و دانشجو می کند، لبخند زنان می گوید: وای! فکرشو بکن جنگ بشه...خیلی باحال میشه ها!نه؟ هممون دوست پسر آمریکایی پیدا می کنیم.ایول!
Permalink |
Comments 13
.::
نظرات خوانندگان
سلام خانم محترم
مطلب آخری تون رو خوندم. از برخورد اون نره غول آلمانی بی مزه با شما بسیار متاسف شدم! تازه میفهمید ماها که به اجبار اینجا زندگی می کنیم چه می کشیم از دست این نزاد پرستهای بیشعور که انگار تو کله هاشوم بجای مغز کاه و یونجه بر کرده اند. !!!!! جا داشت به مدیر هتل که معمئلا همون دور وورها می بکد می فرمودید که این آقای لندهور مزاحمتان شده !!! آن وقت می فهمید که با زن و مرد ایرانی این شوخیها و مزه برانیها مجاز نیست که هیچ بدرشان را هم در می آوریم. خوبه که اون دخترخانوم با مزه که آرزوی دوست بسر آمریکایی بیداکردن داره یک سری بیاد اینجا اگه تونست اینها رو تحمل کنه بره سراغ آمریکاییهای لاشخور !
مستدام و سربلند باشی !
Amir :: 24 بهمن 1384 5:38 بֽظֽ
سلام مثل هميشه عالي هستين من هم تازه شروع کردم به نوشتن و لينک شما را گذاشتم اميدوارم هميشه شاد و موفق باشين
علیرضا :: 1 بهمن 1384 5:56 بֽظֽ
بعضي ها طرز فکرشون اينه تازه اين که چيزي نيست من يکي از دوستام ميگفت مگه به امام زمان اعتقاد نداري؟ مگه قرار نيست بياد همه بدها رو از بين ببره و مگه همه جا جنگ نميشه؟؟ خوب من مطمئن هستم که اين اقاي بوش همون امام زمان است که منتظرشيم پس خدا کنه زودتر بياد!!!
من :: 1 بهمن 1384 11:06 قֽظֽ
جنگي در كار نيست.حيف نيست ماموران خودشان با دست خودشان از بين بروند؟از طرفي ما از اين شانسها نداريم!درست روز حمله خليج فارس دهن باز مي كند ناو و ماو همه بند وبساطشان مي رود ته خليج اينها هم يك موزه مي گذارند با پول سرانه نفت كه برويم نگاه كنيم.آن دختر خوب هم مي رود BFآمريكايي اش را از توي موزه پيدا ميكند.در ثاني پسر پسر است ديگر.آمريكاييي افغاني ندارد كه.
احسان :: 1 بهمن 1384 9:08 قֽظֽ
فرناز جان. سلام واقعیتی که به آن اشاره کرده ای تکان دهنده است ولی مگر این دخترها تنها کسانی هستند که این چنین می گویند! مگر در این چند سال گذشته کم بودند « نویسندگانی» که رسما خواهان حمله امریکا به ایران بودند ( هنوز هم هستند)! مگر فرق می کند! مگر دانشجویان عزیزخودما در بیانیه شان شکوه نکرده بودند که « بهار» اول به بغدادرسیده است و امیدوار بودند که به تهران هم برسد! دوستی در بالا از « بحران هویت» سخن می گوید ولی من با ایشان موافق نیستیم. تو می دانی که من از زمان پادشاهی اشکبوس در خارج ازایران زندگی کرده ام و آن چه را که اشاره می کنم تجربه کرده ام(پس ربطی به حکومت فعلی ندارد) باور کن راست می گویم من ملتی ندیده ام که به اندازه ما ایرانی ها به منافع دراز مدت ایران بی توجه باشد! اگر به شکل دیگری بگویم، از آن چه که هست، خجالت بکشد! مشکل این است که ما ایرانی ها، وطن مان را دوست نداریم و یا نمی دانیم چگونه باید آن را دوست داشت! دائم در حال قاطی کردن هستیم قاطی کردن حکومت با وطن. و درک نمی کنیم انگار که سلطنت و یا جمهوری اسلامی یک چیز است و ایران، کاملا یک چیز دیگر.
راستی، اگر تازه ترین ترجمه ام را در اخبار روز خوانده باشی حتما دیدی که در امریکا عمده ترین دلیل مرگ زنان حامله، قتل شان از سوی مردان است. اگر این دخترها را دیدی بگو هر کاری می کنند فقط مواظب باشند « حامله» نشوند!
موفق باشی.
با احترام و ارادت همیشگی
احمدسیف :: 1 بهمن 1384 6:03 قֽظֽ
وقتی عده ای حکومت رو بدست میگیرند که اصلا جمهوریت رو قبول ندارند انتظار دیگه ای ازشون نمیره و همه چیز رو در جنگ میبینند . پسر همسایه ی 7 8 ساله ای داریم که از تبار افغانستانه یه روز کتاب به دست اومد پیش من و گفت یکم اشکال دارم یادم میدی وقتی کتابش رو دیدم پرسیدم زبان انگلیسی میخونی ؟گفت آره آخه نمی خوام وقتی برگشتم افغانستان از پسر خاله هام عقب باشم اونا الان بیلیارد بازی میکنند و زبانشون توپه ولی ما اینجا.....
آرزو :: 1 بهمن 1384 1:19 قֽظֽ
می گن این امریکایی ها در ارتششان اصل برابری را رعایت می کنند و از بانوان هم استفاده (تو بخوان غیر ابزاری!) می کنند. خوبه دوست دختر آمریکایی هم پیدا می کنیم. البته ما که شانس نداریم گیر بقیه می یاد ما با عیال (شما بخوان البته همسر!) دور می زنیم توی خیابون ها! البته اگر این زنه که توی عراق بود نمی دونم لیندزی همچین چیزی بود به پستمان بخورد که فاتحه مان خوانده است دیگر!
سیدعلی :: 30 دی 1384 11:31 بֽظֽ
سلام ...اگر خودفریبی و سربزیری نبود که اینطور نمیشد
آرمین گیله مرد :: 30 دی 1384 8:34 بֽظֽ
واه حالا مثلا دوست پسر آمریکایی تحفه است؟یه مشت می زدی تو سرش حالش جا بیاد احتمالا مخش تکون خورده..
-----------------
امشاسپندان: فرین جان! همان قضیه مرغ همسایه غازه هست از قرار
فرین :: 30 دی 1384 6:05 بֽظֽ
حالا من هرچی بگم که به خرج تو نمیره! ببین داری سنگ کیا رو به سی نه میزنی ... :-&
رضا چرخي :: 30 دی 1384 10:53 قֽظֽ
چه تضادی!!
آوای دل :: 30 دی 1384 9:29 قֽظֽ
زکی! من اینجا دوست پسر امریکایی ندارم حالا اونها از اونجا چه فکرها که به ذهنشان خطور نمیکنه! تا به امروز نشنیده بودم کسی بگه جنگ "باحاله"! تیتر مطلبت عالی بود.
آسمون :: 30 دی 1384 6:03 قֽظֽ
اگر از یک جامعه هویت را بگیری هیچ چیزی از آن باقی نمی ماند و متاسفانه بحران هویت در جامعه ما بیداد می کند.
َعلی پاشا :: 30 دی 1384 0:24 قֽظֽ
|