چند روز پیش دوست بابا که تهیه کننده معروفی است تلفن کرده بود و بعد از سلام و احوالپرسی بامن که تلفن را جواب داده بودم پرسید: فرناز! تو ساعت دو وقتت آزادتر هست یا چهار و نیم یا شش؟ من هم همین جوری گفتم چهار و نیم و پرسیدم برای چی این را می پرسید؟ دوست بابا هم جواب داد که همین طوری...دیدم الان خانه ای،می خواستم ببینم معمولن این موقع ها خانه هستی یا نه. دیشب دیدم یک سری کامل بلیط جشنواره برای سانس چهار و نیم بعدازظهر برایم فرستاده است ...بلیط های سینما فردوسی که در جشنواره سینمای اتحادیه تهیه کنندگان و توزیع فیلم هست. دستشون درد نکنه که شدیدن بنده را ذوق زده کردند و وقتی هم امروز باهاشون تماس گرفتم که تشکر کنم گفت بلیط جشنواره تئاتر فجر را هم می خواهی؟ و صد البته که من جواب دادم نیکی و پرسش؟
امروز فیلم "گل یا پوچ" به کارگردانی ابوالفضل جلیلی را دیدم. کارگردانی که فیلم های او اکثرن تنها در جشنواده نمایش داده می شوند و نمی دانم به چه دلیلی اکران عمومی ندارند. قصه فیلم، قصه پسرجوان سیستانی بود که از طایفه خود جدا و راهی نقاط بلوچ نشین شده است. پسری شاعر مسلک و به قول خودش با احساسات لطیف که آرزو دارد معلم شود و پیش پیش همه جا خود را معلم معرفی می کند. پاشنه در آموزش و پرورش را از جا کنده است تابالاخره معلم شود و هر روز باید پی یکی از خرده فرمایشات و تشریفات سازمانی بدود...یک روز آزمون استخدامی، یک روز گواهی عدم سو ء پیشینه، یک روز معرف و روز دیگر گزینش و ماجرایی که سر درازدارد. در این میان برای تامین مخارج زندگیش باید کار هم کند، آن هم در قحطی کار و دست آخر هم یک روز کارتن به جای علوفه دام می فروشد، یک روز آب معدنی، یک روز دنبال تدریس خصوصی می دود و فردا نگهبانی باشگاه بیلیارد و هر روز ناامید تر و ناموفق تر از دیروز. این وسط عاشق دخترکی هم شده است و هر روز به بهانه ای در خانه انها سبز می شود. وقتی هم که آرایشگاه برادر دختر را پیدا می کند می رود و به قول خودش عشق سالم و خالصانه اش را ابراز می کند که صد البته جوابش کتک مفصل است و سر و کله باندپیچی. همدم و مونسش هم زن مسنی است که مستاجر آلونک او شده است، زنی که صبورانه درددل های پسر را می شنود و هرکاری که از دستش بر می آید برای او انجام می دهد.دختر هم البته دل به او بسته است...این وسط پای پسر هر روز الکی و به یک بهانه ای به کلانتری باز می شود ...دست اخر ناامید از معلم شدن در خرابه ای بساط آرایشگری راه می اندازد که اتفاقن کسب و کارش حسابی رونق می گیرد. از مردان محلی گرفته تا پسرهای جوان دانشجو در آن شهر مشتری او می شوند که بلد است موها را آلمانی، رپی، کوپ قارچی و معمولی کوتاه کند.یکی از همین پسر دانشجوها روزی او را به کافی نت می برد و دنیای چت را به او معرفی می کند و پسر حیران که چطور می شود با این همه از همه جای دنیا حرف زد و آشنا شد. شب برای زن تعریف می کند که نمی داند پس اندازش را خرج عروسی با ماهرخ کند یا که کامپیوتر بخرد و در چت با کلی دختر دوست شود. اما باز می بیند که عشق کلاسیک را دوست دارد و اینترنت همه چیز دارد الا ماهرخ. پسر دست آخر که می فهمد ماهرخ نامزد یک پیرمرد است و معلم هم نتوانست بشود سرخورده و دل خسته نامه ای برای زن صاحب خانه می گذارد و راهی شهری دیگر می شود.
خوب! فیلم بدی نبود...اما در مقایسه با "دان" و آن فیلم دیگری که از جلیلی دیدم و اسمش الان یادم نیست فیلم ضعیف تری به نظرم بود. جاهایی هم کلیشه های تو ذوق زنی داشت و البته غریبی پسر را که دنیایش در مقایسه با اطرافیانش دنیایی انسانی و پر احساس بود را با موفقیت تصویر کرده بود. یکی از دیالوگ های جالب فیلم آنجا بود که پسر تکه ای نان را با کاغذی که تبلیغ تدریس خصوصی است در کیسه ای می گذارد و می گوید: همه می روند کار میکنند که نان در بیاورند، ما باید نان بدهیم که کار پیدا کنیم!
پ.ن: قصه این فیلم را به این دلیل نوشتم که فیلم های جلیلی اکران عمومی ندارند. قصه فیلم های دیگری را که در جشنواره ببینم نمی نویسم که وقتی اکران شدند و تماشا کردید برایتان تازگی داشته باشند:)
پ.ن.ن: من امروز یکی از سخت ترین امتحانات همه عمرم را داشتم. از پنج شش روز پیش یک ریز روی تخت اتاقم نشسته ام و کتاب ها و جزوات درس مربوطه را دور خودم چیده ام و یکی تو سر خودم زده ام و یکی تو سر کتاب ها و جزوه ها. نه ایمیل جواب داده ام، نه تلفن و نه حتا اس ام اس. در سختی این امتحان همین بس که مرغابی که من باشم و گاه روزی دوبار می پرد توحمام مدت دوروز و نیم کامل حمام هم نرفت! زیر چشم ها گود، قیافه هم درست مثل کتک خورده ها...اما بالاخره این امتحان ترسناک تموم شد و گوش شیطون کر هفده هیجده و خدا را چه دیدی شاید هم نوزده شدم! فقط دستم شکست، باورتان می شود که شش صفحه و نیم برگه پاسخگویی ریز و تو هم نوشتم؟ در هرحال بی ادبی این چند روزه را که جواب هیچ چیزی را ندادم به بزرگواری خودتون ببخشید:)
Permalink |
Comments 3
.::
نظرات خوانندگان
من در جواب پست قبلیت(خیر است انشا..) می گم: من و دوستام چند وقت پیش دور هم بودیم و برای خنده هی می گفتیم این امریکاییها بیاند هر کدوممون یک دوست پسر امریکایی میگیریم. تا اینکه یک روز توی این وب گردی ها یک سری عکس از تجاوز سربازهای امریکایی به چند تا دختر عرب دیدم که تفنگ روی سرشون گرفته بودند و بهش تجاوز می کردند. خیلی وحشتناک بود.(البته نمی دونم عکس ها واقعیت داشت یا نه) ولی در هر صورت اون موقع حتی شوخی با دوستام در این مورد برام ترسناک به نظر اومد.
پدیده :: 4 بهمن 1384 6:40 بֽظֽ
او بازم که زیاد نوشتی
رضا چرخي :: 1 بهمن 1384 11:50 بֽظֽ
قطعا خوشا به حالت!
ذهن سیال :: 1 بهمن 1384 9:56 بֽظֽ
|