بابا امروز بعدازظهر به شرکتش برگشته است ... ساعت اداری تمام شده بوده و کارمندها رفته بودند. بابا وارد شرکتش شده، پشت میزش نشسته، چند تایی نامه راخوانده و امضا کرده است و چند دقیقه بعد شدیدن احساس خواب آلودگی کرده...بالاخره سرش را روزی میز کارش گذاشته و خوابش برده است... حسابدار شرکت که چند دقیقه قبل از رسیدن بابا شرکت را ترک کرده بوده میانه راه متوجه می شود که تلفن همراه اش را در شرکت جا گذاشته است... حسابدار کلید را که در قفل چرخانده است و در را که باز کرده بوی گاز را استشمام کرده است، درکمال تعجب دیده در اتاق کار بابا بازهست، سرک کشیده و وقتی بابا را دیده که روی میز خوابش برده است متوجه قضیه شده است، سریع بابا را بیدار کرده است و به بیمارستان رسانده است...دکتر گفته است خیلی خیلی شانس اوردید، فقط اگر حسابدارتان سه چهار دقیقه دیگر می رسید یا چراغ را روشن می کرد...فقط سه چهار دقیقه...بابا را که به خانه آوردند، من و برادرم بی حرف خودمان را در آغوش پر مهرش که خدا می داند چه آرامشی دارد و چه اطمینانی رها کردیم....نیم ساعتی بی حرف فقط زار زدیم، فقط زار زدیم. نیم ساعت پیش که روی کاناپه هال خوابت برده بود، بالای سرت ایستادم و موهای سرت را دیدم که با چه سرعتی سفید شدند، چروک های دور چشم هایت که انگار هر روز عمیق تر می شوند، نفس هایت که دیگه آنقدرها آسان بالا نمی آیند. چند وقت بود من به زیر و بم صورت مهربانت دقیق نشده بودم؟ چشم هایم را که می بستم، تصویر چند سالگیت نقش بسته بر آن بود؟ می دانی چقدراز خودم خجالت کشیدم که مدت ها است- کی می داند؟ شاید سال ها حتا- که به زیر و بم صورتت دقیق نشده ام؟ فقط هر سال روز تولدت، وقتی با خنده کیک تولدت رابریدی و گفتی یک پله دیگه به ان دنیا نزدیک تر شدم دلم گرفته است و بغض کرده ام و اعتراض که این چه حرفی است دیگه بابا جان؟...من چقدر امشب دلم هوای یازده دوازده سالگیم را کرده که صبح جمعه به زور من را از رخت خواب بیرون می کشیدی، لباس گرم تنم می کردی و می گفتی ای کدو تنبل! بچه های مردم الان یک دور از کوه بالا رفتند و برگشتند تو هنوز از این پتو دل نمی کنی! ...این سایه پر مهرت از سر من و مامان و برادر کم نشه ...این وجود نازنینت که خود آرامش هست ... این صدای مهربانی که خود حمایت هست...و نگاه های پر مهری که خود زندگی است اصلن...قهرمان زندگی من و برادر.
Permalink
|