Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

دوشنبه ۱۰ بهمن ۸۴

ما چقدر یکدیگر را می شناسیم؟

 



گفتم حالا که شتر عمو پینگی دم در چهار دیواری من هم خوابیده است و از دیروز دوباری بیخود و بی جهت پینگ شده ام و شرمنده انانی که مهمان این چهاردیواری می شوند و دست خالی باز می گردند، چیزکی بگویم از درد و شکوه ای که مدتی است بیخ گلویم را گرفته است. چند هفته پیش خواستم از ان بنویسم، شاهد مدعا هم آبچینوس عزیز که با هم تلفنی صحبت می کردیم و با ان مهربانی و صبوری همیشگی اش گله ام را که اتفاقن گله او هم بود می شنید. جرقه این نوشتن هم این نوشته خانم شیما کلباسی بود.

من در جامعه ای متولد شدم که داغدار استبداد هزاران ساله است. اصلن دیکتاتوری جزئی از خوی و سرشت آن است. در همین جامعه استبداد زده که همه به نفر پایین دست زور می گویند و حق چندان معنایی ندارد، بزرگ شدم، مدرسه و دانشگاه رفتم، کار کرده ام، به شیوه خودم مبارزه کردم ام و در یک کلام زندگی. در همین فضای رعب و خفقان اما یاد گرفتم که به حق انتخاب افراد احترام بگذارم. آموخته ام که آدم ها و دغدغه ها و نگاه ها و اولویت های آنها را محترم بشمرم و دغدغه و دیدگاه خودم را مرکز و محور جهان ندانم. یاد گرفته ام که ظرفیت ها، دلهره ها، جسارت ها و خواسته های افراد متفاوت است، حیطه ای بسیار گسترده. اگر چهار تیتر خبر جلو من بگذارند که یکی درباره برنامه اتمی ایران، دیگری خبری درباره مجلس سنا آمریکا، خبر سوم درباره درگیری های عراق و آخری اظهارات ریاست مرکز مشارکت امور زنان سابق و زنان و خانواده امروزی باشد، من این آخرین خبر را قبل از هر خبر دیگری می خوانم. البته که پرونده هسته ای دغدغه من هست و دلهره این روزهای من، البته که درگیریهای عراق را مداوم پی گیری می کنم، اما من یک فعال زنان هستم و مهم ترین دغدغه زندگیم زنان... اخبار زنان، ستون ویژه زنان و هر انچه مربوط به آنان است برای من مهم ترین اخبار است. دیگری فعال سیاسی است، اظهارات فلان وزیر و فلان نماینده مجلس اولویت اصلی او...سومی فعال حقوق بشر و دستگیری رییس سندیکای اتوبوسرانی دغدغه مهم و اصلی این روزهایش...چهارمی اهل ادبیات است و این وضعیت وحشتناکی که سراغ بازار نشر امده است مهم ترین مسئله او. من چه حقی دارم که بگویم چرا اول دل نگران بازار نشری و بعد وضعیت گنجی؟ انظباط تحمیلی؟ تحمیق توده ها؟...من یکی که نه به ان تن می دهم و نه ان را اعمال می کنم.
خانم کلباسی عزیز! گله کرده اید که چرا وبلاگ نویسانی که با نام و هویت اصلی خویش می نویسند از حق زندانیان سیاسی دفاع نمی کنند... شما فعال حقوق بشر هستید. مگر نه؟ در جریان حال و روز و وضعیت آنانی که راهی زندان ها می شوند هستید. لابد هم می دانید که انسان ها جانشان را دوست دارند، این حق انقدر طبیعی است که گمان نمی کنم جای بحثی داشته باشد. آدم ها معمولن دنبال دردسر برای خود نمی گردند، غیر این است؟ آدم ها زندگی هایشان را دوست دارند، و چه زیباست این علاقه. آدم ها دغدغه های متفاوت دارند، آدم ها دوست دارند در چهار دیواری وبلاگشان از هرچه دوست دارند سخن بگویند. آدم ها همه درآمریکا نیستند که بی دلهره هر انچه ته دلشان هست را قلمی کنند، آدم ها در همین جغرافیایی که نامش ایران هست هم زندگی می کنند، نام و هویت و آدرس مشخص دارند، گاه روزنامه نگارند، گاه اکتیویست، گاه دانشجو و گاه کاسب، البته که غم گنجی را می خورند، البته که خیال مجتبا وآرش و روزهای سیاه زندان ان دو امانشان را هم گاه می برد.... کی گفته است نباید از مردم فلسطین و وضعیت عراق و زنان افغان بنویسند و همه تنها از گنجی بنویسند؟کی حق دارد به انها ایراد بگیرد که چرا از بوش انتقاد می کنید و از احمدی نژاد نه؟ آخرانها که درآمریکا و اروپا نیستند...همین جا دارند زندگی میکنند و زندگی را با همه رمز و رازها و ترس ها و دلهره هایش دوست دارند...دوست دارند ازدل همین زندگی رمز آلود بنویسند، از دلخوشی های کوچکشان، دوست دارند از سیاست های نابجای کشوری دیگر انتقاد کنند، اصلن به در بگویند که دیوار بشنود. چه می شود کرد... مستقیم به دیوار گفتن بهایی دارد سنگین. دوست دارند یک روز به دیدن خاتمی بروند، بگویند و بخندند، انار دون کرده بخورند و برای دو سه ساعتی هم که شده غم ها و دردهایشان را فراموش کنند. راستی! چرا فکر می کنید همه باید سیاهه همه فعالیت هایشان را در وبلاگ هایشان بنویسند؟! من در همه مراسم و گردهمایی هایی که در حمایت از اکبر گنجی برپا شده است شرکت کرده ام به جز گردهمایی میدان انقلاب که در ان هفته ایران نبودم و این اخرین شعرخوانی که به یمن اطلاع رسانی بسیار بد اصلن خبردار نشدم! در همه این تجمع ها هر طرف سر را می چرخاندم دوستی می دیدم و آشنایی، خیلی هایشان وبلاگ نویس...خیلی هایشان جز همان دسته ای که شما به انها انتقاد دارید و با نیش و کنایه و تمسخر درباره انها صحبت می کنید و من هم جز ان دسته هستم. می بینید؟ به جای نوشتن ترجیح داده اند کاری عملی کنند در حد بضاعت وجسارتشان...چه لزومی دارد از هر انچه انجام می دهیم در وبلاگ هایمان بنویسیم؟کی گفته است همه باید در وبلاگ های خود از نقض حقوق بشر بنویسند؟! ...شما خبر دارید که چندین و چند نفر از این گروه با بی ادعایی و عشق چه ها که انجام نمی دهند برای خانواده های زندانیان، دوستان دربند و هر گروه دیگری که ظلمی مضاعف را تجربه می کند؟ اصلن خبر دارید که چندین نفر از آنها هر چند روز یک بار زنگ خانه آقای گنجی را به صدا در می آورند و به دختر ها و همسرآقای گنجی می گویند سلام؟ شما مطمئن هستید که اگر در تهران زندگی می کردید با همین نام شیما کلباسی باز با همین ادبیات و لحن در وبلاگتان می نوشتید؟ مطمئن هستید که وقت نوشتن دست ودلتان نمی لرزید؟ مطمئن هستید که فکر دخترک کوچکتان را نمی کردید؟ و همسرتان؟ و خانواده تان؟ ...دل سوزاندن به حال هموطن تنها تجلی اش در این است که در وبلاگ هایمان درباره هموطن بنویسیم؟ راستی! انهایی که وبلاگ ندارند چی پس؟...خانم کلباسی عزیز! جغرافیایی که آدم ها در ان زندگی می کنند یکسان نیست، ترس ها ودلهره های انسان ها یک جور نیست، اولویت های انسان ها گستردگی بسیار دارد، به عددانسان ها دیدگاه ونظر متفاوت وجود دارد در این جهان، به تعداد وبلاگ نویس ها سلیقه و شیوه در وبلاگ نویسی، و شیوه مبارزه، و سرانجام من هم یکی ازهمان هایی هستم که شما آنها را به اختلال حواس و خودنبینی و بیگانه بینی متهم می کنید، اشک هایش را اشک ریا می بینید... من، فرناز سیفی، یک زنم و یک انسان که از ابتدا تا انتهای این نوشته یک چیز را گفته ام، گزیده ترین بخش زندگیم کوچک ترین و بی نام ترین کارهایی است که از سر عشق و استقلال از من سر زده است. کارهایی که در هیچ وبلاگ و روزنامه و وب سایت و تریبونی ان را ثبت نکرده ام. چه ان زمان که ایستادگی کرده ام و فریاد سر داده ام، چه انگاه که خسته و نا امید از پای در امده ام، چه ان زمان که قهقهه زده ام و چه ان روزها که بی محابا اشک ریخته ام، در همه حال در هیچ قالب پیش ساخته مبارزسازی جای نگرفته ام و زیر بار هیچ انظباط تحمیلی نرفته ام. راستی! ما چقدر یکدیگر را می شناسیم؟

Permalink | Comments 11
 


 

.:: نظرات خوانندگان



خیلی منطقی بود ..... امیدوازم که تمام کاهات (مبارزه هات) هم اینطور منطق قوی پشتش باشه ..... مطمئن باش که موفق می شی

بابک :: 13 بهمن 1384 2:55 بֽظֽ


فرناز جان عزیزم:

من ظرف امشب تا فردا (به وقت شرق آمریکا) یک پست می گذارم که دوستانی که می خواهند در آن نظرشان را بنویسند و وبلاگ شما را سنگین نکنند... به امید اینکه باز هم به فعالیتهای خوبتان ادامه دهید و عرق و عشقی که به میهنمان دارید را با تجربیات و آموخته های عمیقتر و به افراد بیشتر آموزش بدهید.

به امید دموکراسی، آزادی و آرامش در ایرانمان،

شیما کلباسی

------------------
امشاسپندان: خانم کلباسی عزیز!متاسفانه عده ای انگار منتظر هستند از انتقادها و بحث های دوستانه سوء استفاده کنند. در این چند روز من نزدیک به پانزده نظر را تایید نکردم چرا که پر از ناسزا و بد و بیراه بود. در هرحال خیلی ممنونم از اینکه اطلاع دادید.

با آرزوی موفقیت برای شما

شیما کلباسی :: 13 بهمن 1384 1:03 قֽظֽ


با سلام. من با نظر شما موافق هستم، ولى اجازه دهيد به قول خودتان من هم از نقطه نظرى که برايم اهميت دارد، يک نکته کوچک را ياد آورى کنم. به نظر من ترکيب «حق طبيعى» درست نيست. به نظر من حق و حقوق وضعى هستند نه طبعى.

نيما :: 11 بهمن 1384 0:00 بֽظֽ


من همش فکر میکنم شما ها که ایران هستید همین قدر هم که مینویسید دل شیر دارید.
متاسفانه این شکافی هست که بین ایرانی های داخل و خارج از کشور وجود داره.

بي تا :: 11 بهمن 1384 5:55 قֽظֽ


فرناز گرامی: با سلام و تجدید ارادت. معمولا نوشته هایت را می خوانم و می دانی که به شدت هم نوشته هایت را دوست دارم. این تازه ترین هم خیلی به دلم نشست. حال ما را نمی پرسی اشکال نداره ( به قول خودت چشمک) ولی قول بده از این پست ها بیشتر بنویسی.
با ارادات و احترام
آخ كه اين وبلاگت چقدر ناز و ادا داره خانم! هي پست سر هم ايراد مي گيره!!

----------------
دکتر سیف عزیز! ما ارادت داریم این همه(چشمک)....من دیروز جواب ایمیل شما را دادم.مگر به دستتان نرسیده است؟

با مهر
فرناز

احمدسیف :: 11 بهمن 1384 2:30 قֽظֽ


در وصف میزان اطلاع ایشون از مسائل داخلی ایران همین بس که تو وبلاگش می نویسه:"چمران زاده ها......" یعنی خیال می کنه که این چمران شورای شهر و رفیق فابریک احمدی نژاد بچه اون شهید چمرانه!! بابا آدم اقلا خوبه یه حساب کتابی پیش خودش بکنه ببینه که بچه اون یارو نمی تونه الان با این سن و سال و ریش و پشم باشه!!! وقتي هر كسي خيال مي كنه كه با چهار تا لينك دادن به اين ور و اون ور مي تونه اسم خودشو بگذاره فعال حقوق بشر همينه ديگه....

سپهر :: 10 بهمن 1384 9:53 بֽظֽ


فعال زنان و نویسنده وبلاگ امشاسپندان... خانم فرناز سيفي عزیزم:

در ادامه نکاتی که به انگلیسی یا فارسی در مدت اخیر نوشته ام... روی اصلی این مطلبم با برخی از ایرانیان مقیم خارج از کشور یا در حال رفت و آمد به ایران بود که بابهره مندی از قصه های مبارزاتی خود سعی در جا انداختن دیدگاه های ویژه ای دارند.... ولی از آنجایی که شما در باره داخل کشور صحبت می فرمایید پاسخم به شما این است که من از هیچکس انتظار جانفشانی و فداکردن خود و خانواده اش را ندارم و برای هیچکس هم نسخه نمی پیچم... ولی هرکس بر حسب شرافت انسانی خود به سیستمی که نصف جمعیت ما را به زیر خط فقر برده و در حال تبیدل کشور ما به یکی از عقب ماننده ترین کشورهای جهان آنهم با وجود ذخایر طبیعی و پتانسیلهای فرهنگی و ملی می باشد... بر حسب امکان و تواناییهایش می تواند اعتراض کند. به طور مثال برای من حرکت اعتراضی رانندگان شرکت واحد گرچه آنرا صنفی و نه سیاسی معرفی کرده اند بسیار ارزشمند است. راستی! قبل از اینکه مطلبتان را بنویسید شما از خودتان پرسیدید که اگر من در خارج راحت نشسته ام و به راحتی زندگی می کنم پس دردم چه می باشد؟ من می گویم... درد من این است که به شرافت و انسانیت جوان نازنین ایرانی صبح تا شب توهین می شود و... لگدمال می شوند... یک بسیجی به خانه راننده اتوبوسی که در حال اعتصاب است حمله می کند و به بچه دو ساله اش گاز می زند- به صورتش گاز اشک آور زده است و یا هر بدبختی مشابه دیگر... بله من به دختر سه ساله و نیمه ام فکر می کنم و بچه دوساله مجروح شده در ایران را می بینم و دلم به درد می آید... و نمی توانم تحمل کنم یک عده با مقایسه عراقی و افغانی و فلسطینی روی درد انسان ایرانی ماله بکشند و تا ابدالدهر بگویند هرچه می کشیم از آمریکا است و ساواک و کودتای بیست و هشت مرداد... این عده منطقشان به این صورت هست که تا روی زمین ظلم هست... ظلم به ایرانی هم بلامانع است!

بله! برای شیما کلباسی شرافت انسان ایرانی مهم است.

شیما کلباسی :: 10 بهمن 1384 4:52 بֽظֽ


این دغدغه ای هست که برای امثال من از دیدگاهی بسیار ملموس بوده، اصولا یک وبلاگ با هزاران دید و ایده بسیار شخصی شکل می گیرد و اشتباه اول قضاوت روی شخصیت نویسنده بر مبنای نوشته هایش است. فراتر از این شما هرگز نمی توانید بر مبنای خروجی کانالیزه ای از یک انسان حتی در محیطهای واقعی روی او قضاوت کنید. قطعا با ارزش ترین تحرکات همانهایی هستند که -اگر نیاز نبود- در بوق و کرنا نکنیم. تازه در این وبلاگستان خیلی ها با هدف و تفکر و نگرش متفاوتی می نوسیند و چه حقی داریم که آنها را به خاطر ننوشتن یا کم نوشتن از سیاست یا حقوق بشر یا گرسنگان افریقا نکوهش کنیم؟ کاش بین نقد، توصیه، درخواست، احترام و دخالت حریم شکنانه مرز تبیین شده ای در وبلاگستان داشتیم.

k1-35 :: 10 بهمن 1384 2:14 بֽظֽ


فرناز عزيزم سلام---- من يه كارمندم زن هم هستم دلم مي خواد اين مطلب سايت بازتاب رو بخوني تا بدوني با زنها در ادارات چه برخوردي ميشه و به راحتي مردي با دوسال سابقه كار پست مسوؤليتي رو به دست مياره كه زني بسيار كاردان و با تجربه بيست سال بعد هم نمياره و تا بازنشستگي يه كارشناس صفر مي مونه http://www.baztab.ir/news/34216.php " وقتي زنان مدير مي شوند"-------- بله اين است جامعه ما

آرا :: 10 بهمن 1384 10:15 قֽظֽ


خارج از بحثه اما اونم از رویا طلوعی که همه رو سر کار گذاشته بود!!!

اینم اونی که تونهمه ازش دفاع می کردید..؟؟؟واسه رفتن به خارج از کشور راه جالبی رو انتخاب کرد مثل خیلی های دیگه...

در این موردم چیزی بنویسی بد نمیشه..

---------------------
امشاسپندان: دوست عزیز! چقدر اطلاع داری از وضعیت او؟از روزهای سخت او؟ از شکنجه هایش؟ از آچه بر سرش امده است؟ راستی! آدم ها برای خروج از کشور اول باید از مردم اجازه بگیرند؟!

baharak :: 10 بهمن 1384 7:08 قֽظֽ


سلام تو همان امشاسبندان ترانه های دوستی هستی.فمینیست بزرگ پارک طالقانی؟تا بعد...

yasser :: 10 بهمن 1384 2:09 قֽظֽ