سالها سوزن دون حصیری داشتیم، گوجه فرنگی پارچه ای در این سوزن دون بود که سوزن ها ، ریز و درشت، هر یک در گوشه ای از آن فرو رفته بودند. چندباری سوزن ها در دستم فرو رفته بودند، چند سوزن ریز و درشت با هم...هربار چه دردی داشت و ناله مامان که چرا حواست همیشه پرت هست آخه؟...گوجه فرنگی پارچه ای چند سالی هست که در سوزن دون حصیری نیست، امروز یادش افتادم، بعد این همه سال.امروز انگار با من بود...گیر کرده بود در گلویم، با همه سوزن های ریز و درشتش. درست در میان گلو، نه بالامی آمد و نه فرو می رفت. تلخ بود...تلخ بود "ماده 61" مستند مهوش شیخ الاسلامی که امروز با فیلمش مهمان ما بود در اکرانی خصوصی. ماده 61 قانون، ماده آشنایی است...همان ماده ای که افسانه نوروزی، فاطمه پژوه، راضیه و ده ها(شاید هم صدها) زن را زندان می اندازد، یا بالای چوبه دار. زندان اوین، بند زنان، یک اتاق، یک صندلی*...و البته تنها یک دوربین. این صندلی چه صبری دارد، که این همه درد، این همه زجر شنیده است وهنوز نشکسته ... این صندلی اتاق کوچک زندان اوین چه صبری دارد. دست ها...دوربینی که ناگهان نشانه می رود دست ها را...دست هایی که در هم می پیچیدند، بالا می روند، انگشت هایی که فرو می افتند، چنگ می زنند...گوجه فرنگی قرمز می چرخد در گلو، خراش پشت خراش.
می گوید شوهر دومم بود، دوستش داشتم، اوایل زندگیمان خیلی خوب بود، شروع کرد به حسادت به بچه هایم، جوری که اگرمی خواستم به بچه ام چای بدهم اول باید به او می دادم بعد بچه ها...زن را می شناسید...فاطمه پژوه را می گویم.
می گوید که لیسانش حقوق دارد، مرد را در مطب دکتری دید که منشی آنجاست، پیرمردی هشتاد و یک ساله، دکترای حقوق...مرد استخدامش می کند، که به کارهای بانکی برسد، به کار پرستار و خدمتکار نظارت کند، خرید های خانه را انجام دهد. دختر سال ها است از بیماری اعصاب رنج می برد، مدام دارو می خورد. نمی دانم می شناسید او را یا نه...اسمش فاخته است.
با چادر نماز سفید گل دار رویش را سفت پوشانده است...تون صدایی زمخت دارد...چشمانش پر برق زندگی است هنوز...لاتی حرف می زند...انقدر ماجرا را تعریف کرده است که دیگر مثل نواری که دکمه پلی ان را زده باشی برایت مو به مو می گوید ماجرای آن چند روز جهنمی را...می شناسید او را...افسانه نوروزی را می گویم.
تصویرش را نشان نمی دهند....خودش اینگونه خواسته است شاید...صدای زمختی دارد...پر از معصومیت کودکانه...می گوید ده روزگی بچه خاله ام بود و حمام زایمان...با مادر و خواهر کوچک تر بر می گشته خانه...آخرهای شب...می رود بیسکویتی بخرد برای خواهر کوچک تر...از دکه روزنامه فروشی آن سوتر خیابان...او را هم می شناسید...راضیه چهارده ساله را می گویم.
گوچه فرنگی پارچه ای، پر از سوزن های ریز و درشت چرخ می زند، چرخ...
صورت گرد و تپلش پر از سادگی است و مهربانی... فاطمه پژوه را می گویم...که شوهر دومش را دوست داشته است...نصفه شب بود که صدای جیغ شنیدم...بلند شدم...فکر کردم صدا از خیابان است...باز صدا امد...آمدم تو چارچوب در ایستادم...صدا از اتاق دیگر خانه خودمان بود...دخترم چهارده ساله بود...اما خوب هیکلی بود...وایستادم تو چارچوب دراتاق....باورم نمی شد...افتاده بود رو دخترم...دستش را رو دهن بچه ام گذاشته بود که جیغ نزند...صورتش را چنگ زده بود...صورتش خونی شده بود...من مات مونده بودم...اصلن هیچ کاری نمی تونستم بکنم...چشم های بچه ام کج شده بود...با دستش تقلا می کرد...دستش که می خورد به بدن محمد چندشش می شد...دستش را انداخت...دیگه فقط دستش را می زد به تخت...چشم های بچه ام کج خیره مونده بود به من...با چشم هایش التماس می کرد..من همین طور سر جایم خشک شده بودم...سوتین بچه ام را که دراورد...یکهو به خودم اومدم...دویدم کشیدمش از رو بچه ام کنار...انداختمش گوشه اتاق...باز بلند شد...بچه ام گوشه تخت کز کرده بود...باز رفت طرف دخترم...باز به زورانداختمش کنار...گفتم من را که کتک بزنه سراغ بچه ام نمی ره و می تونه از اتاق بره بیرون دخترم...اما باز بلند شد...با هزار زور انداختمش زمین...کشون کشون از اتاق بردمش بیرون...نمی گذاشت در را قفل کنم...با هزار زور بالاخره در اتاق را رو دخترم قفل کردم...کتک کاری کردیم...نشست سر بساط...گفت می زنم خونه را اتیش می زنم..همتون را می کشم اگه نگذاری با دخترت بخوابم...گفتم می کشمت...گفت بکش ببینم...جون من بکش...وای من اصلن دوست دارم تو من را بکشی...مرگ من بیا من را بکش...نمی دونم روسری اونجا چیکار می کرد...من که اخه تو خونه روسری سرم نمی کردم...روسری را برداشتم...دور گردنش پیچیدم...فشار دادم...یک کم که کبود شد ترسیدم..ولش کردم...نفسی کشید و خندید...گفت دیدی نمی تونی؟...دیدی اینکاره نیستی؟ ...دیدی نمی تونی بکشی لاشی؟...تو آخه من را دوست داری لاشی...حالا هم یک لیوان آب بده حالم جا بیاد..بعد هم در اتاق را باز کن برم پیشش...قول می دهم نگذارم کس دیگه بره تو کارش...فقط خودم...آ باریکلا....پاشو اون در را باز کن کارم را بکنم...بلند شو .......دیگه نفهمیدم چی شد...روسری را فشار دادم باز......محکم و محکم تر...نیم ساعت... زبونش از دهنش بیرون افتاده بود.. از چشم هایش خون بیرون زده بود...
گوجه فرنگی پارچه ای و همه سوزن های ریز و درشتش می چرخند...فرو می روند...خفه می کند این ناله ها...اشک های این زن....نگاهم به فریبا وفی می افتد که سرش را پایین انداخته و گریه می کند...چشم های گلی امامی پر اشک است، اشک های درشت....گوجه فرنگی قرمز مدام می چرخد و می چرخد...سوزن ها داغون می کنند، داغون...
چادر نماز سفیدش را مرتب می کند...می گوید چشم بند برزنتی به چشم هایش زده اند...دستبند قپانی به دست ها...از پشت...زده اند او را...با کابل...با سیم...با شلاق...با لگد..با مشت... می خواهند دروغ بگوید..بگوید شوهرش مرد را کشته و نه او...افسانه نوروزی داد می زند که بابا والا خودم کشته ام، تنهای تنها...می زنندش...چهار ماه و نیم...
دکتر هشتاد و یک ساله به او پیشنهاد ازدواج می دهد...عصبانی می شود دختر ..کیفش را بر می دارد از خانه برود...مرد درها را همه قفل کرده است....دو هفته دختر را حبس می کند...تلفن ها را قطع...درها همه بسته...دختر التماس می کند لااقل داروهای اعصابش را به او بدهد... بعد دو هفته بالاخره لوله ای پیدا می کند..با لوله می کوبد تو سر پیرمرد...خون فواره می زند...می گوید نمی خواستم بکشمش...فقط می خواستم از حال بره که بتونم فرار کنم...نمی خواستم..دست هایش در هم می پیچیند...فاخته حکمش را گرفته است...اعدام.
چهارشنبه قرار است اعدام شود ...فاطمه پژوه را می گویم. دخترش نامه ای خطاب به ریاست قوه قضائیه می نویسد....از زنی می گوید که به خاطر دفاع از او در برابر تجاوز دارد اعدام می شود....نامه شنبه منتشر می شود...چهار شنبه فاطمه را به محل اجرای حکم می برند...دو خواهر سوره های قران را می خوانند..اولین نفر اعدام می شود...دومی....شیون خانواده هایشان به گوش می رسد...دو جنازه را در امبولانس گذاشته اند...نوبت فاطمه است...دمپایی هایش را در می آورد و بالا می رود...طناب را که بر گردنش می اندازند پیک زندان از راه می رسد...دست نگه دارید...آیت الله شاهرودی دستور توقف اجرای حکم را داده است...باز زندان...بی دادگاه.
شوهر افسانه ملاقاتش امده است...بغل می کند افسانه را و می بوسد...مردی که هفت سال پی کار زن دویده است...بی انکه تسلیم انگ ها و دری وری های جامعه مردسالار شود...دادگاه افسانه است...بعد آزادی او...راضیه هم آزاد شد بالاخره....فاطمه هنوز زندان است...دخترهایش سبزی پاک می کنند...ویلان خانه فامیل...فاخته زندان است ومنتظر اجرای حکم...زنانی دیگر...زن گریه می کند...صورتش را نشان می دهد...به ترکی می گوید می زد، می زد، زخم هایم را نگاه....اشکی می ریزد زن...دل سنگ کباب می شود...ان دیگری شانزده سال است که اوین خانه اش شده....جرمش مشارکت در قتل...فداکاری کرده است تا حکم برادرش سبک تر شود...صدای زن ها در هم می پیچد...صداها...دست ها... ماده 61 قانون مجازات اسلامی.
دستش را لای موهایش می برد مهوش شیخ الاسلامی...می گوید پیر شدم سر ساخت این فیلم..موهایم سفید شد...داغون شدم. می گوید شب ها از خواب بیدار می شدم...راه می رفتم تا صبح...افسرده شدم...پیر کرد من را "ماده 61" و "شوهرکشی"...مائده طهماسبی می پرسد باز هم فرصت و موقعیتش پیش بیاد از زنان زندانی فیلم می سازد؟...می گوید نه، دیگر نمی توانم....نمی کشم دیگر. از زنی می گوید که کمربند شوهر را با قیچی تکه تکه می کرده است و در چاه مستراح می ریخته بلکه مرد وقتی به خانه می آید چیزی دم دست پیدا نکند که او را لت و پار کند...یا زن هجده ساله که سال ها اواره دادگاه ها بوده تا طلاق بگیرد از مردی که روز و شب لت و پارش می کرد...دختر گفته چقدر کتک باید می خوردم؟ وقتی قانون به من اهمیتی نداد، خودم قانون شدم...کشتمش.
گوجه فرنگی قرمز رنگ بی امان چرخ می زند و چرخ...خراش پشت خراش...درد...و باز هم درد.
* اولین جمله ای که در فیلم می شنویم
Permalink |
Comments 15
.::
نظرات خوانندگان
نمی دونم چی بگم...سیاه, تلخ,دردناک ...و در عین حال بسیار بسیار زیبا بود. نوشته هاتون رو دنبال خواهم کرد
موفق باشید
شبنم :: 19 اسفند 1384 3:52 بֽظֽ
چه كردي با ما؟
يك زن :: 8 اسفند 1384 7:27 بֽظֽ
سلام
براي پست بالا
وقتي مطلب رو خوندم نيشم تا بنا گوشم باز شد(الانم البته بازهD:)
حالا مطمئنين خودش بوده...
شايد پسرش بوده چون اونم اخيرا چون پولهاي ملت اسرائيل رو بالا مي كشيده الان زندونه
خلاصه بعد از مدتها لبخند زدم...مرسي
موفق باشيد
يا حق
عليرضا :: 2 اسفند 1384 0:08 قֽظֽ
موفق باشي
به ما هم سر بزن
مجيد :: 30 بهمن 1384 11:10 قֽظֽ
ناگفتنم بهتر است ...
یوتا :: 30 بهمن 1384 11:02 قֽظֽ
سلام بر شما فرناز عزیز.از پیدا کردن وبلاگت و صد البته از خوندن مطالبت که جون میده وقتی از سر کار میای با یه لیوان چای داغ بخونیش خوشحالم.مشتری جدید و پروپا قرص تو هستم.
fariba :: 29 بهمن 1384 5:34 بֽظֽ
كاش فرشتهی عدالت رنگ و رو رفتهمان لحظهای چشمبندش را باز ميكرد تا ببيند كه مدتهاست ترازويش كج شده.
Nazbalesh :: 29 بهمن 1384 3:16 بֽظֽ
دوست خوبم، با اينكه داستان دردناك هركدام را مي دانستم، خوانش دوباره اش آن هم با قلم زيباي تو، دردي دوباره بر جانم انداخت. نمي دانم چه بايد گفت و چه مي توانم گفت.قلمت پر توان!
طهورا :: 29 بهمن 1384 2:40 بֽظֽ
امروز وبلاگم رو آپ دیت کردم بعداومدم نوشته ات رو خوندم. داغون بودم و داغون تر شدم. الان توی دفتر کارم هستم کلی یواشکی اشک ریختم.اینها تازه نمونه هایی هستند که صداشون به گوش من و تو و امثال ما رسید. چه وحشتناکند گلوهایی که قبل از فریادشان خفه شدند.
پدیده :: 29 بهمن 1384 0:19 بֽظֽ
همين امشب بود که به دوستم داشتم ميگفتم فيلماي خانم شيخ الاسلامي و گير بيار، ببينيم
منم درک ميکنم اين زنا همه ميفهمنشون در تعجبم که چرا اون قاضي نميفهمه ديني که پيامبرش گفته دفاع از ناموس واجبه بعد اينا چطور نميتونن يه مادرو درک کنن من با نوشته هاي تو گريه کردم ديگه چه برسه به خود فيلم اون گوجه فرنگيه با سوزناش خيلي وقته تو گلوي زناي اين سرزمين گير کرده کاش با خانم شيخ الاسلامي صحبت کنين ما هم بتونيم اين فيلمو ببينيم هر چند روبرو شدن با اين فيلم جرات ميخواد
arefe :: 29 بهمن 1384 1:39 قֽظֽ
یک مدتی هست که افتادم به خواندن وبلاگها و سایتهای مختلف!! همینطوری از سر مازوخیسم! جایت خالی در نیمه های شب گذشته سر از یک جایی در آوردم که بعد از گذشت بیست و چهار ساعت هنوز در حال جلز ولز هستم!!!! از آنجایی هم که علاوه بر مازوخیست بودن سادیسم هم دارم آدرس مورد نظر را این پایین می گذارم تادر جز جز کردن من شریک شوی فرناز جان! برو بخوان و وظایف زن و شوهر را در قبال هم بدان و از این جهل مرکب درآ!!!!!!!!!
فاطمه :: 29 بهمن 1384 1:24 قֽظֽ
خواندنش اشکم را در آورد وای اگر ببینم....
راستی فرناز چطور میشه این فیلم رو دید؟
لادن :: 29 بهمن 1384 0:59 قֽظֽ
يك بار ديگر هم تعريف اين فيلم را در وبلاگ آسيه خواندم. از تصورش دگرگون مي شوم. بدويت زن و مرد را در چنگالش مي فشرد. مردها را لااقل گريزي هست. زنهاي ضعيف مانده، مي مانند، له مي شوند و شنيدن صدايشان در ما فقط نتيجه اش اشك است. چه ميشد اين همه آدم حاضر بوديم بروشورهاي شروط ضمن عقد را ببريم توي شهرستان ها و برايش تبليغ كنيم. داستان اين زن ها را كه مي شنوم از خودم بدم مي آيد. از خودم كه مسئول آگاهي ام هستم اما گوشه نشينم.
azadeh :: 28 بهمن 1384 0:47 بֽظֽ
سلام فرناز عزیز. بسیار وحشتناک و دل آشوبه آور بود... کاملا لمس می کنم و از "شوهر کشی" نفرت دارم- از این اسمی که برایش گذاشته اند- بهتر بگویم از ضعفی که سالها همه چیز را تحمل می کند به خاطر این که استقلال مالی ندارد، و جائی برای رفتن نیست، و بعد ناچار می شود جان آدم دیگری را بگیرد که حیوانیتش را متوقف کند. نهایت بدبختی است. روایت زنی که به دخترش تجاوز می شد دیوانه ام کرد. یک مادر خوب می تواند این را درک کند.
به امید این که روزی در ایران هیچ زنی مجبور نشود خودش قانون شود.
Roya :: 28 بهمن 1384 0:53 قֽظֽ
چه توانی دارید... و چه اعصابی، دست مریزاد.
K1-35 :: 27 بهمن 1384 11:57 بֽظֽ
|