یکم:
میدان آزادی می روید دیگر؟...نخیر! استادیوم آزادی...چشم هایش چهار تا شده است. مگر خانم را راه می دهند؟...خوب داریم می رویم که راه باز بشه و کم کم راه بدهند....و اینگونه بودکه سه نفری در صندلی پشت پژو لم دادیم و مرد راننده بعد ازانکه هاج و واج هی ما را نگاه کرد گفت: واقعن مسخره هست که زن ها را استادیوم راه نمی دهند ها! یعنی که چی؟ من اگر می دونستم میگفتم خواهرم هم بیاد. اون هم عاشق این هست که بره استادیوم.
دوم:
جلو درب غربی دختر دبیرستانی که سراپاشور و هیجان است با دیدن اتوبوس حامل بازیکنان تیم ملی کاستاریکا بالا و پایین می پرد و بای بای می کند. چند نفری از بازیکنان کاستاریکا هم با او بای بای می کنند...دختر هنوز غرق شادی است که لند کروز سیاهی می رسد و می گوید: خانم ها! زود متفرق بشوید! زود تا نیومدیم ببریمتون....
سوم:
نیروهای گارد از راه رسیده اند و جلو ما را گرفته اند. فرمانده انها، که اول دادی می زند، بعد پرچمی می شکند، بعد چندتایی فحش آبدار می دهد، بعدترش دختر پانزده ساله ای را کمی ناز و نوازش می کند و دست اخر تازه سلام و احوالپرسی می کند و می پرسد حالا چیکار دارید اصلا؟ هم از راه رسیده است.
چهارم:
صف بکشید...صف می کشیم....عقب تر....می رویم عقب تر...سردار طلایی باید برسد و اجازه دهد....پقی می زنم زیر خنده...به مامور کنار دستم که نه فحش می دهد، نه عربده می زند و نه دستور بشین و پاشو می گویم: یعنی شهر تا این اندازه امن و امان شده است که ما شده ایم مخل امنیت؟....خودش هم خنده اش گرفته است. می گوید چی بگویم والاخانم؟ من مامورم و معذور...
پنجم:
دو برادر یک ریز ازما فیلم می گیرند. در میان ما چندتایی دختردبیرستانی هست که حسابی ترسیده اند و نگران هستند. حق هم دارند...باراول است رودرو لند کروز سیاه و مامور گارد می شوند، مثل شانزده هفده سالگی خود ما. می گویند ما کنکور داریم،نکنه این فیلم ها برامون دردسر بشود؟ من زیاد بلد نیستم دیگران را آرام کنم، پس به لندکروز سیاه تکیه می دهم و منتظر لحظه ای که حواس مامور نزدیکم نباشد و عکسی بگیرم.
ششم:
گیسو دارد در دفترش چیزی می نویسد که ماموری با خشونت دفتر را از ریر دست او می کشد....صدای اعتراض ما بلند می شود...گیسو را به سمت لندکروز مشکی می برند تا با مردی که داخل ان نشسته است صحبت کند...سردار طلایی را هم پیدا نکرده اند.
هفتم:
جناب سرهنگ بعد ازناز و نوازش جلو می آیند و می گویند: خانم ها! شما به جز چند نفر(اشاره به جایی که ما ایستاده ایم) همه خانواده دار و با شخصیت هستید. گول این ها را نخورید. ما این ها را یک ماه که بردیم اوین حالشون جا میاد. مثل ترقه از جا در می روم. داد می زنم: به چه حقی توهین می کنید؟ بی شخصیت ان کسی هست که دست رو دختر پانزده ساله بلند می کند. کی به شما اجازه داده افراد را بی خانواده بخونید و دم از شخصیت بزنید؟ شخصیت یعنی داد و فریاد ؟...انگار خیلی دارم هوار می زنم که چیزی نمی گوید و دستی من را عقب می کشد. کی بود راستی؟ فکر کنم گیسو فغفوری.
هشتم:
یک نماینده بیاد با مامور تامین امنیت استان صحبت کند...پرستو جلو می رود...می گوید اتوبوسی دنبال ما می آید و ما را داخل استادیوم به جایگاه ویژه می برد...اعتراض می کنیم که ما سوار هیچ ماشینی نمی شویم....اتوبوس از راه می رسد...مامورتامین امنیت استان که خود را موسوی معرفی می کند به خداوند و قرآن قسم می خورد که کلکی در کار نیست و این اتوبوس ما را به داخل استادیوم خواهدبرد...می گوییم پس خود او هم سوار شود و با ما بیاید...سوار می شود و در شلوغی ارام پیاده می شود...چاره ای نیست، باید ریسک کرد.
نهم:
معلوم بود! درغربی را رد می کنیم...در شرقی را هم....اتوبوس وارد اتوبان کرج می شود...همه اعتراض می کنند و داد و فریاد...من اما ساکت سر را به شیشه چسبانده ام و به واژه ها فکر میکنم...و به همه چزهایی که انها ادعا می کنند برایشان مقدس هست...و دلم می گیرد... و در فکرخدا و قرآنی که اینگونه دستاویز می شوند و ملعبه...
دهم:
میدان آزادی پیاده مان می کنند...بچه ها باز مینی بوسی می گیرند که دم در استادیوم بروند...من و گیسو فغفوری و یلدا معیریان و دو سه نفر دیگر اما بر می گردیم...یک حس تلخ و بدی دارد زبانه می کشد..همان حس بد این روزها که حس می کنم وارد بازی شده ام که جای من نیست....حس عجیبی هست...دریک لحظه تمام انرژی من را تهی می کند...
یازدهم:
باید امشب تا صبح بیدار بشینم...کلی کار دارم...یادم باشد سر راه چیزکی بخرم...بابا و مامان شام نیستند...باید چیزی سرهم کنم که گرسنه نمانم....در آیینه تاکسی خود را نگاه می کنم.....اخبار رادیو از حلقه انسانی زنان و مردان می گوید...انسان؟...هان! فکر کنم من هم انسان باشم..بگذار ببینم...دو تا دست...این هم دو تا پا....یک جفت گوش و یک جفت چشم...حرف هم می تونم بزنم...فکر کردن هم بلدم...سواد هم دارم....خرج خودم را هم می دهم راستی....بله! فکر کنم انسانم...اخبار رادیو از حق مسلم ما برای دستیابی به چرخه سوخت هسته ای می گوید....اوه بله! حقوق مسلم مهم هستند....من شنیدم انسان ها حقوقی دارند...بگذارید یک بار دیگر خود خودم را برانداز کنم....نه! راست راستی انسانم...یعنی حق مسلم من را هم شامل می شود؟....بله! تیم ملی خوب است...ما باید رای بدهیم تیممان برود جام جهانی...سیاست ربطی به ورزش ندارد....راستی! جایی نوشته بود تحرک بدنی زنان کم است...باید یکی دو مقاله بنویسم...
Permalink |
Comments 47
.::
نظرات خوانندگان
نمی شه حالا یه جور دیگه با یه گفتمانی / زبون خوشی / سیاستی / کیاستی /چیزی یه برنامه ای ردیف کنید که تحت یه شرایط مناسب و مجهز بذارن دختر ها و خانم های محترم برن استادیوم ؟ اصلا تا حالا ازین اقدامات صلح آمیز انجام دادین ؟ آدم فکر می کنه شماها علاقه ای به فوتبال ندارین فقط پا می شید برید اونجا که مامورا نذارن برید تو استادیوم بعد بیایید بگید : دیدید نذاشتن ! دیدید بی تربیتن ! بابا اگه قرار باشه دخترا هم برن استادیوم نمی شه که با پسرا قاطی باشن . اون پسرا و آش و لاشایی که تو استادیومن که می زنن دخترا رو قیمه و قورمه می کنن . اینم برا خودش یه بدبختیه . مثل اتوبوس واحد سابق می شه که می چسبوندن به خانم ها . باید یه حفاظی چیزی وجود داشته باشه که دست اونا به زنا نرسه . اینا همه برای خودش مسئله س که باید حل شه . این حرکتا مثل اینه که آدم به باباش بگه من تو خونه چهل و پنج متری مون که چهارتا پسر گردن کلفت هم توشه می خوام شصت تا مهمون دختر دعوت کنم . بعد باباهه هی بگه نه . بعد دختره لج کنه بره مهمونارو بیاره . خب باباهه شاکی می شه و قاط می زنه دیگه و بدتر آبروریزی می شه و رابطه خراب تر می شه و هیچ اتفاق خوبی نمی افته. اول باید خونه گنده باشه جا داشته باشه . چرا همه ش شده لج و لجبازی ؟ شما لج کنید اونا هم لج می کنن . معلومه دیگه . چی فکر کردید ؟ اگه راس راسی علاقمند فوتبال تماشا کردنید برید یه فکر اساسی یه درخواست اساسی یه برنامه جامع یه آمارگیری یه کار علمی و اصولی بکنید که راس راسی مسئله حل بشه . این تقاضای شما با رفع چند مسئله و مشکل مهم قابل حله . اونا اول باید حل بشه بعد شماها برید استادیوم بازی تماشا کنید . شما ها سیستمتون سیستم رو کم کردنه که به نظر من بی فایده ترین نوع سیستمه . شماها که ادعای فهم و شعور و سواد دارید باید از راه با سوادی مسئله رو حل کنید . البته اگه واقعا نیتتون فوتبال تماشا کردن باشه و گرنه اگه دنبال بول و بهانه و گزک گرفتن و سر به سر گذاشتن و مطرح شدن هستید که اون یه حرف دیگه س !
سه نقطه :: 27 اسفند 1384 7:39 بֽظֽ
سلام
سیاوش :: 26 اسفند 1384 11:03 قֽظֽ
نميدونم چي بگم .....واقعا متاسفم اي كاش اونقدر امنيت و آزادي تو كشور بود كه خانوم ها هم بتونن خيلي از كارهايي كه دوست دارن رو انجام بدن البته اين رو هم بگم كه من هميشه با افراط مخالفم من هم به عنوان يه پسر كه عضو جامعه است خواهان استيفاي حقوق زنان ايران هستم ولي هرگز يه فمنيست نيستم
سهيل محمدي :: 21 اسفند 1384 1:58 قֽظֽ
خانم امشاسپندان
اگر اون روز خانم عبادی فقط و فقط در کنار بقیه دخترها ایستاده بود بدون اینکه بخواد از کسی دعوت کنه و یا اعلامیه صادر کنه و فقط به عنوان یک خانم فوتبال دوست کنار شما ایستاده بود فکر میکنی در کل ماجرا چقدر تاثیر داشت؟در تشویق اونهایی که اون روز میخواستن بیان و نیومدن برای حرکت های بعدی اونها چه تاثیری میذاشت؟
امیر :: 18 اسفند 1384 6:42 قֽظֽ
فرحناز عزیز. من وقتی 13ساله بودم با تغییر لباس و قیافه همراه داییم رفتم استادیوم برای دیدن بازی پرسپولیس.تجربه خفنی بود.ولی همیشه دلم میخواست بدون پنهان کردن دختر بودنم برم ورزشگاه.امیدوارم در این راه موفق باشید.متاسفانه این حکومت برای حل مشکلات نیمی از جامعه(زنان)سیاست حذف را در پیش گرفته.من به شماها خیلی امیدوارم .به امید روزی که با هم بریم استادیوم و یه موج مکزیکی توپ اجرا کنیم! منتظر جوابتم.
روشنک :: 15 اسفند 1384 4:55 بֽظֽ
سلام دوستان شجاع
من از این تصمیم بی خبر بودم لطفا در آینده اگه خواستید اینکار را تکرار کنید به من هم خبر بدهید من ایمیل و ادرس سایت ام رو میگذارم پایدار باشید شما و ایران دردمندم
نوا جاوید :: 13 اسفند 1384 5:52 بֽظֽ
درود . اميدوارم كه حال شما خوب باشه خانم. از نوشتۀ شما بسيار ممنون. فقط ميتوانم بگويم كه افكار شما و زاويه نگاه شما نسبت به سال پيش تغيير بسيار زيادي كرده. . . . عميق تر . . . . روشن تر . . . منطقي تر . . . . بالغ تر. . . ياد آن درويش بخير وقتي كه به من گفت اين خانم روزي . . . ميشود. بايد بيايد و ببيند .به هر حال آنچه از دست من بر ميآيد آرزوي سلامتي و موفقت براي شماست. بدرود.
نبين كي ميگه! ببين چي ميگه. :: 13 اسفند 1384 10:02 قֽظֽ
سلام .حرفی برای نیست .گفتن اینکه دستتان درد نکنه یا هرچیز دیگر نه برای شما پاسخی مناسب است نه برای من ! فقط امیدوارم موفق و محکم باشید.
در مورد 8 مارس هم اگر برنامه ای داشتید دوست دارم در جریان قرار بگیرم .نمی دونم امکانش براتون هست یا نه .
متشکرم.
رها :: 13 اسفند 1384 9:04 قֽظֽ
اين خونه از پايه ويرونه.به اميد ورود ارتش آزاديبخش آمريكا در ميدون آزادي
-------------
امشاسپندان: و صد البته به امید انکه خداوند به همگان عقلی عطا کند!
رضا :: 13 اسفند 1384 9:00 قֽظֽ
فرناز جان از قدیم گفته اند که کافر همه را به سن خود پندارد ! اگر هم سن خودم خواندمت و پیرترت کردم ببخش همین الان می روم و سنت را کم تر می کنم تا مبادا از ین راه آسیبی به زندگی و آینده ات برسد!!
--------------
امشاسپندان: گیسو نازنین! ای بابا...این حرف ها کدومه خواهر؟:)...سندو سالمون مهم نیست. بعد هم همین فمینیست بودن برای آسیب کافی هست:))...نه؟(چشمک)
گیسو :: 13 اسفند 1384 0:31 قֽظֽ
در قم يك تقويم جنسي چاپ شده. براي چندمين بار با تحقير زنان مي خواهند بي بند و باري و روش هاي جنسي غلط را رواج بدهند؟ پايه نامه به وزير ارشاد هستي؟
-----------
امشاسپندان: آزاده جانم! خبر را در روز انلاین خواندم. شدیدا هم پایه نامه اعتراضی هستم.
azadeh :: 12 اسفند 1384 8:07 بֽظֽ
تبریک . شیر دختران گرد آفرید نشان ایران زمین که بر ظلم مردانه شوریده اند . هر گونه که بخواهید حاضر به همکاری هستیم تا این ظلم جنسیتی را بر اندازیم .
یا حق
علی سربداریه :: 12 اسفند 1384 6:23 بֽظֽ
دیگه بعد از 65 تا نظر که همه هم همون حرف 66 امی که من باشم را زده اند حرفی ندارم!سکوت...
رضا مهدوی صاب حجره :: 12 اسفند 1384 6:03 بֽظֽ
دستتان درد نکند
Sabaye Azadi :: 12 اسفند 1384 5:52 بֽظֽ
....
آید آن روز که آزاد شویم از این بند
...
سعید ساحل :: 12 اسفند 1384 5:52 بֽظֽ
آفرین به پشتکارتون من پیشنهاد می کنم بازی بعدی رو همه با هم توافق کنیم اگر خانوما رو را ندادن آقایون هم نرن تا همه جاشون بسوزه
Amir :: 12 اسفند 1384 11:35 قֽظֽ
هموطن عزيز
نوشته شما در سراسر اينترنت و بخصوص خارج از کشور پخش شده است و خشم بسياری از فوتبالدوستان ايرانی را در خارج از کشور بر انگيخته.
جمعه شب ساعت ۸ بعدازظهر به وقت لس آنجلس برنامه پربيننده ورزشی آقای داريوش ذهاب در کانال ماهواره ای اميد ايران دو ساعت وقت خود را فقط به اين موضوع اختصاص خواهد داد و در ضمن نوشته و عکسهای شما و ديگران را پخش خواهد کرد.
علاوه بر آن اينبار تصميم گرفته شده توماری درست کنند و شرح اين جريان را به سازمان فيفا مخابره کنند تا فدراسيون فوتبال ايران را تحت فشار زياد قرار دهند.
به اميد روزی که شما و ساير خانمهای ايرانی را در تمام استاديومهای ايران که حق مسلم شماست ببينيم.
يک هموطن از آمريکا
کامی :: 12 اسفند 1384 8:52 قֽظֽ
مهم شجاعت شماست که دارید، این مسائل و مسائل اقتصادی هم با همین شجاعت حل خواهند شد.
شهاب برادران دیلمقانی :: 12 اسفند 1384 8:01 قֽظֽ
از موقعی که تریبون فمنیستی فیلتر شده گمش کردم با چه آدرسی میتونم پیئاش کنم؟مرسی
ببخشید که همیشه سرشار از سوالم
مریم بانو :: 12 اسفند 1384 0:10 قֽظֽ
فرناز گلم برای عضویت در مرکز فرهنگی زنان بایذ به کجا مراجعه کرد ؟
مرسی
---------------
امشاسپندان: مریم خانم گل! مرکزفرهنگی زنان سیستم عضو گیری گسترده ندارد.
مریم بانو :: 12 اسفند 1384 0:07 قֽظֽ
در عصر علمي شدن چارهاي جز علمي شدن نداريم. نه توصيه ميكنم و نه نصيحت. حق شما حضور در هر جايي است كه ميخواهيد. وظيفه پليس نيز اين است كه امنيت شما را تأمين كند. اما از نوع گفتار شما نوعي تندروي برداشت ميكنم. نميخواهم با واژههايي نظير «خيرپيش» مرا نيز بدرقه كنيد. اما مطمئن باشيد در اين مسير دشوار بيش از اينها بايد ميانهرو بود. اينرسي جامعه ايران در برابر تغييرات بسيار زياد است. بايد سعي كرد كه علمي رفتار كرد تا اين جريان تبديل به يك جريان احساسي نشود، در غير اينصورت مانند نهالي خواهيد بود كه با وزش نسيمي شكسته ميشويد و حتي نامي از شما نيز نميماند....
----------------
امشاسپندان: دوست عزیز! من به اندازه کافی مزخرف می شنوم. واقعا حوصله چندانی ندارم که در وبلاگ جایی برای بیان دغدغه هایم هست هم با جملاتی مثل" خوب کردن بردنتون و تعیین تکلیف روبرو بشوم. عده ای عادت داریم همیشه انتها را ببینیم، بی اینکه قدم های کوچک و مصمم طول راه را نظاره کنیم. بحث با این ها از نظرم بیهوده است...سال ها است زنان با عشق و اراده تلاش آهسته و پیوسته می کنند. مطمئن باشید اجازه نمی دهیم این نهال آسیبی ببیند.
نيما پارسي :: 11 اسفند 1384 9:09 بֽظֽ
پرچمی که تو بر دوش می کشی!
باد حيران است
وقتی که می وزد بر پرچمی که تو بردوش می کشی،
وانگاه که می نوازد بر گونه های تو -
که بر آن مهر وطن نقش شده با پرچم سه رنگ!
نغمه های قلب شما در باد فشرده خواهد شد
و ديوارهای «جدايي» را فروخواهد ريخت!
آن روز دور نیست:
کهکشان راه شيری خواهد لرزید،
وقتی که در استادیوم هفتاد میلیونی
«آزادی» را به شادی نشسته اید!
نگاه کن
یک دوجین تابوت
برمی گردانند به حجره های ظلمت و متروک
جنازه های کفن شده
در جهالت هزار ساله را...
آرش :: 11 اسفند 1384 8:44 بֽظֽ
piroozi azan shomast. hatta yek ghadam aghab naghozarid
said :: 11 اسفند 1384 8:13 بֽظֽ
گزارش و تو روز خوندم. واقعا گریم گرفت! به چه روزی رسیدیم که برای یه همچین کاری باید اینقد هزینه بدیم. شما محکوم به پیروزی هستید. موفق باشید
سینا :: 11 اسفند 1384 5:51 بֽظֽ
شما هم در جایگاهی نیستید که کسی رو به مطالعی نداشتن یا آگاهی نداشتن متهم کنید...اگه منظورتون حضور چند نفر انگشت شمار از بانوان در بازی ایران و بحرین هست حتما خودتون که ادعای مطالعه و این چیز ها رو یدک میکشید که خاتمی با سردار طلایی اونم بخاطر دریافت نامه ها و نمابر ها از این چیزا کلی نامه نگاری و هماهنگی کرده بودند تا همان عده ناچیز در استادیوم حضور یابند...در ضمن آقای پناهی هم خیلی قبل از این جریان بازی ایران و بحرین این فکر به ذهنش رسیده بود ...به هر حال..ما اینجا نیستیم که هم دیگه رو محکوم کنیم...یا متلک بپرونیم...درسته من در جایگاهی نیستم که بخوام برای کسی تعیین تکلیف کنم...فقط یک پیشنهاد بود...یک بار هم به خانم تهمینه میلانی پیشنهاد دادم که جوری برخورد کردند که انگار ما هیچ چیز از حقوق زنان نمیفهمیم...انگار خودمون رو بزنیم به نفهمی اموراتمان راحت تر میگذرد...اگر هم میخواهید حظور سیاسی فرهنگی خودتون رو با استادیوم رفتن پررنگ کنید و از حق مسلمتون حمایت کنید..این گوی و این استادیوم...امیدوارم موفق باشید!
در ضمن من متلک پرون نیستم!!
هر چی هم که گفتم به چشم یه پیشنهاد بود نه تعیین تکلیف!
------------------
امشاسپندان: جناب! هر کسی کار خودش بار خودش...اینطور بهتر نیست؟ کاش آدم ها در عوض صد ساعت حرف زدن و ایراد گرفتن و نسخه پیچیدن نیم ساعت هم اهل عمل بودند. خیر پیش
مرد بارانی :: 11 اسفند 1384 5:36 بֽظֽ
به مطلب شما لینک داده شد.
آب و گل :: 11 اسفند 1384 5:23 بֽظֽ
من به شما افتخار می کنم فقط بخاطر آنکه آنجا بودید مهم نیست نتیجه چه شد چون گرچه شما بازی را ندید ما همه شما را دیدیم وصدایتان را شنیدیم در تفارن با روز جهانی زن حرکت نمادین شما نماد زن امروز ایرانی است که در پرده بودن ،دیده نشدن و به حساب نیامدن را تحمل نمی کند هرچند تعداد شما کم بود واکثریت خاموش اما با وجود همین تعداد انگشت شمار می توان به آینده امیدوار بود که انسان با امید زنده است
همیشه پیروز و پایدار باشید
شایان :: 11 اسفند 1384 3:08 بֽظֽ
سلام
فرناز جان اولین باریست که برای شما کامنت می گذارم و این به سبب مطلب وارطان است
با او زیاد موافق نیستم این را هم برایش نوشتم
نوشته ات را که می خواندم اشک در چشمانم حلقه زده بود حال روز ما را هم نوشتی
فکر کن بچه ی خاکی باشی که آرزوی کودکی همه ی بچه هایش زمین چمن باشد
فکر کن خاطرات دوران کودکی ات بازی در زمین های خاکی و خط های آهکی تا نیمه شب باشد
فکر کن بعد تر بزرگ که شدی بفهمی دختری و فرق داری و هم بازیهایت حق دارند و تو نه!
و بعد فقط می توانی از دور تماشا کنی و در سایه ی پدر گهگاه...
و بعد تر بگویند که تو دیگر خانم شده ای و تنها تلویزیون تنها دیوار های خانه....
پیشنهاد بازی در تیم جوانان استقلال را داشته باشی و بدانی انتهایی در جاده اش نیست در حالی که اگر پسر بودی مسلما استقلال معنی رشد و ترقی می داد....
نمی دانم
خوزستان فولاد استقلال اهواز صنعت نفت ابادان تیم محبوبی که بازی هایش را حتی دیگر نمی توانیم ببینیم همه و همه مرا به این فکر می اندازد که یا من انسان نیستم یا انسانیت را برخی تکه تکه کرده و در چهار چوب خواسته های خودشان بسته اند....
رویا :: 11 اسفند 1384 1:38 بֽظֽ
حق گرفننیست نه دادنی.به عنوان یک پسر که در جامعه ی عقب مانده ی ایرانی من نیز از بسیاری از حقوق ابتدایی محروم بوده ام به شما تبریک می گویم .تبریک می گویم به خاطر مبارزه جانانه تان. پیروزی با شماست پس تلاش کنید.
فرزاد فسا :: 11 اسفند 1384 0:37 بֽظֽ
تأسف
احسان شريف :: 11 اسفند 1384 11:04 قֽظֽ
تا زنان در جامعه ما به دنبال حقوق خود نباشند، هيچكسي نميتواند به نمايندگي از آنان حقطلبي كند. شما صداي نازكي هستيد كه بايد تبديل به يك فرياد شويد. لازم است مشكلات خود را با نهادهاي بينالمللي در ميان بگذاريد. حق شما حضور در هر جايي است كه بخواهيد. متأسفانه زنان در جامعه ما شهروندان درجه يك نيستند.
نيما پارسي :: 11 اسفند 1384 11:00 قֽظֽ
آقای پارسا! اون مورچه ای که جنابعالی می فرمایید کاری جز دونه جمع کردن نداره، مطمئناً نمیره به جای اینکه اون دونه رو برداره گرد نخود مصرف کنه! این حس شعرانه کردن همه چیزتون منو خفه کرده!
Shark :: 11 اسفند 1384 10:57 قֽظֽ
سلام
دوست گرامي من از همان 100000 پسري هستم كه ورزشگاه و باشگاه و خيابون و سينما و ... مال ماست.ولي تو رو خدا براي احقاق حقوقمون تخم نفرت نكاريم.تواين جامعه هزاران سال مرد سالاري بوده اما الان ديگه شرايط عوض شده.خواهش ميكنم به مردها و پسرا به چشم دشمن نيگا نكنيد.اين نمونه اي كه پيش اومده مثل صد ها مورديه كه اين ملت بايد با چنگ و دندون به دست بياره.من از اونائيم كه به هيچ كس شعار مرگ نميدم (سياسي حرف نمي زنم و اصلا مسئله اصلي ايران رو سياسي نميدونم)ما مشكلاتمون از جاهاي عميق تريه كه بايد با صبر و متانت و شعور و پشتكار ،اونا رو حل كنيم.به خدا مردا هم تو اين جامعه اسير يه سري پايان ناپذير مشكلاتي هستن كه تو جوامع ديگه از حقوق اوليه هست.اما چيزي كه منو اميد وار ميكنه اينه كه اونا هم قبلا وضعشون اينجور نبوده و كم و بيش مسائل ما رو داشتن. به هر حال دوست عزيز و همه دخترا و زناي ايران بدونيد ما هم در كنار شما هستيم (و بهتره بگم ما همه ملت ايران در كنار هم هستيم) به اميد بهروزي ايران و ايراني
(برام ميل بزنين لطفا)
----------------
امشاسپندان: آقا احسان عزیز! چه کسی تخم نفرت کاشت؟! کی از نفرت حرف زد اصلا؟! کی شعار مرگ بر فلانی و بسانی داد؟!...به گمانم اشتباه امدید ها.
احسان :: 11 اسفند 1384 9:20 قֽظֽ
چي ميتونم بگم ؟
نادرشاه كبير ، وقتي نيشابور رو فتح كرد ، دستور داد 500 دختر باكره برايش فراهم كنند ، و بعد كه دخترها تمام شد ، پسر بياورند ...
ايران ، اين بوده است ... اين هم هست ... متاسفم كه ايراني ام/
امير :: 11 اسفند 1384 8:22 قֽظֽ
واقعا آدم نمیدونه چی بگه .... فقط امیدوارم روزی زنهای ایران هم سهم خودشون رو از این جامعه مردانه (!!!) بگیرن نه فقط در رفتن به ورزشگاهها بلکه سهم زندگی و نفس کشیدن را!.
سودی :: 11 اسفند 1384 7:10 قֽظֽ
یکی بره این سئوال از خانمی بپرسه که به خاطر مثلاٍ دفاع از حقوق زنان برنده نوبل شد ،اون باید از حقوق دخترهای ما دفاع میکرد.
---------------
امشاسپندان: آقا امیر عزیز! خانم عبادی به خاطر فعالیت های حقوق بشریشون چه در زمینه حقوق کودکان، چه متهمان سیاسی و زنان برنده جایزه نوبل شدند. خود ایشان یکبار در کنفرانسی مطبوعاتی جمله بسیار درست و تامل برانگیزی گفتند. "به من یک کلید طلایی نداده اند که با ان بتوانم در همه زندان ها را باز کنم و همه نابرابری ها را از بین ببرم"...من بار مسئولیت را اول متوجه خودمان، تک تک انسان های این جامعه می بینم و انتظار هم ندارم خانم عبادی عزیز یا هرکس دیگر جلو بیافتد از حق من دفاع کند. کلن با سیستم طلبکار بودم مشکل دارم.
امیر :: 11 اسفند 1384 7:01 قֽظֽ
متاسفم، نه برای شما؛ برای آنانی که نمی فهمند، آنانی که نمی خواهند، آنانی که نمی گذارند و آنانی که وانمود نمی توانند!
آغاز خوبی بود! بسیج باید شد، ادامه باید داد، مبارزه باید کرد، اصلاح باید شد!
به شما مصاحبه آلیوس را در وبلاگ گروهی فانوس که در مورد راه های بی خشونتی است را توصیه می کنم!
پاینده باشید!
لرد کاوی :: 11 اسفند 1384 2:54 قֽظֽ
بغض در گلو یمان پیچید
اشک در نگاهمان خندید !
همه جا غرق سکوت
هق هقی جاری شد
خون نامه تان را ورق زدم
هوا بس ناجوانمردانه سرد است !
می دانم...
علی رضا :: 11 اسفند 1384 2:22 قֽظֽ
من که حال کردم خدایش! تا شما باشید که دیگه با این شپشوهای مادر جنته در نیوفتید!
Shark :: 11 اسفند 1384 2:13 قֽظֽ
تبریک می گویم / شما پیروز شدید
فواد خاک نژاد :: 11 اسفند 1384 2:10 قֽظֽ
ما به صورت کاملاً فلسفی وحدت می کنیم و به صورت کاملاً ایرانی از دور برایتان آروزی موفقیت در نهضت تابوشکنی می فرماییم و به صورت کاملاً عقلانی می فرماییم در این مملکت تا ملت همیشه خارج از صحنه ای همچون امثال بنده وجود دارد کمی کار شما سخت است، ولی باز بابت حوصله و تلاشتان ممنون.
میرزا پیکوفسکی :: 11 اسفند 1384 1:01 قֽظֽ
تاسف
عليرضا :: 11 اسفند 1384 0:12 قֽظֽ
ولی خودمونیم تو اون قضیه اتوبوس خوب اوسکولتون کردن. خیلی خندیدم.
KKK :: 11 اسفند 1384 0:00 قֽظֽ
من واقعا نميدونم چي بگم....ميخوام از رئيس جمهوري بگم كه خودش رو از مردم ميدونه ولي مردمانش رو بر اين عقيده ميبينيم كه ما عضو اين مردم نيستيم...انگار جامعه ي زنان چيزي به غير از مردم هست...
مريم مهتدي :: 10 اسفند 1384 9:57 بֽظֽ
تلاش شما ارزشمند است و متاسم براِی همهمان...
فرهنگ :: 10 اسفند 1384 9:47 بֽظֽ
moteasefam farnaz jan.
mahnaz :: 10 اسفند 1384 9:26 بֽظֽ
lمتاسفم..
آسیه :: 10 اسفند 1384 9:09 بֽظֽ
|