من به نشانه ها باور دارم...اتفاق های پیش بینی نشده، اتفاق های نامنتظره، آدم های تازه وارد غریب... هیچ کدام دیگر من را به هراس نمی اندازند. حتا سلام های نامنتظره ای که از پشت سرت می شنوی، معرکه است که دیگر هراسی ندارم، نه؟
می خواستم درش را تخته کنم... متن تعطیلی هم آماده بود. به گلناز گفتم آخر هفته... مریم گفت تو باید سنگر را حفظ کنی. گفتم نه بابا! انرژی که اینجا صرف می شود را هم بگذاریم روی فعالیت های دنیای حقیقی...می دانی جمعش می شود چقدر نیرو؟ چه اندازه کار؟... اولین ایمیل قاصد ف ی ل ت ر شدن که امد، که نوشت که بافلان آی اس پی کرج نمی توان دیگر وبلاگت را دید، راستش را بگویم قبل ناراحت شدن و ماتم کردن فکر کردم چه بهتر!!...تا وقتی هم که آی اس پی خودم وبلاگم را مسدود نکرد، در برابر سیل ایمیل ها، افلاین ها و اس ام اس هایی که بی وقفه می امد و خبر می داد که فلان شهرو فلان آی اس پی هم بست، زیر لب تنها می گفتم آهان!...و با خود فکر می کردم بهتر! وبلاگستان فارسی که نیست، لجنستان فارسی است. من هرگز در زندگی حقیقی با این همه آدم سرتا پا عقده و کینه، لمپن های جفتک انداز، مبارزان فکسنی بی نام و نشان، دروغگوها و شارلاتان های قهار، انگ زن ها و تهمت زن های بی شرف، بی مایه های بی خایه، حشری های دست به آلت، مبصرهای خط کش به دست، فضول ها و خرمگس های معرکه، کور و کرهای مصلحتی، جماعت پیرو فلسفه از سر بی قیدی"به من و تو چه که دیگری درد دارد، که دیگری را به لجن می کشند، عشقولانه ما که به راه است"...یک کلام، اینقدر موجود تهوع اور ندیده ام. می دانید که...در زندگی حقیقی عنصر مهم انتخاب هست، معاشرینت را خودت انتخاب می کنی، عتیقه های زمان را نادیده می گیری، اصلن نمی بینیشان ان قدر...اما اینجا که اینطور نیست. فکسنی شهر شیشه ای است که انتخاب مهمان های خانه ات هم دست تونیست، کارش یک آدرس تایپ کردن است تا هر بی سر و پای نفرت انگیزی پلاس خانه ات شود. مهم هم نیست که مدت ها است وبلاگ خوانی ات محدود به ده دوازده وبلاگ شده است و بس... که درگیر بازی به تو سر زدم به من سر بزن نبودی و نیستی و نخواهی بود...خاصیت این شهر همین است دیگر، ناکس ها هم به راحتی می توانند قاطی کس ها واردخانه ات شوند.از بوی گند و کثافتشان هم گریزی نیست...خلاصه عطایش را بخشیدیم، پست خداحافظی را هم داشتم می نوشتم.
بعدسیل همدردی ها است....باران مهربانی ها و ابراز محبت ها است که سرت سرازیر می شود...یاد خاصیت همیشگی ایرانی می افتی، تا وقتی که طرف هست، می نویسد، کار می کند و حرف می زند تنها نصیبش تخریب است و بس...بعد که خاموش می شود یا می میرد می شود عزیزترین عزیز ها، می شود دردانه روزگار، می شود تاج سر جماعت...چه به این خاصیت می گفتیم؟ هان! همان مرده پرستی معروف ما...بعد فکر می کنی ان وقت که باید کجا هستند همه؟...اما اعتراف می کنم که سیل محبت ها- هرچند به سان نوشداروی بعد مرگ سهراب- بی تاثیر نیست...دل است دیگر، دل آدمی را گرم می کند...به خصوص وقتی می بینی کسانی این وبلاگ را می خوانند که تو سال ها است در برابر دانش و بزرگی و انسانیت انها سر تکریم فرو می اوری...ته دلت خجالتکی هم می کشی که این مزخرفاتی که تو می نویسی را چرا اینقدر با میل دنبال می کنند؟...این چند وقت خیلی به این موضوع فکر کردم ...که چرا ان وقت که باید دلگرمی، حمایت و مهرمان را دریغ می کنیم؟ چرا همیشه نوشدارو هستیم و نه دارو؟...قبل هر کس خودم...من اصلن تا به حال به سیما گفته ام چقدر دید انتقادی تیزبینش را می پسندم؟...به سارا گفته ام که به نظرم شعرهایش معرکه هستند و انسانیتش مثل زدنی؟...چند بار به گلناز-که دیگر نیست- به گلنازی که هفته ای چند بار می بینمش گفتم که نثرش کم نظیر است؟... به کیوان اصلن گفته ام که تنها وبلاگی است که عاشقانه نویسی هایش انقدر پخته و متین هستند که همیشه با اشتیاق خوانده ام؟...اصلا یادم بوده به مهشید بگویم چقدر برای من نمونه زن مقاوم است؟ چقدر برای من مصداق خواست توانستن است هست؟...من یادم بوده به آرش بگویم که چقدر فتو بلاگش ارزشمند است؟ چه کار مهمی می کند که نبض پدیده ها را زیر شاتر دوربینش ثبت می کند؟...چرا هیچ وقت به مریم نگفته ام که همه زن های درونش دوست داشتنی هستند و دخترک وجودش مهربان و عزیز؟...چرا فکر کرده ام مهرانگیز کار حتمن می داند من چقدر از کتاب ها و مقاله های او اموخته ام؟ چرا هیچ وقت ایمیل نزدم و این را نگفتم؟...چرا هیچ وقت به فتانه نگفته ام که کلمات مثل موم در دستانش نرم هستند و جادوی کلمات را از بر است؟... چرا به هنوزی ها هیچ وقت نگفتم که به نظرم بهترین وبلاگ گروهی فارسی را دارند؟ به این یکی کیوان گفته ام چه دوست خوبی هست؟ حالا هرچند پنج شنبه ناهاری در رستوران فخیمه سارا وبلاگش رابا خاک یکسان کردیم:))...و بی شمار تعریف، تشویق و تایید دیگر که دریغشان کرده ام.
این دامین جدید(آدرسش را اینجا نمی نویسم، هرکی خواست ایمیلکی بزنه) هدیه یک دوست گل و آقایی هست که صاحب بهترین وبلاگ دنیا است...ای بابا! نشناختید؟ جناب آقای علی قدیمی را می گویم دیگه!ازش پرسیدم این هدیه به خاطر چیه؟ میگه به خاطر اینکه خوشحال بشی و بخندی، مرسی دوست جان بانمک من که بارها من و دیگران را شاد کردی... بابت همه مهربانی ها، محبت ها و مهرتان که از ایام ف ی ل تر شدن به این طرف نصیب من شده است از ته دلم ممنونم... از همه ان دوستایی که با مهربانی تمام یوزر و پسورد وبلاگ هایشان را فرستاده بودند تا مهمان خانه شان شوم و از هرچه دوست دارم بنویسم ممنون، این رمز عبور خانه شخصی ات را با مهربانی در اختیار دیگری گذاشتن و از او دعوت کردن خیلی با ارزشه، واقعن ممنونم...معرکه است که گاهی تقارن وقایع حاصلش دوباره دیدن نیمه پر ها است.نه؟...و همین دیگه!
Permalink |
Comments 19
.::
نظرات خوانندگان
سلام من ميخواستم در باره مطلب"لینک، لینک، لینک/ لینک از همه رنگ/شامپو گلرنگ!!+ پی نوشت" به نظرم مطلب جالبي بود من هم همينطور با تو موافقم، زيبا نوشته بودي، وبلاگ خوبي داري به من هم سر بزن
-----------
امشاسپندان: آقای علی آقای قدیمی! به وبلاگ زیبا و ارزشی شما سر زدم. نظرتان راجع به تبادل لینک چیه؟:دی
آقاي علي آقاي قديمي :: 22 اردیبهشت 1385 0:29 بֽظֽ
امشاسپندان عزیز@
1_ نقدت نمیکنم با وجود آنکه بر نوشته هایت نقد فراوان دارم.
2_ تشویقت به ادامه نوشتن هم نمیکنم با وجود آنکه اگر بنویسی حتما نوشته هایت را میخوانم. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
3_ از زحمتی که تا به امروز برای نوشتن کشیده ای متشکرم
-----------
امشاسپندان: 1- اتفاقن شما از کسانی بودید که نقدهایتان را دوست داشتم و من را به تعمق بیشتر در خود وادار می کرد.
2- فعلن که ماندم و دارم می نویسم
3- از مهربانیتان و نگاه نقادانه ای که از من دریغ نکردید ممنونم.
ایکس :: 6 اردیبهشت 1385 9:43 قֽظֽ
در تمامي اين سال هاي وحشت و نگراني ؛ بايد به مسائل عمده كشور پرداخته مي شد . امروز بايد بههجوم نظامي آمريكا و متحدانش پرداخته شود . جنگ طلب هاي داخلي ؛ سرمايه داران انگلي ايران دو باره لبه جاقو تيز مي كنند تا به سود دست يابند . لطفا بيشتر در مورد هجوم نظامي و راه خردمندانه در بر خورد با ديگر كشور هاي دموكراسي خواه بنويسيد.
جمشيد :: 6 اردیبهشت 1385 7:58 قֽظֽ
فرناز جان
وبلاگت را هميشه میخواندم ولی روزی که گفتی فقط سه چهار تا وبلاگ فارسی در فهرست خواندنیهايت هستند دلم گرفت... ممکن است آدم حوصله خواندن خيلی چيزها را نداشته باشد اما انکار اين که بسياری از آن چيزها واقعاً «خواندنی» هستند نشانه قشنگی نبود. نشانه اين که دوست داری پنجرهها را ببندی.
برای يک پشه پنجره را نمیبندند فرناز جان.
امروز که میگويی وبلاگستان لجنستان است، خيلی بيشتر دلم گرفت. دوست دارم هميشه بمانی، اما بيشتر دوستت دارم اگر دوستانه بمانی. باور کن بسياری از بهترين آدمهايی را که فارسی فکر میکنند در اين وبلاگستان ديدهام، چرا بايد با اين همه آدم اينقدر نامهربان باشی؟ فقط چون با تو نامهربانی شده به نظرت دليل کافی است؟
به هر حال، خوشحالم که هستی. بدون تو حتماً اين وبلاگستان چيزی کم داشت.
----------
امشاسپندان: هما عزیز! به هر حال نظرها متفاوت است و چیکار کنم خوب؟ برای من به راستی مطالب تعداد محدودی وبلاگ خواندنی و دوست داشتنی هستند و بس. این سلیقه من هست و ربطی به انکار مباحث خواندنی ندارد. خیلی وبلاگ های تخصصی بسیار با ارزش هستند که من به مباحث ان حوزه علاقه ای ندارم. این کجا معنایش انکار ارزش ان وبلاگ است؟...من هم هرگز به خودم اجازه نمی دهم پنجره ای را ببندم، اصلن کی هستم و چه حقی دارم که چنین کنم؟ من به سادگی ان جایی را که دوست دارم می خوانم و ان جایی را که نه نمی خوانم و این کجایش معنای انکار و بستن می دهد؟!!
هر وقت این همه آدمی که می گویید بدیهیات رابطه را اموختند و حداقل های شعور را به دست اوردند حتمن می توان با انها هم مهربان بود. متاسفم...اما ان کفه ترازوی من که همه ان ادم هایی که نوشته ام در ان جا گرفته اند بسیار سنگین تر از کفه دیگر است و من هم اهل سرخاب و سفیداب مالیدن به زشتی ها و کثیفی ها نیستم. نامهربانی را راستی چی معنا می کنید؟ وقتی مدام با تهمت های زشت، انگ های بی رحمانه، رکیک ترین فحشها، بدترین زیر آب زنی ها و هزار و یک رفتار غیرانسانی مواجه ای چون مثل این جماعت فکر نمی کنی...واقعن فکر میکنید واژه نامهربانی برای توصیف این همه کافی است؟! من که فکر نمی کنم.
هما :: 6 اردیبهشت 1385 1:02 قֽظֽ
خب بعضیها وقتکی ميان و آسه آسه البته. حالا تو کدوم دسته قرار میگيرن، آی دون نو! علی ای حال (عجب ترکيب خيلی مزخرفی) جونم برات بگه که فرناز جان اين جريان فيلی که به همه جا تِر میزنه همچين جديد و همچون عجيب نيست. والله تِر زدنش که تو عصيان بلاگسپاتی يه سال و نيم پيش شروع شد و احتمالاً تازه رسيده به محله شما. زياد سخت نگير و خلاصه تيک ايت ايزی (انگليسی خدااا). تا لاين مخت رو بيشتر از اين بيزی نکردم، بدرود. بگو اين نيز بگذرد.
-----------
امشاسپندان: چشم برادر جان...سخت نمی گیریم. به راستی این هم می گذرد...حال و احوال خودتان خوبه؟:)
نيما :: 5 اردیبهشت 1385 11:52 بֽظֽ
با سلام
امروز یک پروکسی پیدا کردم و اول از همه به شما سرزدم و خوشحال از ایتکه به وبلاگتان دسترسی پیدا کردم.
و خوشحال تر که ادامه می دهی. موفق و سربلند باشید.
فریبا :: 5 اردیبهشت 1385 8:22 قֽظֽ
سلام.زیاد اهل کامنت گذاشتن نیستم اما به قدری تلخ بود که حس کردم تسلی یا چیزی مثل همدردی یا چه می دانم همراهی شاید لازم باشد...انسان است دیگر گاه با همه ی توانایی هایش با همه ی داناییش باز ممکن است از پا بیفتد...گاه آدمی می پندارد که دیگر راهی نیست وتمامی جاده ها رو به بیراهه و برهوت می روند...اما باز این امید است که از دورها آواز می خواند ...وترا ومرا به ادامه ی راه دعوت می کند.....
مرگ می گوید:هوم...چه بیهوده...زندگی می گوید اما باید زیست...
امید :: 4 اردیبهشت 1385 11:58 بֽظֽ
میگیم وبلاگ زندگی نیست و جزیی از تفریحاتمونه. اما تفریحی که یه روز انقدر غم بیاره تو دلمون و روز دیگه اینهمه شادی رو , دیگه یواش یواش داره وارد جریان زندگی میشه. خوشحالم که برگشتی و شادی رو اینبار آوردی.
-----------
امشاسپندان: بلوطک جان! من جواب ایمیلت را دادم ولی برگشت خورده!! ایمیلت مشکلی پیداکرده خانم گل؟
levaL :: 4 اردیبهشت 1385 6:18 بֽظֽ
شاید خودخواهانه باشه ولی خوشحالم که هنوز هستی . آدرس جدیدت هم مبارک .
ساناز :: 4 اردیبهشت 1385 2:49 بֽظֽ
فرناز عزیز:
مطالب خواندنی شما که به نظر من تحولی در بین وبلاگ هاست حیفه که به بهانه فیلترینگ دیگه پابلیش نشه
همانقدر که فشار در مورد ماهواره و حجاب و اینترنت تا حالا تونسته جلو رشد و روشن شدن ذهن مردمو بگیره از الان به بعد هم خواهد توانست ...
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
-------------------
امشاسپندان: ممنونم از لطفی که به من و مطالبم دارید:)...در عصر ارتباطات اینجور تلاش برای خفه کردن صداها آب در هاون کوبیدن است و بس.
مسعود :: 4 اردیبهشت 1385 10:35 قֽظֽ
از اولین باری که پست هات رو تو پرشین بلاگت می خوندم ..نمی گم قلم قهار نمی گم اطلاعات بی نظیر ..ولی با قدرت می گم شجاعت و تهور بی نظیرت رو همیشه ستودم و قبول داشتم ..راستش باورش برام سخته که تو تو راهت کم بیاری و کنار بکشی .. توی وبلاگستان تقربا همه رو دیدم و شناختم ولی تو رو صادق ترینشون تو عقاید و باورهات دیدم ..خدای مونثت یاورت باشه دختر خیلی خوب
------------
امشاسپندان: :)...خیلی ممنونم:)
x :: 4 اردیبهشت 1385 9:09 قֽظֽ
گفتا ز که ناليم که از ماست که برماست. درد اين وبلاگستان فارسی را خوب بيان کردی. درد اين وبلاگستان فارسی، درد جامعه ماست. درد جامعه ای است که از «آخوندها» و خفقان شکايت می کند وليکن زمانی که بهش مجال آزادی می دهند، مجال اظهار عقيده می دهند، همه را لجن مال می کند. به جای بحث منطقی و اصولی، به خرد کردن طرف مقابل می پردازد... با اين کار او را از معرکه خارج می کند و اين وبلاگستان را که می توانست به جايی برسد به لجنستان تبديل می کند. آنگاه است که دادشان به هوا می رود. از پديده فيلترينگ شکايت می کنند. اين خودسانسوری که بر روی وبلاگستان فارسی گذاشته اند از صدتا فيلترينگ بدتر است...
محمد :: 4 اردیبهشت 1385 7:22 قֽظֽ
با درود به شما
هرز گاهی به وبلاگ شما می آیم و اگر مطلب جدید و جالبی باشد می خوانم و بی سرو صدا هم میروم. مطلب ایندفعه را نمیدانم چطور باهاش برخورد کنم. ابتدا اعتراف میکنم که وبلاگ شما از مال من زیباتر و هم قلمتان شیواتر و روان تر است. ولی جای تاسف است که این قلم شیوا دست دختر بچه ای لوس که به معضل "سلف سنتر" یا همان خود مرکز بینی دچار است افتاده است. اگر مطلبت را یکبار دیگر مرور کنی خواهی فهمید که چرا من خواننده همچین حسی دارم. آیا تاکنون انگیزه ات از نوشتن تعریف و تمجید دیگران بوده است یا به کاری که میکردی باور داشتی؟ آگر واقعا به فلسفه کارت اعتقاد داری بایستی با چهار تا فحش خودت را بازنشسته کنی؟ تو فکر میکنی اگر تو یا من یا صد تا مثل ما ننویسند یا حتی بیفتند و بمیرند جهان باز خواهد ایستاد؟ نه خواهر من، تنها کاری که تو میکنی به این وبلاگستان غنا می دهی ولی هستی نمیدهی. به این معنا که وبلاگستان یک وبلاگ فقیر تر میشود ولی باز هم زندگی خواهد کرد. آیا گلناز تعطیل کرد اتفاقی افتاد؟ نه ، ولی جایش خالیست من یکی که دلم برای قلمش و سگ خلقی هاش تنگ شده. بهتر نیست از سیمین بانو بیاموزی که 8 مارس چه گفت: در ره منزل لیلی که خطرها ست در آن، شرط اول قدم آنست که مجنون باشی. حال تو منتظر تعریف و تمجیدی! آیا اینست رسم مبارزه ؟ واقعا که صلی و جلی
--------------
امشاسپندان: ببخشید از بیخ اشتباه گرفتید!...کسی منتظر تعریف و تمجید نیست. اما قرار هم نیست هر ننه قمر بی شخصیت بی خاصیتی راه برود و دهن کثیفش را باز کند و هر مزخرفی دوست دارد بگوید. ایشالله که متوجه منظور این جمله هستید. خیلی دلم می خواهد بدونم یک روز اگر بااین حجم فحش و زر زر و حرف زدن درباره زندگی خصوصی تان متوجه بشوید باز هم همین طوری راحت و بی قید راحت می زنید یا خیر.
بهنام :: 4 اردیبهشت 1385 5:08 قֽظֽ
سلام فرناز عزیزم
واقغا خوشحال شدم وقتی دیدم ادامه دادی .به قول خودت وبلاگستان بدون گلناز (و البته امشاسپندان )برای من معنی نداره .شاید ندونی ولی انرژی میدی خیلی هم زیاد
نوشتی :\"انرژی که اینجا صرف می شود را هم بگذاریم روی فعالیت های دنیای حقیقی...می دانی جمعش می شود چقدر نیرو؟ \" ولی از نظر من همین انرژی که اینجا صرف میشه باعث آگاهی خیلی از افرادی میشه که در همان دنیای حقیقی نتونستند دغدغه ی اصلیشون رو پیدا کنند .عزیزم همه تهران نیستند و همه به کتاب دسترسی ندارند .من خودم تنها دو یا سه کتاب توی شهر اصفهان گیرم اومده !! پس کسی که انقدر محدود شده در دنیای حقیقی بهتر نیست حداقل با خوندن مطالب تو و امثال تو به آگاهی لازم برسه؟
واقعا خوشحالم .امیدوارم روزی رو نبینم که بخواهی به خاطر همین لمپن ها دیگه ننویسی
امروز نشستی در مورد فمینیسم برگزار شد که فقط میتونم بگم تو اون نشست بود که فهمیدم چقدر شماها دردسر کشیدید و چقدر فشارهای عصبی تحمل کردید فقط همین
----------------
امشاسپندان: آرزو جانم! ما یک دوست ماهی داریم که اصفهانی هست و زیاد هم اصفهان میاد. کتاب چی می خواهی بگویم برایت بیاره؟ تعارف را بگذار کنار بهم بگو تا برایت بفرستیم. منتظرم ها:)
آرزو :: 4 اردیبهشت 1385 2:20 قֽظֽ
دورود /
قدر مسلم موندن شما و ادامه کار مسئله ای هست که خودتون بر اهمیتش بیش از همه واقفید .
شاید از زاویه ای این مرده پرستی ما جماعت حداقل در یک منظره زیبا به نظر برسه .
فیلتر شدن امشاسپندان خودش تحرکی به دنیای وبلاگستان فارسی داد که از دید من بهترین تعریفش رو در سطر 11 همین مطلب به دست دادید .
و این باز هم همون دور تسلسلی هست که مثل همون مهمانان ناخوانده ( از قبیل من ) شما رو در انتخاب ناکام میگذاره ..
هیمه آتشی شدید که میخواد شما رو بسوزونه ..
آتشی که از قبل اون دوست و دشمن گرم شدن خودشون رو میطلبند .
شعر شمع از منوچهری دامغانی رو بخونید .
امیدوارم پاینده باشید .
وقت خوش ./././././././././././.
گنجشکک اشی مشی :: 4 اردیبهشت 1385 1:12 قֽظֽ
فرناز عزیز: سلام دوسه روزی فرصت نکرده بودم سربزنم امروز آمدم. پستت را خواندم. فکر می کنم می دانی که من معتقدم که افراد حتی تا سرحد « اشتباه کردن» هم آزادند. یعنی هر تصمیمی که بگیری به آن احترام می گذارم. ولی درضمن می خواهم بدانی که به گمان من اگر دیگر ننویسی، سخت اشتباه می کنی. ببینم فرنازخانم « بی مایه» یک چیزی، ولی از کی تا بحال « بی خایه» گی هم عیب شده است! که ما خبر نداشتیم!!! حالا دیگر، « خایه» شده سمبل شجاعت دوست من؟ ای بخشکی شانس!!
با دوستی واحترام همیشگی
------------------
امشاسپندان: بی خایگی را استعاره گرفتم:))...خوبید شما؟:)
احمدسیف :: 4 اردیبهشت 1385 1:07 قֽظֽ
امشي عزيزم. چه خوب حرف دلم را زدي در آن چند خط اول. درست همان چيزهايي كه ميخواستم به عنوان دليل ِ ديگر ننونشتن براي آخرين پستم بنويسم و بعد بيخيال شدم. فكر كردم شايد من كمي شوتم كه از آدم ها ( مخصوصا به اصطلاح دوستان ِ گرمابه و گلستان ) انتظار دارم آن زمان كه بايد، از زير لحاف گرم و نرمشان بيرون بيايند. بعد ديدم كه اين درد تو هم هست. نمي دانم تو چگونه با اين جماعت سست عناصر كنار خواهي آمد. من اما ديگر بريدم.
--------------
امشاسپندان: خواهری گلم! می دونی که چقدر حرف دلت را خوب می دانم و چقدر دلم از دست همه این جماعت گرفته...اما میدونی چیه گلناز، باید اینجا هم اتکامون به دو تا پای خودمون باشه و بس. شر نرسونند، خیر پیشکششون:)
گلناز :: 3 اردیبهشت 1385 9:28 بֽظֽ
سلام
خیلی خوشحالم که برگشتی.یاد موخره مطلبی ازتون افتاده بودم که به سفارش دوستی برای فیل-تر نشدن توجه کرده بودید اما باز هم از عنایات اینها در امان نموندید. راستی که حتی حضور روی نت هم چه حضور ناامنی هست منم در حد خودم همواره تن لرزه اش رو دارم اما میدونید تجربه ثابت کرده هر صحنه ای رو که خالی بگذاری لاجرم توسط همان که میخواهد سر به تنت نباشه و هیچ صدای "غیر خودی"نباشه اشغال می شه پس نفس این حضور با تمامی زحمات و پستی و بلندیهاش پیام و ارزش خاص خودش رو داره چه برسه به حضور پر باری مثل شما.
همیشه پاینده و سرافراز و موفق باشی.
کوشا
کوشا :: 3 اردیبهشت 1385 5:44 بֽظֽ
هورا دختر جان . ببین همه ما که عتیقه و اینها نیستیم : دی . اینجا باشی و بنویسی و هر از گاهی هم با خاک همه را یکسان کنی خیلی خوشحالتریم. من حالا برایت ای میل هم می زنم که آدرس جدیدت را بگیرم و عجیب است که این اکانت من وبلاگت را باز کرد. حالا بیا اصلا جشن بگیریم. یک ناهاری. شاید پنجشنبه ای . منتها این بار چلو کباب . قبوله؟
-------------
امشاسپندان: ببین! خدایی من چلوکباب را اساسی پایه ام مریمی...بعد شما که جیگر و ماه هستی. در ضمن ان کیوان را می شناسی؟ اونو نمی بریم ها:))...دلمان هم تنگتان رفته عظیم، بوسسسسس
مریم گلی :: 3 اردیبهشت 1385 5:38 بֽظֽ
|