این روزها به شدت همه چیز خوب هست...دوباره برگشتم به زندگی چز جنب و جوش همیشگی، زنگ خنده هایم طبیعی است، از کوچک ترین و بی اهمیت ترین موضوعات لذت می برم. آنقدر همه چیز آرام و بر وفق مراد هست که گاه می ترسم...ناخوداگاه من همیشه انگار سنگر گرفته و منتظر لحظه ای تلخ، بدبیاری، دلهره و ماجرایی تازه است. بیش از هر زمان دیگری از کارم لذت می برم، زنستان به نظمی دلنشین رسیده است. راستی! کی گفته در ایران نمی توان کار گروهی انجام داد؟ تجربه چند ساله ما مثال نقض روشن...یک سری دلخوری ها و سو ء تفاهم ها حل شده اند که آرامشی دوست داشتنی را درپی داشته است. یک سری آدم از صفحه مسنجر، فون بوک موبایل و زندگی من حذف شده اند، جوری که انگار از اول هرگز نبوده اند. صبح ها با نشاط کامل از خواب بیدار می شوم، چشم های تو آیینه می خندند...قدم هایم دوباره محکم شده است...ذهنم پر سوژه و نوشتن دوباره دارد آسان می شود. شب ها که خسته به خانه می رسم آنقدر خوبم که خودم هم به حیرت می افتم...آن روز به کیوان می گفتم انقدر بدو بدو می کنم و از این سر شهر به ان سر شهر می روم که شب ها وقتی صورتم را می شویم پر دوده هست!! این ها نشانه خوبی هستند....نوید سرخوشی که لابلای مزخرفات گم و گور شده بودند...
---------------
اگر خواننده وب سایت ایران امروز و بی بی سی فارسی باشید حتمن نوشته های «ناهید کشاورز» را درباره مهاجرت و تاثیرات آن بر خانواده های ایرانی را خوانده اید. حدود هشت ماه پیش بعد از بیست سال به ایران امده بود و بعد از برگشتن مشاهدات خود را که توام با احساسات شخصی نابی بود را نوشته بود. جزومعدود نوشته های از این دست بودکه منصفانه بود و از هیچ سوی بام نیفتاده بود... هفته گذشته او را دیدم، بار دیگر برای مدتی کوتاه ایران آمده بود تا خواهر بیمارش را ببیند. یک بعدازظهر شلوغ و پرهیاهو که از شانس ما از کارگران مشغول کندن خیابان بودند، زنگ تلفن و فاکس لحظه ای قطع نمی شد و هیاهو همیشگی یک روز کاری هم سرجایش بود با او گفت و گو کردم. تو صحبت های متفرقه ای که داشتیم ازش پرسیدم بعد بیست سال چه تغییری بیش از هر چیز او را متعجب کرده است؟ گفت: اینکه چقدر تصور ما که از ایران دور هستیم نسبت به جامعه ومردم غلط، تحت تاثیر تبلیغات و مغشوش هست. می گفت مثلن آنجا آدم فکر می کند هر لحظه ممکن است به ایران حمله شود و جنگ انقدر مساله مهم و حیاتی شده است که خواب و خیال ما را کامل مختل کرده است. اما اینجا می بینم هیچ کس به جنگ فکر هم نمی کند و حرفش هم که می شود انقدر بی تفاوت برخورد می کنند که انگار کم اهمیت ترین مسائل است... و مدام سرش را تکان می داد که کار بسیار اشتباهی هست که از ان طرف بنشینیم برای ایران و مردمی که در ایران هستند نسخه بپیچیم و اظهار نظر کنیم. این هم گفت و گوهای من با «ناهید کشاورز» که در اعتماد ملی دیروز با مقادیری حذف به چاپ رسید:
بار سنگین مهاجرت بر دوش زنان
-----------------
ماهرخ گوهرشناس، یکی دیگر از زنان فعال دوران مشروطیت است که در ستون «رنگ خاطره» معرفی کردم. من سال تولد و فوت وی را درست نوشته و متن را به روزنامه ارسال کردم، نمی دانم چرا در صفحه بندی هر دو سن را به اشتباه نوشته اند. سال تولد گوهرشناس هزار و دویست و چهل و هفت خورشیدی و سال وفات وی هزار و سیصد و هفده خورشیدی است.
ماهرخ گوهرشناس; شورمندي تلاش و مبارزه
Permalink
|