Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۱۴ خرداد ۸۵

خشونتی پیچیده در تار و پود شهر

 




گوشه روسریم را در دست گرفته و خود را باد می زنم...دلم یک لیوان آب می خواهد، یک لیوان آب پر از یخ های خرد شده...بند و بساط کتاب و پوشه و کیسه را از دست راست به دست چپ منتقل می کنم، تاکسی جلو پایم نگاه می دارد...میدان هفت تیر؟...بیا بالا...سوار می شوم، دستم را زیر روسری می برم و موهایم را صاف می کنم، به آیینه جلو ماشین نگاه می کنم که ببینم ژولیدگی موها از بین رفت یا نه...به آیینه چیزی وصل هست...طبق رسم اکثر تاکسی ها...با خود می گویم لابد سی دی یا تسبیح یا جا کلیدی موش و گربه...اما نه...چیز دیگری است...ماکت یک چوبه دار...داری از جنس چوب ملچ...طناب داری سفید... خشکم می زند...همین چند روز پیش بود...یک بعدازظهر گرم دیگر...در دفتر وکالت زهره... مریم رو به من گفت داشتم میامدم سوار تاکسی شدم که از آیینه جلوماشین دار وصل کرده بود... موهای تن من سیخ شد...پرسیدم دار؟!!...مریم سرش را تکان داد که یعنی آره...زل زده ام به چوبه دار کوچکی که جلو چشمم تاب می خورد...تصویر پشت تصویر...رفتم از بقالی سر کوچه خانه مامان بزرگ آبلیمو بخرم...آن روز هم یک ظهر داغ و تف دیده بود...مثل امروز... تابستان چند سالگی بود؟...هفت سالگی شاید...آبلیمو را در دست راستم گرفته بودم...جلو خانه کناری بقالی با گچ سفید خانه های لی لی کشیده اند...نگاهی به دمپایی های سبزم می اندازم...پاهایم را بیشتر فرو می کنم...شیشه آبلیمو را کناری می گذارم...قلوه سنگی همان کنار است...خانه اول لیلی...خانه دوم...خانه سوم...صدای فریادی می شنوم...پشت سرم را نگاه می کنم...دو نفر با هم دست به یقه شده اند...دست یکی از انها شیشه نوشابه شکسته ای است...خانه چهارم و پنجم لی لی کنار هم هستند...یک پا در این خانه...پای دیگر در خانه پنجم...یک چرخش...مرد شیشه نوشابه شکسته را در هوا می چرخاند...بعد فقط خون است و صدای فریاد...جوی خون راه افتاده است...مات...مبهوت...هراسان...پایم به شیشه آبلیمو می خورد...شیشه می شکند...می دوم...در خانه مامان بزرگ را محکم می کوبم...تصویر پشت تصویر می لغزد...بدو بدو برای امضا جمع کردن...می شود این نامه سرگشاده به رییس قوه قضائیه را امضا کنید؟...می خواهند زنی را اعدام کنند...جرمش؟...مردی را که می خواسته به او تجاوز کند کشته است... به بیست و دو بچه تجاوز کرده است و انها را کشته است؟...باید سنگ بارانش کرد...اعدام هم برای او کم است...پلاکاردی در دست...ما خواهان لغو مجازات اعدام هستیم...تصیوری پشت تصویر دیگر...می لغزند، می آیند، محو می شوند...جلو چشمم چوبه داری تاب می خورد...آب دهنم را قورت می دهم ...ببخشید آقا! چرا چوبه دار به آیینه ماشینتان اویزان کردید؟...می خندد...قشنگه خانوم! مگه نه؟...قشنگ؟...آره دیگه! حالا اگه یک جنازه هم برایش می ساختند بهتر بود...کلی هیجانی بود...می خندد...آب دهنم را قورت می دهم باز....ببخشید من پیاده می شوم...اینجا؟ هنوز که به هفت تیر مانده...می دانم، ولی پیاده می شوم....کرایه ام چقدر میشه؟...بند کیفم را روی شانه چپ می اندازم...دنباله روسریم را پشت سر می اندازم...پیرمدری بساط واکس کنار پیاده رو پهن کرده است...ردیف دندان های جرم گرفته...جوووووووون! لایش عسله؟...ماشینی با سرعت می پیچد...سری بیرون می آید...هوی! یابو مگه شهر هرته؟ سر داری می بری گه سگ؟...سرم درد می کند...دیگر حتا دلم لیوانی آب خنک پر از یخ های خرد شده هم نمی خواهد...

------------
ابی فمینیست می شود!!...از وقتی به خانه برگشته ام این ترانه تازه ابی را گوش می دهم...متن این ترانه را بی نهایت دوست دارم.

Permalink